دوباره خودش رو بالا کشید و لب هاش رو اسیر کرد و پایین تنه اش رو محکم به پایین تنه فلیکس کوبید و نالهش رو درآورد. حین بوسیدنش بدون اینکه لب هاش رو کامل جدا کنه گفت
"میخوام همین الان و همین جا بکنمت فلیکس!"
با پایین رفتن دست چان به سمت پایین تنه اش، مثل برق گرفته ها چشم هاش رو باز کرد و مچ دست چان رو چنگ زد، دست دیگه اش رو روی سینه اش گذاشت و سعی کرد به عقب هلش بده
"م...من...نه..صبر کن"
چان نفس نفس میزد، فقط چند اینچ ازش فاصله گرفت. به چشم های ترسیده و وحشت زدهش نگاه کرد تا بفهمه چخبره
"چیشد؟"
فلیکس بیشتر به سینهش فشار آورد و پاهاش رو جمع کرد، از چیزی که ناگهانی توی معده اش شروع به جوشیدن کرد متنفر بود! با فکری که تمام ذهنش رو پر کرد حس ناکافی بودن گلوش رو دو دستی چسبید، بخاطر ترسش گند زده بود به اولین نزدیکیشون! بخاطر اعتماد به نفسی که حس میکرد هیچوقت نمیتونه به دستش بیاره! اعتماد به نفسِ اینکه مثل یه مرد عادی بتونه از سکس و ارضا و انزال لذت ببره!
مردمک چشم هاش ثابت نبود و مدام از نگاه نگران و خیره چان در میرفت. مرد دستش رو جلو اورد و به ارومی چونهی پسر رو گرفت و مجبورش کرد تا به چشم هاش نگاه کنه.
"میدونم داری به چی فکر میکنی چاکلت!"
اطمینانی که توی لحن و نگاهش بود باعث شد تا انقباض عضلات پسر فقط ذرهی ناچیزی کمتر بشه اما همون هم برای الان کافی بود!
"قبلا هم بهت گفته بودم تا وقتی اماده نباشی انجامش نمیدیم."
پیراهن بالا رفتهی پسرک رو پایین کشید و ادامهی حرفش، چیزی ته دل فلیکس خالی کرد
"اما اینطور هم نیست که بهت فشاری نیارم! باید بپذیریش! نیاز به کمک داری و من اینجام تا باهاش روبرو بشی!"
فلیکس سعی کرد صاف تر بشینه
"کمک؟...چ..چطور؟!"
مرد صورتش رو جلو آورد، دستش رو پشت گردنش گذاشت و با محبت، بوسه نرمی روی پلکش و بعد پیشونیش زد
"میفهمیش بیبی."
پسرک پلکی زد و به مردی که از جاش بلند میشد نگاه کرد
"امشب یه دوساعتی باید برم بيمارستان، بیا بریم میرسونمت. چهیون شی داره استراحت میکنه هروقت بخوای برمیگردونمت پیشش."
فلیکس سری تکون داد و از جاش بلند شد. بدنش هنوزم برانگیخته و داغ بود اما اثری از هیجان و اشتیاق قبل نبود، ترسیده بود...میترسید...نمیدونست چان قراره چکار کنه و خودش چطوری با این موضوع کنار بیاد...
لباس توی تنش رو صاف کرد، به سمت در رفت و به مرد خبر داد
"بیرون منتظرتم."
.
.
.
.
.
.
.
.
مطمئن بود صورتش از حجم الکل توی رگ هاش کاملا قرمز و چشم هاش خمار شده. داشت از گرمای بدنش میسوخت، اما انقدری هوش و حواسش سر جاش بود که بدونه از هان جیسونگ باخته و حالا باید جلوی اون همه آدم سرش رو مقابل شرطی که میتونست زیادی مسخره، وقیحانه و یا زشت باشه خم کنه!
کسی که کنار جی نشسته بود و براشون مشروب ریخته بود تفریحانه پیشنهاد داد
"لختش کن دور کلاب بدوعه!"
همه بلند زدن زیر خنده. پيشنهاد دیگه ای مطرح شد
"موهای خوشگلی داره چطوره از ته بزنیش؟"
صدای هو کردن جمعیت بلند شد.
جی همونطور که از بالا بهش خیره بود جواب داد
"نه. فقط یه تتو."
همه با کنجکاوی به حالت خونسردش نگاه میکردند. احتمالا فکر میکردند قراره روی بدنشو پر از نقاشی کنه اما با ادامه حرفش بيشتر تعجب کردند
"یه تتوی کوچیک."
