Part 33

46 10 7
                                        

به دیوار بالکن تکیه داده بود و رفت و امد و بی قراری و ازدحام بادیگارد های عمارت رو تماشا میکرد. احتمالا سرنخی از همسر دوم پدرش پیدا شده بود. پوزخند بی جونی روی صورتش نقش بست و لیوان شیشه ای پر از یخ رو به لبهاش نزدیک تر کرد. ویبره‌ی جیب شلوار پارچه ایش همزمان شد با مزه مزه کردن مایع روی زبونش و بردن دستش به سمت گوشی.
اسم هان مینا روی صفحه نقش بسته بود، نفسش رو بی حوصله بیرون داد و رد تماس زد. گوشی رو سرجای اولش برگروند.
این دفعه پنجمی بود که از صبح بهش زنگ میزد! این یکی از چیزاییه که به شدت درباره همه زن ها روی مخش بود! وابستگی و اویزون بودن!
قرار نبود یک شب سکس کردن به رابطه عمیق و ازدواج ختم شه! چرا انقدر احمق بودند؟ به خصوص این دختر! همه‌ی هدفش از برقراری ارتباط باهاش، همون شبی بود که از بالکن اتاق هان جیسونگ وارد خونه اشون شده بود و اون چشم های براق و شوکه و عصبی قرار نبود لحظه ای از جلوی چشم هاش کنار بره. لبخندی از سر سرگرمی جدیدش روی صورتش نشست. برنامه امشبش رو در آورده بود. با دوستاش قرار داشت و با توجه چیزی که ازش دیده بود حدسش رو میزد که قرارشون توی یه بار پایین شهر باشه. از اون بار هایی که پر از کثافت، مواد، شرطی بندی و دختر و رقص های دیوانه وار بود!
به هیچ وجه خوشش نمیومد پاش رو توی همچین جاهایی بزاره اما اون پسر بیخیال از خود راضی طعمه ای بود، که برای رسیدن به هدف بزرگترش نیاز به شکار شدن داشت. مقدار دیگه ای از نوشیدنیش رو قورت داد و لیوان رو روی میز کوبید. عصبی نبود. عادت همیشگیش بود! از برخورد اشیا باهم دیگه خوشش میومد. صدای ارضا کننده ای داشت! نگاهی به ساعت روی مچش انداخت، باید اماده میشد. دوساعت دیگه شب از راه میرسید.
.
.
.
.
.
.

همینطور که از پله های تنگ و تاریک اون زیر زمین پایین میرفت، صدای موزیک کر کننده‌تر و دود سیگار و بوی الکل بیشتری مشامش رو پر میکرد. از کنار زوجی که داشتن توی همدیگه حل میشدن گذشت. توی ذهنش بابت انتخاب لباس هاش سپاسگذار بود. با یه پرس و جوی ساده تقریبا ایده اولیه از این محیط دستش اومده بود و با توجه به همین از کمدی، لباس هاش رو انتخاب کرد که معمولا برای قرار با دوستای خیلی نزدیکش استفاده میکرد. شلوار بگ مشکی جین با تیشرت چسبون یقه باز امریکایی و کت چرم. موهاش برخلاف ظاهر همیشگیش ظاهر شلوغ و بهم ریخته ای داشت و در نگاه اول تشخیص چهره اش سخت میشد!
وارد راهروی تنگ تری شد، ازدحام جمعیت بیشتر بود و مجبور بود برای رد شدن بدنشو به دیگران بماله و این کار براش عجیب و ناخوشایند بود. بلاخره وارد فضای بزرگ و اصلی زیر زمین شد. نور زرد و سبز ملایم فضا رو نیمه روشن کرده بود. کانتر بار بزرگی سمت راست فضا بود و مقابلش سن رقص. خیلی خیلی شلوغ بود! بخاطر دود و نور پردازی نمیتونست دقیق ببینه. با حس انگشتی رو بازوش و صدای دخترونه ای توجهش به سمت چپش جلب شد
"اولالا...اولین بارته اینجایی؟!"
یه دختر سیاه پوست. قد کوتاه با چشمای درشت و آرایش کرده. لهجه جالبی داشت.
"دنبال کسی میگردی؟"
مینهو صورتش رو پایین تر برد تا صداش به گوش های دخترک برسه
"هان جیسونگ!"
بلافاصله‌ یک تای ابروی دختر بالا پرید. نگاهی به سر تا پاش انداخت و قدمی عقب رفت
"دنبالم بیا."
