پارت ۵ : لبخند

296 50 8
                                    

با لبخند به گوهه ری که انگار داشت از موقعیت پیش اومده حرص میخورد نگاه میکردم . چند ثانیه ای به صورتم خیره شد یه آن هولم داد عقب و به راه افتاد . با غدی گفت دقیقا باید چه چیزایی بنویسی؟ کمکت میکنم زودتر انجام بشه و برگردی همونجا که باید باشی . از حرفش ناراحت شدم انگار داشت درباره یه زندان و زندانی حرف میزد البته کمتر از زندان نبود ولی ...


با اخم یه بازوشو گرفتم و پیچوندم و پشت سرش قرار دادم‌ . از کارم شوکه شد ولی عکس العملی نشون نداد فکر کنم فهمیده بود که تند رفته اروم زمزمه کرد


_بیشتر از اینکه نگران خودم باشم نگران شمام . شما نمیدونید گاهی این مردم میتونن چقدر بد باشن


دفترمو از تو کولم در اوردم و یه گوشه نشستم با تعجب برگشت و نگاهم کرد


_دارید چیکار میکنید؟


مرکب رو برداشتم و قلم رو تو مرکب زدم و گرفتمش بالا


_چی میخواید بنویسید


یه جوری تعجب کرده بود که باعث شد لبخند بزنم. تعجبش بیشتر شد . کنارم نشست و گفت


_ندیمتون بهم گفت شما خیلی وقته که لبخند نزدید . چیکار کردم که باعث شد بخندید؟


یکم خودشو جمع و جور کرد


_حرف نزدتون عصبیم میکنه


بعد از اون دیگه همه چی روند خودشو طی کرد تقریبا دفتر پر از اطلاعات بود که البته خوب یا بد بودنش رو نمیتونستم بفهمم


نوشته ها رو مرور میکردم که با نشستن گوهه ری کنارم توجهم بهش جلب شد


_باید برگردیم قصر ، نامه ای از پدرتون دریافت کردم و برگه ای رو از زیر لباسش در اورد و روبروم قرار داد


_نامه ایه که دریافت کردم ‌. نوشته شده فردا باید برگردید به قصر


به صورت رنگ پرده گوهه ری نگاهی انداختم


دستمو گذاشتم زیر چونش و کمی به طرف خودم کشیدم ،هول شد و سرشو کشید عقب ‌. حس کردم گونه هاش قرمز شد.


لبخند نصف و نیمه ای زدم که متوجهش نشد . منو یاد یورا مینداخت


بعد از مکث طولانی بلند شدم و وسایلمو جمع کردم . گوهه ری با تعجب گفت


_جایی میرید؟ پادشاه گفتن‌‌..‌.


نذاشتم حرفشو کامل بزنه و سرمو تکون دادم وسایل رو که جمع کردم بازوشو گرفتم و به طرف اسب ها به راه افتادم


_یاااا عالیجناب کجا دارید منو میبرید؟ ببینید پدرتون گفت فردا ، فکر نمیکنید الان یکم زود باشه ؟ بی توجه به حرفش حلقه دستمو دور بازوش باز کردم و سوار اسبم شدم و اونو به حرکت در اوردم . مجبور شد اونم به پیروی از من سوار اسب بشه . بدون معطلی لگدی به اسب وارد کردم که سرعتشو بیشتر کنه و به طرف پایتخت به راه افتادم

I After YouWhere stories live. Discover now