خیال مینهو کمی راحت شد. هیچ تتویی روی بدنش نداشت و خب مشکلی نبود یه دونه کوچیکش رو بگیره نه؟ احتمالا یه طرح بچگونه یا جلف میخواست رو بدنش تتو کنه. باهاش اوکی بود! بهتر از لخت شدن و دویدن توی کلاب بود!
زیر بازوش توسط جیسونگ گرفته شد، از جاش بلند شد و تقریبا سینه هاشون بهم دیگه برخورد کرد. نگاه بینشون طولانی نشد و جیسونگ به سمت اتاق پشت کلاب کشیدش. صدای دست و سوت کر کننده اشون از پشت سر شنیده میشد. مینهو کمی تلو تلو میخورد اما سعی میکرد قدم هاش رو صاف و محکم برداره. وارد راهرو که شدند صدای موزیک کمتر شد. مقابل در اتاقی که روش نوشته بود vip توقف کرد و با کارتی که از جیبش درآورد در با صدای تیکی باز شد. وارد اتاق که شدند، مینهو تازه متوجه قضیه شد، یه اتاق تتو بود! دیوار ها پر از نقاشی و طرح تتو های مختلف و چند تا میز پر از وسایل و صندلی هایی که مثل تخت بودند. صبر کن! قرار بود همین الان روی بدنش تتو کنه؟!
رو به جیسونگی که حالا بازوش رو ول کرده بود و با وسایل روی میز مشغول بود، کرد
"تا حالا تتو نزدم ولی میدونم که وقتی الکل خورده باشی نباید تتو بزنی..."
جیسونگ نیم نگاهی بهش انداخت و لبخند دندون نمای دیگری زد. چقدر عصاب خورد کن بود! اگه بهش نیشخند میزد قابل تحمل تر بود تا اون لبخند مسخره مهربون دوست داشتنی!
انگار طرف مقابلش یه پسر بچه ۵ ساله بود نه لی مینهو! سوزن رو توی دستگاه گذاشت
"آره، درسته. وقتی الکل توی خونِِت باشه جوهر تتو زیر پوستت پخش میشه یا طرح تتو کمرنگ میشه."
مینهو سوالی بهش خیره شد و دستشو لبه صندلی گرفت تا محکم تر بیاسته. میخواست بگه پس مرض داری میخوای الان برام تتو بزنی؟ که جیسونگ خودش پیش دستی کرد و جواب داد
"برام مهم نیست پوستت خراب شه یا زیر پوستت پخش شه. بازی رو باختی و من همین الان میخوام شرطمو اجرا کنم لی مینهو!!"
دیگه اثری از اون لبخند مهربون نبود. با قیافه ای جدی و دستگاه سوزن توی دستش، مقابلش ایستاده بود.
مینهو پلک سنگیش رو باز و بسته کرد، دلش میخواست مشت محکمی توی صورتش بکوبه، اما به جاش مطیعانه دستش رو سمت کتش برد تا درش بیاره. آسیتن هاشو خارج کرد و روی دسته نزدیک ترین صندلی پرت کرد. جیسونگ قدمی بهش نزدیک تر شد. حالا نفس هاشون صورت همدیگه رو لمس کرد. هیچکدوم چشم از اون یکی برنمیداشت. دستگاه تتو رو روی میز گذاشت و انگشت هاشو به لبه تیشرت چسبون توی تن مینهو گرفت و بالا کشید. مرد بدون هیچ مقاوتی و بدون گرفتن نگاهش، دست هاش رو بالا برد و تیشرت از سرش درومد. تیشرت رو روی کتش انداخت و دستور داد
"رو شکم دراز بکش."
مرد که واقعا دیگه نمیتونست رو پاهاش بیاسته بلافاصله پاهاش رو بالا گذاشت و روی شکم، روی تخت خزید. جیسونگ صندلی چرخدار رو با یک دست کشید و روش نشست و خودش رو به بدن عضلانی مرد نزدیک تر کرد. نگاهش از خط شلوار روی کمرش تا گردنش کشیده شد.
دستگاه کنارش رو برداشت و ناخودآگاه دست دیگه اش به سمت بدنش حرکت کرد. کف دستش رو روی گودی کمرش گذاشت و پوستش رو لمس کرد. خیلی داغ بود. میدونست که لمسش و همچنین پوست خودش هم برای طرف مقابل داغ و گرمه چون خیلی نامحسوس متوجه پریدن بدن مینهو شد. دستش رو به آرومی تا لبه شلوارش کشید و سر مینهو به سمتش چرخید. لبها و گونه هاش سرخ شده بود
"چیکار میکنی؟!"
