تهیونگ
برگه های کتاب (طلوعی از مغرب) که بدست فرمانروایی چین نوشته شده بود رو یکی پس از دیگری ورق میزدم . و بیشتر از اینکه حواسم به متن کتاب باشه داشتم به سانمیون فکر میکردم
گوپال_سرورم اجازه ورود میخوام
کتاب رو بستم و به طرف در رفتم . در رو باز کردم گوپال با سینی که تو دستاش بود منتظر ایستاده بود جلو تر اومد به کاسه توی سینی زل زدم
_این گلا شنیدم برای راحت خوابیدن خوبن . شنیدم شبا تا دیر وقت بیدارید
دلم میخواست بحرف بیام بگم اینا رو از کی گرفته ولی تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بخندم و با تکون دادن سرم بهش بفهمونم که بهشون نیاز ندارم
_چرا به خودتون اهمیت نمیدید شما حتی درست و حسابی غذا نمیخورید
بهم خیره شد میتونستم نگرانی رو تو چهره ش حس کنم ولی درد من از چیز دیگه ای بود که نمیتونستم دربارش حرف بزنم یه درد قدیمی
از کنارش رد شدم و به طرف در خروجی به راه افتادم
گوپال دستپاچه سینی رو سکوی جلو در قرار داد و پشت سر من به راه افتاد
_این وقت شب کجا دارید میرید؟ شما نیاز به استراحت دارید
بی توجه به راهم ادامه دادم دلم میخواست برم قصر میانه و خودمو پرت کنم تو اب
وارد قصر میانه که شدم متوجه شدم یورا روی زمین کنار رودخونه نشسته و با چوبی که تو دستش بود اب رو برقص در میاورد
برگشتم طرف گوپال و دستمو به نشونه سکوت رو لبم گذاشتم و اشاره کردم به یورا ، گوپال فاصلشو ازم حفظ کرد و دیگه دنبالم نیومد
به طرفش رفتم و از پشت دستمو دور کمرش حلقه کردم و قبل از اینکه جیغ بزنه دستمو گذاشتم رو دهنش و جلوش قرار گرفتم
_ترسوندیم
لبخندی به صورت ترسیدش زدم و باز بغلش کردم و گونشو بوسیدم ، محکم به خودم فشارش دادم
_خوبه که اینجایی
دستشو دور کمرم حلقه کرد
_دلم برات تنگ شده بود برادر. برای خلوتای دو نفرمون . حتی برا بچگیمون برای اذیت کردنام و جیغ کشیدنام و تو باز بخوای بگیری منو و بندازی تو اب رودخونه
تازه یادم اومد که برا چی اومده بودم اینجا یورا رو از خودم جدا کردمو به طرف اب رفتم
یورا که کارامو زیر نظر داش وقتی دید کفشامو در اوردم گفت
_یا داری چیکار میکنی اب سرده
وقتی دید باز دارم کار خودمو میکنم بازومو کشید
_به سرت زده؟...یاااا با توام تهیونگا
این اولینباری بود ک بعد از مدتها اسممو صدا میزد سرجام خشکم زد . چقد دلم تنگ شده بود برا شنیدم اسمم با اون صدای ظریفش
_وایسا کارت دارم
تو اب رفتم تا جایی ک تمام پام تو اب بود دستمو گرفتم به طرف یورا . منظورمو فهمید و گف
_فکرشم نکن
دستمو همونجور تو هوا گرفته بودم ، اخماشو تو هم کشید و دو دل شروع کرد به در اوردن کفشاش
_اگه سرما بخوریم چی! پدر مطمئنا عصبانی میشه
لپمو از این همه غر زدنش باد کردم و با صدا هوای داخل دهنم رو بیرون دادم
پاشو با احتیاط گذاشت تو اب و وقتی فهمید اب گرمه نزدیکتر اومد و خودشو تو بغلم جا کرد و سفت شونه هامو چسبید
_من فردا تا هر وقت بخوام میخوابم تو قراره تمرین داشته باشی این دختره سانمیون ادمو خسته میکنه . باید زودتر بخوابی
با خودم گفتم یعنی من به یه دختر ببازم؟
