چراغای ساختمونا یکی یکی پشت هم روشن میشدن . خورشید داشت کمکم محو میشد و اسمونو نارنجی و صورتی میکرد
دو بار تا حالا پاتوق جانگکوک اومده بودم ولی الان فهمیدم که چقد ارامش بخشه
- به جین گفته بودم زود برمیگردم حالا الان ساعت ۸ شبه . به خونم تشنست
بلند خندید:
- شاید فکر کرده دزدیدنت
- بخوایم منطقی نگاه کنیم همینطوریه
بازم شروع کرد به خندیدن و منم خندم گرفت . ولی بعد چند دقیقه خندش به یه لبخند ملیح تبدیل شد
- چقد از وقتی که باهات میرم اینور و اونور حالم خوبه.
تعجب کردم:
- جدی میگی یا میخوای دلمو خوش کنی؟!
- فک کنم فهمیدی تو دروغ گفتن خوب نیستم
- تو اون شکی نیست
- جدا هیچوقت تو زندگیم انقد خوشحال نبودم و از ته دل نخندیده بودم!
لبخند پهنی سمتش زدم
خورشید دیگه کامل پشت کوها رفته بود و اسمون داشت مشکی میشد . با سوز بدی که اومد لرزیدم
- سردته؟! لباسات خیلی نازکن
- دیگه تابستون داره تموم میشه
سویشرتشو در اورد و روی شونم انداخت
- نه تو خودت تیشرت تنته سردت میشه
- بیخیال
میفهمیدم که خیلی سردشه ولی به روی خودش نیورد . سویشرتو از روی شونه هام کنار زدم که تعجب کرد
- بپوشش سرما میخوری!
- توام اگه نپوشیش سرما میخوری . اینکه جفتمون مریض شیم بهتره
- ادم به دیوونگی تو ندیدم
هر کسی اگه میدیدمون شکمیکرد ادم سالم باشیم با اون شدت خندیدن . ولی میخواستم اهمیتی ندم و خوش بگذرونم . وقتی که لپام از شدت خندیدن درد گرفت ، از فرصت استفاده کردم و سوالمو پرسیدم
- میگم که..
- بله؟
- یه چی بپرسم جواب میدی؟!
- خب بستگی داره چی باشه
- قبل اینکه با هم صمیمی تر شیم حس میکردم از درون خیلی ادم تنهایی ای، ولی هیچ به روی خودت نمیاری. هنوزم همین احساسو دارم..
نگاهی بهم انداخت:
- شاید درست فکر میکنی
- خب چرا بهم نمیگی؟! منم دوست ندارم تو ناراحت باشی ، البته شایدم بهم اعتماد نداری..
با اخم مصنوعی ای نگام کرد
- جدا فکر میکنی بت اعتماد ندارم؟! مطمئن باش صد درصدیه که روحیم از قبل خیلی بهتر شده و امید خیلی بیشتری دارم. تازه من دوستای زیادی توی زندگیم ندارم ، ولی باید تا الان فهمیده باشی چقدر تو زندگیم مهمی!
- من که قانع نشدم، ولی باشه..
کمی نزدیک ترم نشست و سویشرت افتاده روی زمینو روی جفتمون انداخت . عادت نداشتم یکی انقدر نزدیک بهم بشینه
- زمان مناسب برای گفتن بعضی چیزا هنوز نرسیده ، به موقعش سیر تا پیازشو برات تعریف میکنم . هوم؟!
لبخندی زدم:
- باشه. صبر میکنم
دوباره که سکوت شد سوزش سرمارو حس کردم . ساعت نزدیکای ۹ شده بود و از بعد از ظهر چیز خاصی نخورده بودم . با صدای جانگکوک حواسم سر جاش اومد
- بریم یا نه؟!
- کجا؟!
- لنتی این همه حرف زدم تو هپروتی؟
- داشتم به یه چیزی فک میکردم
نیشخندی زد:
- به من؟!
- برو گمشو اونور پروو
قهقهه ای زد و صدای خندش همه جا پیچید . خندیدن یه نفر همیشه انقد شیرینه یا فقط اون موقع این احساسو داشتم؟! فکرشو که میکردم ذره ای از عصبانیت عصر توی وجودم نبود
- حواست نبود گفتم که بریم یه ساندویچ بخریم بخوریم؟! رستورانا امروز فک نکنم باز باشن
- اره منم خیلی گشنمه
- پس پاشو
جفت دستامو گرفت و بلندم کرد . پیامی روی صفحه گوشیم اومد ولی نخوندمش و صفحه رو خاموش کردم، که بعدا هر اتفاقی که توی زندگیم افتاد زیر سر همون پیامک نفرین شده بود ...

YOU ARE READING
Fake Smile | Kookv
Fanfictionراست میگفتن عاشق شدن ترسناکترین چیزیه که میتونه اتفاق بیوفته نمیفهمی چجوری ، ولی بعد یه لذت زودگذر ، قلب و روحت اروم اروم سوهان کشیده میشه! اونم وقتی که توی خون و اشکات داری خفه میشی ... درد اصلیش از اینجا شروع میشه ، غوطه ور شدن توی یه لجنزار کث...