جیسونگ همونطور که به صورتش خیره بود. دستش رو پایین تر کشید و زیر پارچه شلوار جینش خزید. میتونست پارچه نرم کش شورتش رو لمس کنه. روی نقطه ای که فقط چند سانت بالاتر از خط باسنش بود با انگشت وسطش فشاری وارد کرد
"اینجا! میخام روی این نقطهی بدنت تتو کنم."
لب های مینهو از هم فاصله گرفتند و با بُهت به دهان طرف مقابلش خیره شد تا مطمئن شه درست شنیده. لمس دست داغ جیسونگ روی اون نقطه از بدنش نمیذاشت تمرکز کنه. پوزخند مسخره ای روی صورتش نشست و سعی کرد بلند شه
"نکنه میخوای "Don't stop" یا همچین چیز کصشری تتو کنی؟؟"
دست جیسونگ به کمرش فشار اورد و اجازه تکون خوردن بهش نداد. لبخند مزخرف روی مخ همیشگیش اینبار کمرنگ تر روی صورتش نشست
"نه. این یا یه چیز کصشر نیست."
خم شد و صورتش رو بهش نزدیک کرد
"چیزیه که قرار نیست هیچوقت از شرش خلاص شی و تا اخر عمرت هربار میبینیش یادت بیاد که چطور امشب به من باختی و تسلیمم شدی!"
خون توی صورت مرد دوید. سرش رو برگردوند و به روبروش خیره شد. نمیشد فهمید از خشم بود یا شاید کمی خجالت؟! انگشت هاش رو محکم توی تشک صندلیش فرو کرد، نه! همچین چیزی ممکن نیست! توی عمرش حس خجالت رو تجربه نکرده بود! مستی داشت عقلش رو میپروند؟
جیسونگ تا جایی که لمس کرده بود. کمر شلوار و شورتش رو پایین کشید. میتونست انقباض بدن مرد رو حس کنه. نیشخندی زد و دستگاه رو روشن کرد. صورتش رو جلو برد و سوزن رو توی پوستش فرو کرد. مینهو که انگار انتظارش رو نداشت و مستی هم گیجش گرده بود ناله ناخودگاهی از بین لب هاش در رفت
"آه..."
جیسونگ لب زیرینش رو توی دهنش کشید و طعنه اش رو زد
"اقای دکتر از سوزن میترسه؟!"
مینهو چشم غره ای به چهرهی فرضی مقابلش رفت
"خفه شو. کارتو بکن."
تک خندهی جیسونگ توی گوشش نشست و سعی کرد تا وقتی که کارش تموم میشه، درد نامحسوس و گرمای دست جیسونگ روی بدنش رو تحمل کنه.
مدت زیادی طول نکشید اما وقتی صدای دستگاه قطع شد و بعد از اون دستمالی روی همون نقطع بدنش کشیده شد فهمید که تموم شده!
نمیتونست انکار کنه که داره از کنجکاوی میمیره. حس میکرد هرچی میگذره داره مست تر میشه و از حرارت زیاد دلش میخواست شلوارش رو هم در بیاره. حساسیت زیادش به ویسکی از دوران دانشگاه باهاش مونده بود و همیشه سعی میکرد تا جایی که ممکنه ازش دوری کنه اما از شانس افتضاحش امشب تا خرخره خورده بود و حس میکرد تا امروز هرچقدر وجهه خودشو حفظ کرده داره از هم میپاشه اون هم مقابل هان جیسونگ!!
سعی کرد از جاش بلند شه اما حس میکرد بدنش به تخت چسبیده، جیسونگ که انگار متوجهش شد دستشو زیر بازوی لختش برد و کمکش کرد روی تخت بشینه، مینهو مثل یه پسربچه تخس چهره اش در هم رفت و دستشو کشید. با دستمال توی دستش مشغول تمیز کردن دستگاه شد و بدون اینکه سرشو بالا ببره گفت
"آینه درست پشت سرته"
مینهو گردنش رو چرخوند و سعی کرد روی تتویی که فقط دو سانت بالاتر از باسنش بود تمرکز کنه. اول فکر کرد داره اشتباه میبینه اما وقتی چشم هاشو ریز کرد مطمئن شد که داره درست میخونه!