کوک
با تکون های مادرم از خواب بیدار شدم بلند شدم که اماده بشم . روبروم قرار گرفت
_نباید این اتفاق میوفتاد ، تو نباید به شاهزاده تهیونگ نزدیک بشی
+دیر نیس؟ برای این حرفا ... ایشون انتخابشو کرده
_اون حرف نمیزنه ولی بدجور داره رو رفتارت اثر میزاره و این نگران کنندس چطوری بهت حرفاشو میفهمونه؟
+یا شایدم سعی نمیکنه بفهمونه تو مجبور میشی خودت بفهمی
_امپراطور گف که بعد از اینکه تمرین تموم شد بری قصر غربی باهات کار داره
دلهره ای به جونم افتاد
+منو چرا وارد این قضیه کردی؟ چرا؟ هم با احساسات شاهزاده بازی میشه هم احساسات خودم
نگاه تندی بهم گف
_چی؟ احساسات تو؟ درباره چی حرف میزنی
+اگه بگم قبل از اینکه ایشون ب من حس پیدا کنه من دوسش داشتم چی؟
_اون...اون پسر...تو
+اره هردومون پسریم ولی احساسم
مادرم گیج از حرفایی که شنیده بودم گف
_اون شاهزاده س
+قبل از اینک دیر بشه باید از قصر برم
_داری همه چیزو سخت میکنی
+اونی که داره همه چیزو سخت میکنه من نیستم شاهزاده س که فکر میکنه من دخترم میدونید اگر بفهمه من پسرم ممکنه چه بلایی به سرم بیاره؟
یهو چیزی یادم اومد
+راستی ایشون به من گفتن یه فرد با اعتماد میخوان . و پرسید مادرم کیه منظورشو که خوب فهمیدی؟ چی باید بهشون بگم
مادرم بهت زده گفت
_ایشون که حرف نمیزنن
یه لحظه دستپاچه شدم ولی زود خودمو جمع کردم
+حرفاشو برام مینویسه . چه جوابی باید بهش بدم
مادرم چند دقیقه طول و عرض اتاقو طی کرد و جواب داد
_بهش بگو من خاله ایشونم
از چیزی که میشنیدم چن ثانیه توی جام خشکم زد . به خودم اومدم و گفتم
+به دروغ دیگه؟
_نه من حتی میتونم ثابت کنم فقط تو اینو به ایشون بگو اگه باور نکرد خودم درستش میکنم
+بجای اینکه دلم اروم بگیره بیشتر دارم نگران میشم . چی تو ذهنتون میگذره؟ بهتر نیس قبل از همه اینا با من حرف بزنی؟
_پس دارم چیکار میکنم؟
+شما بعد از این همه سال دارید بهم میگید که خواهر ملکه سابقید؟ یعنی چی؟ پس این وضع الان ما ؟
_فکر میکنم وقت برای توضیح این چیزا زیاده
+این همه سال ازم این قضیه به این مهمی رو قایم کردی؟
با عصبانیتی که تا به امروز ازش ندیده بود فریاد زد
_اره قایم کردم چون بعدش مجبور بودم چیزایی رو برات توضیح بدم که دوست ندارم دربارشون حرف بزنم
+برا همین بود که همیشه میگفتی کسی رو نداری؟ تا برام سوال پیش نیاد که اگه خانواده ای هست پس چرا پیششون زندگی نمیکنیم؟
_چی داری بهم میبافی. من بهت دروغ نگفتم مادر و پدرم فوت شدن . پدرم نخست وزیر پادشاه قبلی بود هوانگ هوی
+پس تو یک اشراف زاده ای؟
_مادرم
مکث کرد و تو چشمام خیره شد
+خب؟
_مادرم ندیمه ی ایشون بودن در واقع . من و بانو یو آی از یک مادر نبودیم . تنها تعداد محدودی از وجود من خبر داشتن .
+ بعد این همه سال تازه متوجه میشم که شما خواهر دارید
با اکراه لب زد
_دوتا...دوتا خواهر

YOU ARE READING
I After You
General FictionTaekook _چشماتو ببند +چیزی شده؟ _نه فقط لازمه که تو بهم اعتماد کنی +پس دستامو بگیر _دستات؟ +آره . وقتی دستامو بهت میدم یعنی دارم بهت اعتماد میکنم