پارت ۲ : پنهان

372 62 4
                                    

۵ سال بعد
اواخر تابستان بود شاهزاده همراه خواهرش در کنار رودخانه درون قصر قدم میزد . حال شاهزاده ۱۵ سال داشت وزیباتر از قبل شده بود موهای خرمایی ش با وزش باد تکون میخورد .شاهزاده یورا که حال عاقلتر و بالغتر شده بود با وقار همراه برادرش قدم میزد و برای شاهزاده تهیونگ  مانند دوستی بود که با بودن در کنارش احساس ارامش میکرد . تهیونگ مثل همیشه ساکت بود که یورا با ریختن اب روی او این سکوت را بهم زد تهیونگ از این کار او شوکه شده بود و یهو به طرف یورا حمله ور شد یورا که منتظر همچین واکنشی بود با خنده و جیغ شروع به دویدن کرد تا برادرش نتواند او را بگیرد 
_یا اورابانی فقط میخواستم نظرت بهم جلب شه چرا مثه شیر زخمی برخورد میکنی من یه خرگوش بیش نیستم
+فکر اینکه اینکارتو بدون جواب بذارم از سرت بیرون کن . حقته الان پرتت کنم تو رودخونه تا بفهمی چ حسی داره
یورا از شنیدن تهدید جدی تهیونگ سرعتش را بیشتر کرد 
_تو حتی درست و حسابی خیس هم نشدی بعد میخوای منو بندازی تو رودخونه؟ 
و با دیدن یکی از ندیمه ها پشت او قایم شد و گفت
_سعی کن منو نگیره 
ندیمه که حتی خبر نداشت شاهزاده خانوم درباره چه کسی صحبت میکنم گفت
_خیالتون راحت شاهزاده خانوم 
ولی با دیدن شاهزاده تهیونگ به او تعظیم کرد
یورا دست ندیمه ش را گرفت و خطاب به تهیونگ گفت
_اورابانییییی ،اشتباه کردم بیا منو ببخش
تهیونگ که خنده ش گرفته بود ولی باز خود را جدی نشان میداد دست هایش را پشت سرش قفل کرد و به خواهرش ک پشت ندیمه پناه گرفته بود خیره شد
+اگه خودت تسلیم بشی مجازاتت کمتره
یورا از حرف تهیونگ اروم از پشت ندیمه جلو امد و روبروی برادرش ایستاد یهو تفاوت قدیشان که خیلی کم بود نظر او را جلب کرد
_تو ۴ سال ازم بزرگتری پس چرا اینقد کوتاه موندی
و ریز خندید 
شاهزاده تهیونگ ابرویی  بالا انداخت
+الان تو نباید خیلی مظلومانه ایستاده باشی و ازم عذرخواهی بکنی؟ میبینم که هیچ جوره زبونت کوتاه نمیشه . چطوره خودم کوتاهش کنم
یورا با حرف برادرش عقب عقب رفت که تعادلش را از دست داد تهیونگ به سرعت دستش را دور  کمر یورا حلقه کرد تا او نیافتد ولی تهیونگ نیز تعادلش را از دست داد همانطور که یورا را در اغوش داشت بر روی زمین افتاد 
یورا چشمانش را بسته بود و باز نمیکرد
تهیونگ ب سختی کمی سرش را بالا اورد و گفت
_میبینم ک جات خوبه، پاشو خفه شدم تمام سنگیتو انداختی روم
یورا که تا ان موقع سکوت کرده بود تکونی به خود داد و با دستپاچگی از روی برادرش بلند شد و دستش را به طرف تهیونگ دراز کرد تا بلند شود . تهیونگ دست خواهرش را گرفت و بلند شد و دستی ب لباس هایش ک خاکی شده بودند کشید و بدون هیچ حرفی به طرف قصر شرقی به راه افتاد و یورا هم سرعتش را تند تر کرد که به او برسد . 
+موش خرمایی دردسر ساز
یورا که متوجه حرف برادر نشده بود با حالت سوالی برادرش را نگاه کرد
_چی؟
+موش خرمایی 
یورا با گیجی اطراف را نگاه کرد
_کو؟
تهیونگ انگشت را تو هوا چرخاند تا به یورا نشانش بدهد ولی انگشتش روی یورا ثابت ماند . یورا که تازه متوجه منظور برادرش شده بود دستش را دور گردن برادرش حلقه کرد و پاهایش را دور کمر برادر حلقه کرد و کنار گوشهای برادرش گفت
_میتونم موش درختی هم باشم