بله! میخونه!
چون بر خلاف تصورش هیچ نقاشی یا طرح بچگونه و مسخره ای نبود. یه جمله بود. یه جمله که طولش تقریبا به اندازهی یه انگشت کامل بود و انقدر پررنگ و خوانا و خوش خط نوشته شده بود که نمیتونست حتی پلک بزنه.
"Belongs to J"
["متعلق به جی"]
سرش رو با بُهت به سمت جیسونگ برگردوند. همچنان بیخیال مشغول کار خودش بود، مثل احمقها دوباره به آینه و بعد به صورت پسر نگاه کرد.
"تو...چه گوهی خوردی هان جیسونگ؟؟!!"
بالاخره از کارش دست کشید. با یه لبخند کج و نگاهی که انگار بزرگترین لاتاری دنیا رو برنده شده به آینه و بعد صورت برافروختهی لی مینهو نگاه کرد. نگاه مرد شبیه کسی بود که هر ثانیه ممکنه قلبش از فشار بیاسته.
جیسونگ نمیتونست جلوی خندهی سرخوشانه اش رو بگیره. دستگاه رو روی تخت پرت کرد و به سمتش خم شد. هر دو دست هاش رو دو طرف ران های مینهو روی تخت تکیه داد و تا جایی که نفس هاشون به صورت همدیگه برخورد میکرد روش خم شد. مینهو ناخودآگاه خودش رو کمی عقب کشید و همین باعث شد جیسونگ تقریبا روش خیمه بزنه
"چرا؟! مگه حق اعتراضی هم داری؟
شرطیه که باختی و بی چون و چرا باید قبولش کنی!"
دهان مینهو از وقاحت و پروییش باز مونده بود
"توِ عوضی روی بدنم حک کردی که متعلق به توام؟! به چه حقی؟!"
نیش جیسونگ تا بناگوش باز شد، شنیدن این جمله از زبون خودش انگار روحش رو ارضا کرد!
"از چی میترسی؟ هیچکس جز منو تو نمیدونه "جی" کی یا چیه!"
مینهو با نفرت یقهی لباسش رو گرفت و جیسونگ رو جلوتر کشید حالا تقریبا نوک دماغ هاشون همدیگه رو لمس میکرد
"فکر میکنی خیلی کول و باحالی؟! میتونی از عاقبت این کاری که کردی فرار کنی؟ تا اخر دنیا ولت نمیکنم هان جیسونگ حرومزاده!"
نگاه خونسرد جیسونگ از چشم هاش روی لب های لرزون از عصبانیتش لغزید. دست راستش رو از روی تخت برداشت و به سمت صورتش آورد. انگشت شصتش رو به آرومی روی لب های نرمش کشید و لمسش کرد. صداش رو به پایین ترین حد ممکن کم کرد و زمزمه کرد
"آروم باش، خشمت جریان خونتو سریع تر میکنه، بخاطر الکل ممکنه از اینم مست تر بشی."
عقب کشید و به سمت در رفت، قبل از خارج شدن از اتاق و بدون اینکه نیم نگاهی بهش بندازه گفت
"خوش گذشت."
مینهو بلند نفس کشید. انگار حضور اون پسر باعث شده بود، اکسیژن کم بیاره و حالا که خودش تنها توی اتاق مونده بود تند تند نفس میکشید. جای انگشت روی لب هاش داشت میسوخت. دلش میخواست هرچی دم دستش میاد رو توی دیوار بکوبه. سرش گیج میرفت، از تخت پایین خزید و کت و تیشرتش رو از روی تخت چنگ زد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
"دلم برای چاکلت تنگ شده بابایی"
صدای سانا بود که روی اسپیکر توی ماشین پخش میشد. لبخندی روی صورت فلیکس نشست. چان از ماشین جلویی سبقت گرفت و به آینه بغلش نگاه کرد
"گفتم که الان داریم میریم بیمارستان، قول میدم یکی دوساعت دیگه بیارمش پیشت باشه؟!"
دخترک جیغی از سر خوشحالی کشید
"باشه! بابایی برام بستنی میخری؟"
چان لبخند بزرگی زد
"بله که میخرم. چیز دیگه ای هم میخوای؟!
"برای چاکلت هم بستنی بخر"
هردو خندیدند و مرد جواب داد
"چشم، برای چاکلت هم میخرم. به حرف پرستارت گوش کن تا وقتی بابایی میاد پیشت. اگه دیرتر برگشتم لطفا بخواب باشه؟! دختر بابا رو اذیت نکنی."