سپس چرخید و به سمت مخالف قدم برداشت. مینهو دنبالش راه افتاد. سعی میکرد قبل از اینکه دختر رو گم کنه، تند تر بره و راهش رو باز کنه. جایی کنار کانتر بار توقف کردند و دختر خودشو به مینهو چسبوند و انگشت اشاره اش رو به سمت گروهی پسر گرفت که دور تا دور میزی رو پر کرده بودند.
"اونجاست. فقط مراقب باش خوشگله، اطرافیانشو عصبی کنی نمیتونم جونتو تضمین کنم!"
مینهو پوزخندی زد
"اطرافیانش؟ تا جایی که میدونم به کره رفت و امدی نداشته! چطور همچین ادمایی اطرافش داره؟"
دختر کمی ازش فاصله گرفت
"چون ما اینجا هان جیسونگ نداریم. اطلاعات تو مربوط به هان جیسونگه! اون به جِی معروفه!"
خنده پر عشوه ای کرد و از اونجا دور شد.
مینهو دوباره به اون جمع نگاه کرد. احتمالا داشتن پوکر یا همچین چیزی بازی میکردن، چون همشون تمرکز کرده بودند و مدتی یبار طرفین رو تشویق یا هو میکردن، اما وقتی نزدیک تر شد و تونست ببینه؛ فهمید که اشتباه کرده! در واقع داشتن بازی نوشیدن انجام میدادن! دو پسر مقابل همدیگه نشسته بودند و جلوی هرکدومشون حدودا ده تا شات پر از ویسکی بود. بوش رو میتونست خیلی خوب تشخیص بده و نمیدونست این خوبه یا بد!
کسی حواسش به حضور غریبه پشت سرشون نبود پس نگاهش رو روی بقیه اعضای اون جمع چرخوند و بالاخره تونست کسی که دنبالش بود رو ببینه!
هان جیسونگ روی کاناپه لم داده بود و دو طرفش رو پسرای دیگه گرفته بودند. همگی یا رکابی تنشون بود یا کلا بدون بالا تنه بودند و احتمالا تنها کسی که روی بدنش جای زخم و تتو های عجیب نداشت فقط مینهو بود!
هان جیسونگ با یه رکابی مشکی که هیچ جای بدنش رو نپوشونده بود و موهای سیاهی که کاملا به سمت بالا شونه اش کرده بود. تونست به خوبی برای چندین ثانیه نگاه مینهو رو میخ خودش کنه. تتوی روی دستش رو قبلا دیده بود اما نمیدونست تا روی سینه و کمرش امتداد داشته!
از این افکار و توجهش خوشش نیومد اما نمیتونست به خودش دروغ بگه، این پسر میتونست توجه ها رو به خودش جلب کنه. از جمله توجه لی مینهو!
دو پسری که مقابل همدیگه نشسته بودند شرط بندیشون داشت به جای حساسش میرسید، اینو میتونست از شدت تسویق و هیجان جمعیت متوجه بشه. اونی که سمت جیسونگ نشسته بود، خودشو به میز وسط نزدیک کرده بود و هربار یه شات بالا میرفت انگار داشت آب میخورد و با نگاهی گرسنه به پسر ظریف تری که مقابلش نشسته بود نگاه میکرد. مینهو میتونست اون نگاه رو تشخیص بده. این پسر میدونست که بازی رو میبره و برای تصرف طعمه اش لحظه شماری میکرد! وقتی طعمه مورد نظر اخرین شات رو خورد و تقریبا روی میز افتاد. جیغ و عربده بقیه کل سالن رو پر کرد. شکارچی لبخند پیروزمندی زد و از جاش بلند شد و بقیه مدام کری میخوندن و تشویقش میکردند. روی میز خم شد، بدن طعمه رو بلند کرد و روی شونه هاش انداخت و مثل کسی که توی شکار سالانه قبلیه اش نفر اول شده، چرخی زد و با غرور به سمت در پشتی بار حرکت کرد.
یکی از پسرایی که کنار جیسونگ نشسته بود و دستش دور گردنش بود، انگار تازه داشت بهش خوش میگذشت و برای بازی گرم کرده بود چون با غرور داد زد
"کسی هست بخواد با جی مسابقه بدههههه؟!"
با اتمام جمله اش همه اطرافیان شروع به هو کردن و با مسخره بازی دستاشونو به معنای منفی تکون میدادند. هان جیسونگ حتی نگاهش رو بالا نیاورد و با پوزخندی محتویات گلس توی دستش رو مزه مزه میکرد. مینهو نمیدونست چرا اما داشت حرصش میگرفت، انگار این مود بیخیال و خونسرد جیسونگ بود که از روز اول هم روی مخش رفته بود و هر لحظه غیر قابل تحمل تر میشد!
