پارت : ۱۷

146 32 2
                                    

شاهزاده یورا لبشو اویزون کرد و با چشمایی که انگار اشک توش حلقه میزد به برادرش زل زد
شاهزاده تهیونگ با دیدن صورت معصوم خواهرش انگار دلش به رحم اومده بود ولی اخمی کرد و به سانمیون خیره شد . شاید متوجه شده بود که سانمیون تنها کسیه که از این موقعیت پیش اومده خوشحال شده . دستش رو اورد بالا و به نشونه اینکه میتونید برید رو هوا تکون داد
یورا با دیدن موافقت برادرش از خوشحالی خودش رو بغل برادرش انداخت و صورتش رو غرق بوسه کرد و بعد از چند ثانیه که انگار تازه متوجه موقعیتش شده بود از شاهزاده تهیونگ فاصله گرفت و جوری که سعی میکرد وقار شاهزاده خانوم بودنش رو حفظ کنه تعظیم کوتاهی به برادرش کرد و گوشه لباس سانمیون رو کشید و با خودش به طرف در برد
بی فکر گفت
+بعد میدمش برا خودت
شاهزاده یورا اون جمله رو به شوخی گفته بود بدون اینک بدونه چی بین اون دوتا میگذره ولی حرفش باعث شده بود ترسی که چن دقیقه پیش بخاطر ورود ناگهانیش از دل کوک دور شه باز بهش هجوم بیاره . انگار قرار نبود یه لحظه هم اوضاع برای کوک اروم بمونه
شاهزاده همینجور که استین لباس کوک رو گرفته بود و به سمت اقامتگاهش میکشید بی مقدمه گف
+داریم میریم چشمه اب گرمی کا تو یه کوهه...
با شنیدن این حرفا کوک دستپاچه شد و ناخوداگاه ایستاد و باعث شد استینی که توسط شاهزاده کشیده میشد از بین انگشتای شاهزاده لیز بخورن . شاهزاده به طرف شخصی که فک میکرد دختره و سانمیون نام داره برگشت و با تعجبی که تو صورتش خود نمایی میکرد زل زد بهش
+چیشد؟
کوک چند بار پلک زد ،میخواست حرفی بزنه ولی واقعا نمیدونست چی باید بگه . چرا پادشاه اجازه چنین چیزی رو داده بود؟
_شاهزاده خانوم من نمیتونم وارد اب بشم اگه هدف شما از این کار حمام کردن به تنهاییه میتونم شما رو به چشمه اب گرم ببرم در غیر اینصورت لازمه که شخص دیگه ای همراهیتون کنن
شاهزاده یورا گویا از حرفای سانمیون خوشش نیومده بود و باعث گره شدن ابروهاش بهم شده بود
با صدایی که بغض دار بنظر میرسید گف
+پدرم فقط اجازه دادن با تو برم بیرون . لازم نکرده اصن بیای داخل اب که بخواد لباسات خیس شه ‌
شاهزاده یه دور سر تا پای سانمیون رو وارسی کرد و با همون صورت اخمو ادامه داد
+میرم اماده شم منتظرم باش
تو راه سانمیون جلو تر از شاهزاده خانوم سوار اسب راه چشمه اب گرم رو در پیش گرفته بود . شاهزاده خانوم گویا از فرصت استفاده کرده بود و سانمیون رو زیر نظر داشت بی هوا گف
+همسن بودیم؟
کوک با شنیدن صدای شاهزاده خانوم افسار اسب رو کشید تا اسب بایسته و برگشت طرف شاهزاده
_متوجه نشدم چی گفتید شاهزاده خانوم
+میگم منو تو همسنیم
کوک سری به نشون تایید تکون داد تو دلش اشوب باز بپا شد
_از نظر قد و وزن و قدرت زیادی خوب پیش رفتی . از وقتی بچه بودی هنرهای رزمی کار کردی؟
کوک حواسش از حرفای شاهزاده خانوم پرت شده بود و حرفاش رو نمیشنید
یورا یکم عصبی شده بود پس ضربه ای به شکم اسبش وارد کرد تا به کنار اسب کوک برسه . تو یه فکر عانی از حواس پرتی سانمیون استفاده کرد و پشت سر سانمیون رو اسب قرار گرفت و همونجور که پشت سانمیون نشست دستشو دور کمر سانمیون حلقه کرد . با کار یورا سانمیون هینی کشید . تو دلش با خودش گف چقد خواهر برادر شبیهن(  سو استفاده از فرصت... )
شاهزاده افسار اسبش رو رها نکرده بود و محکم تو دستش گرفته بود تا همراهشون کشیده بشه و با دستی که بخاطر گرفتار افسار اسب مشت کرده بود حلقه دستشو دور کمر سانمیون تنگ تر کرد . وقتی سکوت سانمیون رو دید سرشو ب شونه سانمیون تکیه داد و گف
_اینجوری احساس امنیت بیشتری دارم
ولی حس کرد یه چیزی درست نیست . این بدنی که لمسش کرده بود برای زن بودن زیادی زمخت و سفت بنظر میرسید . با خودش گف ( یعنی شب و روز داشته تمرین میکرده؟)
با به یاد اوردن دوران کودکیش و بچه ای که کنار بانو گو ایستاده بود باز گیج شده بود(اون مطمئنم لباس دخترونه نبود) نامحسوس دستشو با تردید برد سمت سینه های سانمیون . با لمس برامدگی زیر سینه سانمیون متوجه شد که اون فرد جلوش متوجه نشده و با خونسردی داره به راهش ادامه میده دیگه مطمئن شده بود که اون دختر نیست . دستای شاهزاده انگار خشک شده بودن و توان اینکه تکون  بخوره رو نداره . ترسی که با فهمیدن این موضوع بهش رخنه کرده بود اجازه اینکه درست فکر کنه رو ازش گرفته بود
+تو...
_بله بانو
+تو...تو...چرا پدرم تو رو انتخاب کرد؟
_خودم هم گیج شدم
+من‌میخوام‌برگردم قصر،پشیمون شدم نمیخوام برم رودخونه
حلقه دستشو دور کمر سانمیون تنگ تر کرد . حالا دیگه مطمئن نبود این شخصی که بهش چسبیده میتونه قابل اعتماد باشه یا نه وقتی دروغ به این بزرگی گفته . چرا باید یه پسر خودشو دختر جا بزنه...

I After YouTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang