Part 12

97 17 0
                                    

"تهیونگ"

طبق حرفای اون پیامک، امروز باید برام یه پیام جدید میومد و هیچ ایده ای نداشتم که قراره چه اتفاقی بیوفته و یاید منتظر چی باشم..
- بگیر اینو بخور
هوسوک چای قرمز رنگی رو جلوم روی اوپن کافه گذاشت و تکیه ای به دیوار زد:
- بخور دیگه
- چیه این
- ارامش بخشه ، حداقل یکم اروم میگیری
- من خوبم
چشماشو ریز کرد و جلوتر اومد و دستشو روی گونه صورتم کشید
- حالت خوبه و اینطوری عین جنازه ای؟!
- این یکی دو روز اشتها نداشتم خوب غذا نخوردم. بهتر میشم نگران نباش
- بیشتر از خودت نگران مامان و خواهرتم که تورو با این حال میبینن. جای اینکه بهشون امید بدی معلوم نیست چت شده که یکی باید به خودت امید بده.
- چرا انقد بزرگش میکنید؟! چیزیم نیست
سمت زیرزمین رفتم تا با تمیز کردن اونجا سرگرم شم، ولی بیشتر حواسم سمت گوشی بود تا بفهمم صدای پیامک ازش میاد یا نه
دیشب جانگکوک اسم‌ منو اورد. اون پسره هم با اینکه خودشو زد یه خنگی میدونست من کیم ، با اینکه اولش جانگکوک توی بحث باهاش برنده بود ، ولی وقتی اون پسره جمله اخرشو یه زبون اورد رنگش مثل گچ دیوار سفید شد، احتمالا چیز وحشتناکی بود که من ازش خبر نداشتم!
از این همه فکر عجیب غریب سردرد گرفته بودم، نشستم کف زمین.
بعد ده دقیقه ، یه ربع ، یه ساعت یا شایدم چند ساعت که گذشت ، صدای پیامک گوشی اومد . به سختی بلند شدم و پای بی حس شدمو ماساژ دادم
" سر ساعت ۶ توی ایتوتون باش ، میایم دنبالت "
با عجله سریع تایپ کردم:
" چیشده که میخواید منو ببینید ؟! من حتی تورو نمیشناسم! "
ولی پیامک ارسال نمیشد ، تیک قرمز رنگی که کنارش میخورد عصبیم میکرد. اینترنت داشتم ولی انگار مشکل از یه جای دیگه بود.
به میز کنار یخچال تکیه زدم. ایتوتون محله خوبی بود ، چیزای رنگارنگ و شیرینی داشت. ولی برام عجیب بود همچین جایی قرار گذاشتن
ساعت ۱۲ ظهر بود، تا ۶ قطعا از استرس پودر میشدم.
طبقه بالا رفتم و جینو دیدم که از بیرون غذا گرفته بود و داشت برا خوردن امادشون میکرد. وقتی دید اومدم بالا به حرف اومد:
- دیگه داشتم نگران میشدم حدس زدم همونجا خوابت برده
- گردگیری میکردم
مشخص بود از دستم عصبانیه ولی میخواست ریلکس باشه:
- چرا جواب زنگ بیمارستانو ندادی
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم:
- من؟! کسی که زنگ نزد
- زدن ، طرفا ساعت ۱۰
پیشونیمو خاروندم و فکر کردم.
شاید واقعا زنگ زده بودن و من نفهمیده بودم ، ولی اونقدم حواس پرت نبودم که نفهمم تلفن زنگ خورده!
- نمیدونم شایدم زنگ زدن من نشنیدم. بازم تلفن کردن؟!
- اوهوم
- جواب دادی؟! چی گفتن؟!
- عمل هرین زودتر باید انجام شه دکترش گفت حالش شاید باز بد شه
دستمالو روی میز انداختم و با درموندگی نشستم. هر چی این قضیه بیشتر یاد اوری میشد منم استرس بیشتری میگرفتم..
- تهیونگ
نفهمیدم جین کنارم اومده، دستشو روی شونم گذاشت و فشارش داد
- نمیدونم باید چیکار کنم یکم حالت بهتر بشه ، باور کن دارم هر کاری میکنم شرایط قابل تحمل تر شه
- میدونم .. هیچ توقعی ازت ندارم باور کن
- ولی وظیفمه تا آخرش پیشت باشم... میشه که شرایطو بهتر کرد نه؟
- وقتی جونت از تنت در بیاد دیگه نمیشه کاری کرد..
صدای اهنگ ملایم توی کافه برای اولین بار واضح به گوش میرسید، سکوت بعضی وقتا خیلی رو مخ میشد ولی اون موقع بهترین چیزی بود که میشد اتقاق بیوفته...




Fake Smile | KookvWhere stories live. Discover now