خودش رو جلوتر کشید و تقریبا داد زد
"من هستم!!"
همه نگاه ها به سمتش برگشت اما نگاه مینهو همچنان روی صورت جی بود. کسی که حتی سرشو بالا نیاورد تا ببینه چه کسی داره به چالشش میکشه!
یکی از پسرا با لحنی تحقیر امیز گفت
"این بچه میخواد با جی شرط ببنده!"
همه خندیدند.
فرد دیگه ای بطریشو جلو اورد و با برق توی چشماش همه شات های روی میز رو لبریز کرد و شیشه رو روش کوبید و فریاد زد
"بشین اینجا گربه خوشگله!"
دوباره همه خندیدن و تیکه هایی که بارش میکردن بین صدای تشویق و هیجانشون قابل شنیدن بود
"تازه وارد بازنده!"
"اگه گریه کرد پاک کردن اشکاش با من!"
"جی زنده زنده قورتت میده!"
جلو رفت و مقابل جیسونگ نشست و بالاخره نگاه سردش رو بالا اورد و به چشم هاش زل زد. مینهو پلک هم نمیزد و براش عجیب و جالب بود که جی داره جوری نگاهش میکنه انگار اولین باریه که همو دیدن! برخلاف وقتایی که کنار فلیکس شر و شیطون و بازیگوش میشد الان مثل یه تیکه یخ مقابلش نشسته بود و هیچی توی این دنیا نمیتونست حسی درش ایجاد کنه!
دست پر از نقش و نگارش رو به سمت شات اورد و جیغ های کر کننده سالن رو منفجر کرد
"میدونی اگه ببازی باید هر شرطی دارمو قبول کنی؟!"
لحش هشدار آمیز بود. گفت و شاتش رو توی گلوش ریخت و روی میز گذاشتش.
مینهو نیشخند همیشگیش رو زد و متقابلا شات پری برداشت
"کی گفته قراره ببازم؟"
و مثل طرف مقابل توی یک جرعه همش رو قورت داد و صدای هو کردن جمعیت توی گوش هاش نشست. خودش هم میدونست داره مثل چی دروغ میگه چون حساسيت زیادش به ویسکی رو میدونست. هیچوقت نتونسته بود ظرفیتش توی این یه مورد لعنتی بالا ببره!
هربار جیسونگ شات خودش رو سر میکشید، مینهو تعلل نمیکرد و بلافاصله پشت سرش ادامه می‌داد. هرچی میگذشت جمعیتی که به دورشون حلقه زده بود داشت زیاد تر میشد و بعد از شات ششم بود که حس کرد بدنش از درون شروع به داغ شدن کرده. شات هشتم پلک هاشو سنگین تر کرد. برای کنترل تعادلش فکش رو بهم فشرد. با توجه به چیزی که داشت از جی میدید، اون عوضی! ککش هم نگزیده بود و انگار داشت با نگاهش به شات هزارم دعوتش میکرد!
شات دهم رو هردو باهم سر کشیدند، سرش کم کم داشت گیج میرفت. میدونست نمیتونه حالت و چشمای مستش رو پنهان کنه. به چشمای سیاه مقابلش خیره شد و لب هاشو گزید. حرومزاده! انگار تمام عمرش رو به جای آب و حتی شیرِ ننه اش، ویسکی خورده بود!
جیسونگ شات بعدی رو بالا برد اما بین راه دستی متوقفش کرد. مینهو مچش رو گرفته بود، الان میتونست نشونه ای از الکل خوردن جی رو ببینه! چون بدنش حتی از بدن خودش هم داغ تر شده بود اما از شَک‌ش برنگشت. الکل هم باعث شده بود تا بی پروا تر بشه پس داد زد
"مطمئنی چیزی که داری میخوری ویسکیه و ابجو نیست!!!؟؟؟"
لبخند پررنگی روی صورت جیسونگ نقش بست. توی یه حرکت از جاش بلند شد، زانوی راستش رو روی میز گذاشت و روی بدن لی مینهو خم شد. گردنش رو گرفت و جلو کشیدش. شات توی دستش رو روی لب هاش گذاشت و همه اش رو توی گلوش خالی کرد. با انگشت شصتش قطره های روی چونه اش رو پاک کرد و به چشم های شوکه اش خیره شد.
"خیالت راحت شد که ویسکیه؟!"
صدای جیغ و عربده اطرافیان مثل مته مغز مینهو رو سوراخ کرد. باورش نمیشد به همین راحتی از اون عوضی باخته و حالا باید زیر بار قبول شرط های احمقانه اش بره!

'The Blot,Stories to obsess over. Discover now