سوم شخص
دقیقا نمیدونست ساعت چنده اما هوای تاریک و سیاهی آسمون نشون میداد که شب شده....
نمیدونست چرا چشماش داره سیاهی میره و سرگیجه داره....
تمام بدنش میلرزید و از سرمای اتاق، دندون هاش بهم برخورد میکردن.....
روی تخت وول میخورد تا شاید دردش از بین بره اما تنها نتیجه ای که داشت بیدار شدن هیون بود که روی کاناپه خوابیده بود.....
هیون:چیشده یونگی؟؟؟
یونگ:س....سرده
هیون نگاه ترسیدش رو به یونگی دوخت و بلافاصله بدن لرزونش رو تو بغلش کشید....
یونگ:ب....بهم دست ن...نزن....ن....نمیخوام....ولم کن
هیون:چطوری ازم میخوای ولت کنم وقتی انقدر حالت بده؟؟؟
تمام بدنت داغه ولی میگی سردته....
چت شده تو؟؟؟
چرا اینجوری شدی؟؟؟
یونگ:ا....الان برات....مهم ش...شدم؟؟؟
پوزخندی که رو لبای لرزون معشوقش نشست قلبش رو به آتیش کشید اما به روی خودش نیاورد....
هیون:تو همیشه مهم بودی یونگی....
تو مهم ترین آدمی هستی که تو زندگیم دارم....
تنها آدمی هستی که میتونه این زندگی جهنمی رو به یه بهشت تبدیل کنه....
یونگ:د....دروغ های بی....سر و ته؟؟؟
بیخودی د...داری تلاش میکنی....چون بعد....کارایی که....کردی اعتماد....کردن بهت خ....خیلی سخت شده...
دیگه نمیتونم....باورت کنم چ....چون تنها تصویری....که ازت.....تو ذهنم ساختم....یه آدم عوضیه که....فقط به منافع...خودش فکر میکنه و....برای رسیدن ب....بهشون دست...به هرکاری....میزنه حتی ت....تجاوز
شرمنده بود؟؟؟
البته که بود....
خیلی شرمنده بود به خاطر کاری که با معشوقش کرد....
گفتن اینکه همش به خاطر یونگی بود چیزی رو حل نمیکرد و احتمال باور کردن حرفش زیر صفر بود وقتی که پسر دوست داشتنیش انقدر آسیب دیده بود و دیگه بهش اعتماد نداشت پس دیگه توجیحی در کار نبود....
با افتادن سر یونگی رو سینش به خودش اومد و بدن سبکش رو روی دستاش بلند کرد و به سرعت از اونجا خارج شد....
فقط دنبال یه دلیل بود....
یه دلیل که باهاش بفهمه چرا باید انقدر سختی بکشه؟؟؟
اون فقط میخواست یونگیش رو کنارش نگه داره اما همه چیز رو بدتر کرد....
راه اشتباهی رو برای به دست آوردنش رفت و خودشم اینو خیلی خوب میدونست.....
اشتباهش فقط کاری که تو سوله انجام داد نبود....
همه رفتار های زنندش و ناسزا هایی که گفته بود اشتباهاتش بودن و حالا که معشوقش رو از دست داده بود بهشون پی برده بود....
دنبال چه دلیلی میگشت وقتی خودش به خودش جواب داده بود....
دلیل سختی های الانش خودش بود....
خودش بود که با بی رحمی به یونگی تجاوز کرد.....
خودش بود که بارها و بارها به پسر پاکش لقب هرزه رو داده بود.....
خودش بود که یونگیش رو از خودش دور کرد....
همه اینا تقصیر خودش بود و اون ساده لوحانه داشت دنبال دلیل میگشت....
دلیلی که اشتباهات و گناهانش رو تبرئه کنه....
ولی نمیتونست.....
نمیتونست یا نمیخواست هیچ دلیلی پیدا کنه....
پیدا کردن یا نکردنش هم فرقی به حالش نداشت، در هر صورت یونگیش ازش زده شده بود و اونو یه آدم عوضی میدید که بهش تجاوز کرده.....
با رسیدن به بیمارستان بدن یونگی رو دوباره تو بغلش کشید و داخل شد....
هنوز چند قدمی نرفته بود که نامجون رو تو راهرو دید...
از روی بدشانسی نگاهشون بهم گره خورد و مجبور شد همونطور که به همه چیز و همه کس لعنت می فرستاد به سرعت از اونجا بره....
YOU ARE READING
SCHOOL LOVERS
Romance{COMPLETED} عشق و عاشقی های تینیجری؟؟ من بهشون میگم عشقای حقیقی.... تو بگو کلیشه.... ولی واقعا درستش چیه؟؟ . . . . _💜به سومین بوک من خوش اومدید💜_