سانای چهارساله با شیرین زبونی خداحافظی کرد و فلیکس داشت به این فکر میکرد که چقدر پدر بودن و دختر داشتن به بنگ چان میاد! وقتی سوجین زنده بود و هرسه نفر کنار همدیگه بودند چقدر میتونستند خوشبخت باشن!
انگشت های چان روی پاش خزید. انگار متوجه گرفتگی صورتش شده بود
"به چی فکر میکنی؟!"
نگاه فلیکس روی دست گرمی که روی پاش بود و سپس روی صورتش لغزید
"اینکه وقتی نونا زنده بود چقدر خوشبخت بودید...و کنار همدیگه بودن ما دونفر به واسطه نبودن سوجینه..."
آب دهانش رو به سختی قورت داد چون حس کرد یه پرتقال توی گلوش گیر کرده. سعی کرد اشک حلقه زدهی چشم هاشو مهار کنه. بنگ چان فشاری به رون پاش وارد کرد و با مهربون ترین لحن ممکن لب زد
"اگه سرنوشت منوتو باهم بودنه پس هیچکس و هیچ چیز نمیتونه عوضش کنه یا جلوشو بگیره فلیکس! سوجین همیشه میدونست که قلبم از قبل پره و جای هیچکس دیگه ای توش نیست! نمیدونست اون آدم تویی ولی میدونست که یه نفر اونجا خونه کرده..."
قطره اشکی روی گونهی موطلایی ریخت و صورتش به سمت مرد چرخید. اولین باری بود که داشت این جمله هارو میشنید. مرد ادامه داد
"یادته بهت گفته بودم سوجین هیچوقت پاشو توی اون اتاق نذاشته؟!"
پسرک پلکی زد، یادش بود! اولین باری که توی خونهی بنگ چان، درست توی اتاق خوابش لب هاشو بوسیده بود.
"ما تا لحظهی آخر بهترین دوستای همدیگه بودیم اما یه زوج عاشق؟! هرگز."
ماشین وارد پارکینگ بیمارستان شد و کنار ستون بزرگی توقف کرد. روی صندلی جابجا شد تا صورت پسرک رو بهتر ببینه. دست هاش رو جلو برد و انگشت های شصتش رو به ارومی زیر چشم ها و گونهش کشید
"همونطور که امروز صبح گفتم. دیگه نمیذارم تنهایی بار چیزی رو به دوش بکشی. نمیخوام بدون اینکه چیزی از واقعیت این چهارسال بدونی، حدس بزنی و اینهمه گناه روی شونه های خودت سوار کنی فلیکس!"
پسرک نتونست جلوی گریه اش رو بگیره، دست هاش رو روی دست چان گذاشت و بیشتر به صورت خودش فشردش. برای اولین بار سعی کرد از احساسی که این همه مدت توی دلش نگه داشته بود حرف بزنه
"این سخت ترین کاریه که توی عمرم انجام دادم...تحمل این گناه که زندگی خواهرمو دزدیدم...حس میکنم دارم متلاشی میشم...احساس میکنم بزرگترین خیانت دنیا رو در حقش کردم."
چان بی درنگ خودش رو جلو کشید و صورت و تن لرزونش رو توی بغلش گرفت. پسرک پیراهنش رو چنگ زد و صورتش رو بین سینه اش پنهان کرد.
"هیششش...تقصیر منه...اینا همش تقصیر منه..."
موهاش رو نوازش کرد
"هيچوقت به این فکر نکرده بودم که تو ممکنه چه احساساتی رو تجربه کنی...منو ببخش شیرینم...منو ببخش."
هق هق ریز و ضعیف پسرک دلش رو به درد می آورد. تحمل گریه های فلیکس از هر چیزی واسش دردناک تر بود. انگار یک نفر مدام با خنجر توی سینه اش میکوبید
"اشکالی نداره...من اینجام...من برات اینجام."
KAMU SEDANG MEMBACA
'The Blot,
Fiksi Penggemar*Name: The Blot [درحال آپ] *Couple: ChanLix, ChangJin, Minsung *Genre: Romance, Angst, Mystery, Psychological, Smut چه حسی داره وقتی چشم هاتو برای اولین بار به روی دنیا باز میکنی و حتی از همون ثانیه اول، هرچند ذره ای ناچیز، متوجه بشی که توی یه جسم ا...
