Part 8

138 22 0
                                    

با یه حس مزخرف خفگی و حالت تهوع شدید از خواب بلند شدم و سر تخت نشستم . با دیدن اتاق روبروم فهمیدم اتاق خودم نیست و هوا هم تاریک تاریک بود .
دنبال ساعت میگشتم که گوشیمو کنارم دیدم و روشن کردم: ۴ و نیم صبح
نگاهی به سمت راستم انداختم و دیدم کسی کنارم به پهلو خوابیده . پتو رو کامل روی سرش کشیده بود
میخواستم سر و صدا کنم که تازه یادم اومد چه اتفاقاتی افتاده و برای چی اینجام 
-جانگکوک ؟!...
با نفسای عمیقی که میکشید معلوم بود غرق خوابه.
خواستم دستشویی برم ولی هم هوا تاریک بود و هم خونه رو نمیشناختم‌، سرگیجه هم نمیذاشت درست راه برم
- جانگکوک بیدار شو ... حالم خوب نیست
خیلی خوابش عمیقی بود . نمیخواستم بیدارش کنم ولی میدونستم تا دو دقیقه دیگه همینجا رو تخت بالا میارم
- بیدار شو جانگکوک ... لطفا
هومی کشید و تو یه حرکت روی تخت نشست ولی هنوز خواب و چشم بسته بود
- تو کی ؟!
- تهیونگم احمق! دستشوییت کجاست؟
عین برق گرفته ها چشماش باز شد و نگاهی بهم انداخت .
- وای ببخشید! کی بیدار شدی؟! حالت خوبه ؟! چیشده؟!
- حالم خیلی خوب نیست
- وای ببخشید. پاشو پاشو
دیگه نشد چیزی بگم و دستمو جلو دهنم گرفتم . چراغو روشن کرد و از اتاق بیرون رفت
- بدو بیا اینجا
سریع سمت جایی که اشاره کرد رفتم و درو بستم . شکمم خالی بود و فقط اسید معدم توی دهنم میومد . حس میکردم از نوک‌زبونم تا ریه هام میسوزه
میخواستم گریه کنم ولی جلوی اون نمیشد
- تهیونگ حالت خوبه؟! میخوای بیام؟!
حتی دهنم باز نمیشد که حرف بزنم . در یهو باز شد و اومد داخل
- بیا بیرون بهت یکم اب بدم بهتر میشی
سر یکی از مبلا نشوندم و بعد دو دقیقه با یه لیوان اب برگشت . لب لیوانو سمت دهنم گرفت و اصرار کرد همشو قورت بدم
- بسه... نمیتونم دیگه...
- حالت تا صبح بهتر میشه الان نمیتونم بهت دارو بدم چون چیزی نخوردی شکمت خالیه . پاشو بهت لباس بدم لباساتو عوض کن کثیف شدن . گرسنت نیست ؟! میخوای یه چیزی بیارم بخوری؟!
- نه ممنون فعلا خوبم . چجوری... تا اینجا اوردی منو؟!
- بغلت کردم روش دیگه ای نبود . فعلا پاشو بیا لباس‌ تمیز بپوش
لبخند محوی زدم . از خواب بیدارش کرده بودم ولی هنوزم خیلی خوشگل و مهربون بود . برعکس من که وقتی بیدارم میکردن پاچه همرو می‌گرفتم
یه دست تیشرت و شلوارک سفید بهم داد و اصرار کرد بپوشمشون . برام خیلی بزرگ بودن ولی بهتر از اون کت شلوار کثیف بود
- چقد بهت میان! خودم هیچ نپوشیدمشون
- ممنون کلی . امشب خیلی اذیتت کردم میدونم.
قیافش شکل غمگینی گرفت:
- واقعا همش تقصیر خودم بودش اصلا فکر خوبی نبود که بردمت اونجا . خیلی معذرت میخوام. بیخیال بیا بخواب باید استراحت کنی
- مامانم تا الان حتما خیلی نگران شده
لبخندی زد:
- بهش یه پیامک دادم از طرف خودت که خونه دوستت موندی نگرانش نباش
حالم از قبل خیلی بهتر بود. باشه ای گفتم و سمت تختش رفتم . جدای همه این اتفاقا و اون مهمونی کذایی ، حس میکردم واقعا به این پسر مدیونم...


Fake Smile | KookvWhere stories live. Discover now