part 6
zayn pov
دستبند باعث شده بود بال هاش دوباره نامریی بشن . درخشش دورش بیشتر شده بود و میشد قدرتی که داخل بدنش قفل شده بود رو به راحتی تشخیص داد.
با اینکه الان عملا نمیتونست از قدرت هاش استفاده کنه، ولی هنوز هم با یه انسان یا شیطان کیلومتر ها فاصله داشت.اینو میشد تو قدم هاش،لحنی که کلماتو ادا میکرد یا توی چشماش دید....
+ خب،حالا چی؟باید چیکار کنم؟
- هیچی...فقط دنبالم بیا تا چند نفرو بهت معرفی کنم.
چشماشو ریز کرد.انگار داشت میسنجید که حرفم واقعیه یا نه.در اخر چشماشو چرخوند و گفت:
+ باشه....بریم با چند تا شیطان اشنا شیم....
کلمه ی شیطان رو جوری به زبون اورد انگار مزه ی بدی میده...
این بار من بودم که چشمامو میچرخوندم...طلسم روی در رو پاک کردم و دستمو به سمت بیرون گرفتم
- بعد از تو
به سمتم اومد.مستقیم توی چشم هام نگاه میکرد.
وقتی بهم رسید،بالاخره نگاهشو ازم گرفت و از اتاق بیرون رفت.نفسمو دادم بیرون.نمیدونم از کی نگهش داشته بودم ولی میدونم اگه چند ثانیه ی دیگه هم همینطور ادامه میدادم،مطمئنن دچار خفگی میشدم.
اصلا شیاطین خفه میشن؟فکر نمیکنم هیچ شیطانی تا حالا امتحان کرده باشتش...
سرمو تکون دادم و پشت سرش از اتاق بیرون رفتم.
- پله هارو برو پایین.
بدون حرفی از پله ها پایین رفت...موهاش هر بار کمی تکون میخورد.حرکاتش هرچند ناخوداگاه بودن،ولی کیوت بودنو نمیشد بهش لبخند نزنی...
سعی کردم جدی باشم
- هنوز نمیخوای اسمتو بهم بگی؟
+ اسمم هری عه
اینبار نتونستم لبخند نزنم
- ولی لی لی بیشتر بهت میاد...
چیزی نگفت...منم نباید میگفتم چیزی،ولی جلوی اون نمیتونستم ساکت بمونم..
- فکر کنم بتونی با بچه ها کنار بیای.اونا خیلی خوبن.شایـ........
+ تو داری شوخی میکنی نه؟شماها یه مشت شیطان احمق و پستین که هیچی حالیتون نیست...
برگشت و دست به سینه روبه روم وایساد.نگاهش درست مثل همون موقعی بودکه داشتیم مبارزه میکردیم.
ناخوداگاه چهرم سرد شد.همه ی احساساتم کشیده شد بیرون.
- حواستو جمع کن وقتی داری باهام حرف میزنی...همین شیطان احمق داره سعی میکنه جونتو نجات بده.همین شیطان پست بهت فرصت داد تا خودت همه چیو بگی و از زنجیر استفاده نکرد.همین شیطانی ک که هیچی حالیش نیست، بهت کمک کرد وقتی زخمی بودی و داشتی جون میدادی.
پشیمون بود و این تو صورتش و نگاهش مشخص بود....ولی من کسی نبودم که عذر خواهیشو قبول کنم.
- بگو ببینم.چند تا از فرشته های" باکمالات و خوب و عالی" ای که ازشون دم میزنی و خودتو جزوشون میدونی،اگه یه شیطان پیششون زندانی باشه باهاش اینجوری رفتار میکنن؟
این شماهایین که بدون توجه به کسی که مقابلتونه،بدون توجه به اینکه اون کیه و داره چیکار میکنه،اگه ازش خوشتون نیاد میکشیدش و یه ذره هم احساس ترحم نمیکنید براش.این شمایید که خودتونو از همه بهتر و بالاتر میدونین.شماها احمقید،نه ما.
به پشت سرش نگاه کردم.رابی وایساده بود و با لبخند از حرفام حمایت میکرد.رو به هری ادامه دادم
- حالا از جلوی چشمام گمشو.دیگه لازم نیست با یه مشت "احمق" اشنا بشی.
رابی،لطفا ببرش تو اتاق سفید.
رابی سر تکون داد
+ زین...
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه،با نگاهم ساکت شد.میدونستم چشمام سیاه شده.چون دیدم متمرکز تر شده بود و هری رو عملا مثل یه تیکه گوشتی میدیدم که واسه پاره کردن بود...چند بار پلک زدم تا چشمام درست بشه.
- ببرش رابی.
رفتم تو اتاقی که همه توش جمع شده بودن.دستورای لازمو بهشون دادم و برگشتم تو اتاق خودم...به اتاقی که هریو انداخته بودیم توش فکر کردم.اتاق سفید...اتاقی که عملا از رادار هر موجودی خارجه.هیچ کس نمیتونه ازش خارج بشه مگه اینکه در از بیرون باز شده باشه...اینجوری خیالم راحته که لی لی جایی واسه رفتن نداره....
***
cara pov
به تروی،فرشته ای که برای بردنمون اومده بود نگاه کردم.اونم خبری از هری نداشت.تنها چیزی که میدونست این بود که هری هنوز زندس...چیزی که به جای امیدوار کردنم ،نگرانم میکرد...
نایل برگشته بود به بهشت تا بتونه هالشو قوی تر کنه و بعد برگرده.قرار بود تا وقتی که هریو پیدا کنیم روی زمین بمونیم.برای ما که طی چند صد سال اخیر،حتی 1 هفته هم در کل روی زمین نبودیم،این یه چالش بود.که مجبور بودیم انجامش بدیم.
هری هنوز نمرده.پس باید پیداش کنیم....
تروی هم قرار بود تو این ماموریت بهمون ملحق بشه و کمکمون کنه.اون یه رابط بود.مبارزی که قدرت انتقال هم داره.رابطی بین زمین و بهشت....
امیدوارم قدرت هاش به دردمون بخوره...
━━━━━━━━━━━━━
هی.ببخشید بابت اینکه اپ نکردم چند وقته.
عوضش امروز یه پارت دیگه هم اپ میکنم(mom رو هم ثو پارت اپ میکنم)
پس امیدوارم جبران شده باشه💛💚
کامنت و ووت یادتون نره💜
YOU ARE READING
vice versa [zarry]
Fanfiction❌بوک در حال ادیته. لطفا فعلا از خوندنش امتناع کنید تا وقتی که این پیام رو بردارم... ممنون❌ از بین میلیارد ها پایان متفاوت، ما چیزی رو انتخاب کردیم که باعث از بین رفتنمون شد. پایان برای ما میتونست شیرین باشه، میتونست شاد باشه، میتونست پر از لحظات ناب...
![vice versa [zarry]](https://img.wattpad.com/cover/176711447-64-k804822.jpg)