ن.ن
هری تو خواب عمیق بود که یه دفعه صدای آژیر بلند شد
همه سربازا از جاشون پریدن آماده باش شدن ببینن چه خبرهکه یه دفعه چند تا سرباز اومدن داخل استراحتگاه
+آتیش ..بدویید آتیشهمه حول کردن و سریع رفتن بیرون
یکی از سربازا از کنار رد شد
راهرو سلول زندانیا سقفش داره میریزه
مکس داد زد که مهم تر از اونجا هست بزار اونا بسوزن ..هری اعصبانی شد و داد زد
+دهنتو ببند مکس
دست پاچه شده بود و نمیدونست چیکار کنه
سریع یه پتو برداشت و خیسش کرد انداخت رو خودش
رفت سمت سلولا
حرارت گرمای آتیش صورت هری رو میسوزند و
هری اسم لویی رو بلند داد میزدیه سری از اسیرا دستاشونو از سلولا اورده بودن بیرونو کمک میخواستن هری نمیتونست اونا رو ببینه ازشون بگذره از یه طرفم نگران لویی بود
هری دوباره اسم لویی رو صدا زد
لویی با صدای ضعیف هری رو صدا زد
_هز ..من ..این..دیگه نمیتونست نفس بکشه
هری تا صداشو شنید رفت و با پاش محکم زد به در سلول و درو شکستلویی رو بلند کردو پتو رو از رو خودش برداشت و انداخت دورش لویی رو تو بقلش گرفتو بردتش بیرون
تا رسید بیرون پتو رو برداشت تا بقیه رو نجات بده
_نرو..
+برمیگردم اونا اون تو هستن..
هری یکی از سربازا رو نگه داشت تا حواسش به لو باشهدوباره رفت تو دل آتیش چند نفرو با خودش اورد بیرون
اما بازم صدا کمکای یه نفر دیگه رو میشنید
خواست بره که لویی مچ دستشو گرفتو
تو چشمای هم خیره شدنهری دستشو کشید کنارو آبو ریخت رو خودشو رفت
اشک از چشمای لو جاری شداون ترسیده بود سربازا اسیرارو داشتن ازونجا دور میکردن اما لویی مقاومت میکردو جلوی آتیش وایستاده بود تا هری بیاد
ده دقیقه گذشته بود اما اثری از هیچ کس نبود
لویی یه گوشه نشست و سرشو بین سینشو زانوهاش قایم کردتا این که صدا هری رو شنید که ایان رو صدا میزد
سرشو اورد بالا و هم دیگه رو نگاه کردن
هری یه لبخند کوچیک بهش زد و لویی اشکاش رو پاک کرد
بقیه سربازا مشغوله خاموش کردن آتیش بودن
همه رو بردن تو یه محوطه
هری دنبال کلاوس میگشت فکر میکرد که این قضیه کار اونهمکس پشت هری رو گرفت اونو بر گردوند
_کلاوس ..کلاوس رو ندیدی ..اون نیست
+حتما آتیش سوزی رو راه انداخته و فرار کرده دیگه.._ببند دهنت رو هری ..میگم نیستش امکان نداره رفته باشه
+شاید بین سربازاست
_نه من همه جا رو گشتم
هری بی دلیل نگران شد بدون این که حسی راجب کلاوس داشته باشه دل شوره گرفت داد زد
+به جهنم حتما داره میسوزه
![](https://img.wattpad.com/cover/110203052-288-k515232.jpg)
VOCÊ ESTÁ LENDO
soldier
Fanfic:داستان راجب پسری به اسم هریه که به خطر عشقش سرباز میشه و به جنگ میره و تو لندن پسری رو به اسارت میگیرن که اسمش لویی ... لویی مادرشو تازه از دست داده و مسئولیت خواهرا و برادرش رو گردنشه .. داستان قراره خیلی باحال بشه واسه کسایی که جوزف مرگان رو میشن...