تهیونگ در دلش از اینکه یورا تنهاییهایش را پر میکند خوشحال بود و بدون هیچ شکایتی دست هایش را دور پاهای یورا حلقه کرد و به راه رفتنش ادامه داد.
سه روز بعد تهیونگ و یورا به همراه مادرشان درون سایبان حاشیه رودخانه نشسته بودند و صحبت میکردند
ملکه رو به یورا با خنده گفت
_یادته وقتی بچه بودی از این رودخونه میترسیدی
یورا دستهایش را برای انکار این موضوع بالا اورد و به نشانه منفی تکان داد و با قاطعیت در جواب مادرش گفت
_چه چیز ترسناکی در این رودخونه س که ازش بترسم
تهیونگ ضربه ی ارامی به سر یورا زد و گفت
+منم حتی یادمه تو میگفتی تو این رودخونه اژدها زندگی میکنه و وقتایی که تنها باشی میاد سراغت
و زد زیر خنده . یورا عصبی از جایش بلند شد و تیکه از موهایی تهیونگ را بین انگشتانش گرفت و شروع به کشیدن کرد . تهیونگ که دردش گرفته بود سرش را به طرف یورا خم کرد تا درد ناشی از موهایش کمتر شود و دستش را ب طرف یورا گرفت تا موهای او را در دست بگیر که یورا یکم خود را عقب کشید ولی موهای او را رها نمیکرد .ملکه که سر در خوردن خنده ش داشت با جدیتی که فقط تظاهر به ان میکرد گفت
_بچه ها شما شاهزاده هستید و این رفتار شایسته شما نیست . بس کنید
یورا با حالتی ناراحت موهای تهیونگ را رها کرد و بر روی صندلی نشست و همونطور که با دهن کجی به تهیونگ خیره شده بود گفت
_من اون موقع بچه بودم نباید که منو دس بندازید
ملکه از حالت مظلومانه دخترش به خنده افتاد ولی باعث شد به سرفه بیوفتد و دستش را جلوی دهانش گرفت و بعد از ان دستش را مشت کرد و به یورا و تهیونگ گفت که باید به اقامتگاهشون برگردند. با دور شدن بچه ها ندیمه ش که تا اون موقع دور از انها ایستاده بود سراسیمه به طرف ملکه امد و گفت
_حالتون خوبه؟
ملکه در جواب سرش را تکان داد و از جایش بلند . به اقامتگاهش که رسید دست مشت شده اش را باز کرد و به لکه خون هایی که کف دستش بود خیره شد . او چندین سال بود که بیماری خود را از اهالی قصر مخفی نگه داشته بود اما حس میکرد دیگر توان مخفی نگه داشتنش را ندارد چه دیر یا چه زود همه متوجه ان موضوع میشدند .
ملکه با صدای ندیمه ش که خبر از امدن پادشاه به اقامتگاهش میداد به خودش امد
قبل از اینکه پادشاه متوجه ان شود پارچه ای را برداشت و خون ها را پاک کرد و در زیر میز کوچکی ک روبرویش بود قرار داد .
+چی باعث شده شما رو به اینجا بکشونه
با لبخندی که روی لب داشت از جایش بلند شد تا پادشاه درجایش بنشیند . با به یاد اوردن پارچه دلشوره ای در دلش رخنه کرد
پادشاه که نشست روبرویش نشست
_نمیتونم به دیدن همسرم بیام؟ جدیدا کمتر به دیدن من میای . گفتم پس خودم بیام پیشت
+عذرمنو بابت کمتر اومدنم بپذیرید این روزها بیشتر با تهیونگ و یورا...
نگذاشت حرفش را تمام کند
_متوجه هستم .
پادشاه حالت نگرانی بخود گرفت
_حالت خوبه؟ رنگت پریده
دستش را به طرف همسرش دراز کرد تا دستش را بگیرد . یو آی از برملا شدن بیماری که چندین سال مخفی کرده بود هراس داشت و با گرفته شدن دستش لرزی تمام وجودش را گرفت که از چشم پادشاه دور نماند پادشاه دستش را کشید که یو آی تعادلش را از دست داد و در اغوش تائجو افتاد . تائجو دستش را دور کمر او حلقه کرد و در چشمانش خمار خیره شد .
_امشبو اینجا میمونم
زمزمه وار کنار گوش یو آی بیان کرد . یو آی از اینکه همسرش از چیزی بو نبرده خیالش اسوده شد و با او همراهی کرد .

I After Youحيث تعيش القصص. اكتشف الآن