پارت۳ : بغض

333 61 6
                                    

روزها مثل برق و باد میگذشت و ملکه مریض و مریض تر میشد .اوایل پاییز درحالی که همراه پادشاه قدم برمیداشت تعادلش را از دست داد و بیهوش شد . یو آی وقتی چشمانش را باز کرد همه جا را تار میدید . چن ثانیه ای طول کشید تا چشمانش بتواند اوضاع اطرافش را بررسی کند . پادشاه کنار او نشسته بود و دستش را در دستانش گره کرده بود با دیدن بهوش امدن همسرش با نگرانی گفت


_خوبی؟


یوآی دردی را درون سرش حس میکرد


+چه اتفاقی افتاده؟


_از هوش رفتی


یوآی با بخاطر اوردن چند دقیقه قبل از حال رفتنش. باز دلشوره ای در دلش افتاد.


سعی کرد درجایش بنشیند ولی پادشاه اجازه اینکار را نداد


_میدونم که میدونستی


+درباره چی حرف میزنید؟


_بیماریت ملکه من


پس درست حدس زده بود


_تا کی میخواستی ازم پنهانش کنی؟ طبیب گفت این درد و این بیماری برای چندین ساله . میدونستی و هیچی بهم نگفتی؟ میدونستی داری با جونت بازی میکنی؟...


با چکه کردن اشکی از چشم های یوآی تائجو حرفش را نصفه نیمه رها کرد و سعی کرد ملایم تر برخورد کند


_ناراحتی ما مهم تر از ناراحتی خودت بود که به من نگفتی؟


ملکه ب سرفه افتاد که لکه های خون روی لب هاش نمایان شد


تائجو با وحشت از جایش بلند شد و بدن نیمه بیجان همسرش را در اغوش گرفت (خون...باید چه انجام میداد)


پارچه ای را که روی میز بود برداشت و لکه های خون را پاک کرد


یوآی به صورت پر از نگرانی تائجو خیره شده بود حرفی برای گفتن نداشت


با حس انگشتانی لای موهایش به خودش امد


_طبیب گفت بدنت خیلی ضعیف شده . اگه دارو مصرف میکردی میشد جلوشو گرفت اما الان...


با ناراحتی به همسرش خیره شد


+میدونم وقت زیادی برای زنده موندن ندارم


و لبخند کمرنگی تحویل تائجو داد




(تهیونگ)


استاد جیهون _وقتی پادشاه شدی باید بتونی منطقی رفتار کنی . نذاری چیزی رو که دوست داری مانع تصمیم درست شه


همونجور که زل زده بودم بهش با پوزخند که گوشه لبم بود گفتم


+فک میکنی بران احساسی مونده؟


_منظورتو نمیفهمم شاهزاده


+شما خیلی قبلتر با کاراتون بهم یاد دادید احساساتمو کور کنم نگران چی هستی؟


میخواست چیزی بگه ولی با صدای ندیمه شخصی مادرم نظرم بهش جلب شد . خیره بهش نگاه کردم


+چی شده؟


(چرا حس بدی بهم دست داد(


_ملکه...مادرتون...فوت شدن


دیگه چیزی رو حس نکردم ...تنها چیزی که انتظارشو نداشتم اتفاق افتاد


بلند شدمو بدون اینکه رو کارام کنترلی داشته باشم ندیمه رو هول دادم و به سمت قصر غربی دویدم یادم نمیاد چطور خودمو به اقامتگاه مادرم رسوندم فقط وقتی به خودم اومدم که جلو در اتاق خودمو زمین زده بودم و بدون هیچ حرکت دیگه ای به مادرم که در اغوش پدرم بی جون افتاده بود زل زدم ....


از اون روز بود که دیگه نخندیم و با کسی حرف نزدم . حتی گریه هم نکردم گوپال نگران تر از همه بنظر میرسید سعی داشت کاری کنه که بحرف بیام ولی وقتی دید نمیتونه کاری کنه دیگه اصرار نکرد . یک ماه بعد زن دوم پدرم ملکه شد (جایگاه مادرم :)


و اوضاع از اونی که بود بیشتر بهم ریخت


گوپال سراسیمه وارد اتاق شد


_شاهزاده شما باید به قصر غربی برید


بدون معطلی از جام بلند شدمو با ندیمه ای که دنبالم فرستاده شده بود به قصر غربی رفتم


وارد که شدم همه وزرا در دو ردیف جمع شده بودن و با دیدن من تعظیمی کردن . با چشام دنبالشون میکردم به سمت پدرم رفتم و کنارش ایستادم


یکی از وزرا به حرف اومد .


_یه ولیعهد باید بتونه حرف بزنه پادشاه چطور میتونید شاهزاده تهیونگ‌ رو هنوز ولیعهد خطاب کنید تو این اوضاعی که بوجود اومده نباید فرزند بزرگ ملکه ولیعهد باشه؟


پدر عصبانی بنظر میومد ولی وقتی به چشماش زل زدم احساس کردم اروم شد و در خطاب به وزیر پارک گفت


_فکر نمیکنم هنوز اونقدر ناتوان شده باشم که نفهمم چی درسته چی غلط . اگه یه کاریی انجام میدم حتما بصلاحه...


وزیر دیگر حرف پدرم رو قطع کرد


_عالیجناب تا کی میخواید بخاطر ملاحظه شاهزاده تهیونگ صلاح مملکت رو در نظر نگیرید


تائجو_اتفاقا صلاح مملکت اینه که فرزند ارشدم ولیعهد باشه


وزیر پارک پوزخندی زد


پارک_اون حتی نمیتونه از خودش دفاع کنه


تائجو_از کی اینقد گستاخ شدی وزیر پارک


پارک_من فقط حقیقت رو گفتم عالیجناب


حرفاشون ازارم نمیداد . حس پوچی داشتم و فقط نظاره گر بودم . چه زندگی عالی .


چن دروز بعد از اون موضوع پدرم شخصا به دیدن من اومد


_تهیونگ میدونم چقدر اوضاع داره اذیتت میکنه ولی ازت میخوام بری بین مردم و درباره زندگیشون و هر چیزی که میدونی لازمه بنویسی میخوام وقتی برگشتی کلی اطلاعات باخودت اورده باشی


گیج نگاش کردم . توقع داشت حرف بزنم؟


متوجه افکارم شد


_بنویس . هر چیز که لازم بود رو بنویس



I After YouWhere stories live. Discover now