Part 19

82 14 0
                                    

" ۴ ماه بعد "
"سوم شخص"






دستی به گونه ی سفید و نرم پسر کیوت روبروش کشید و با لبخند شیرینی نگاهی به سر تا پاش انداخت، تحسینش میکرد:
- عالی شدی، موفق باشی!
پسرک هم در مقابل، براش لبخند ملیح و دندون نمایی زد :
- مراقب همه چی باش
- نگران نباش، هستم. قرار نیست که بری سفر چند ساعت دیگه برمیگردی..
محکم بغلش کرد و کمرشو فشار داد. دلش نمیخواست ذره ای استرس توی وجودش باشه:
- اضطراب نداشته باشیا، همه چی خوب پیش میره.
- اوهوم.. باشه
بوسه ای به گردنش زد و اروم ازش دور شد، ته دلش اصلا نمیخواست بره ولی خب... نمیشد!





                           **************






لبه‌ی پرتگاه بلند و وحشتناک ایستاده بود و از پایین شهرو نگاه میکرد. دستی به گونه صورتش کشید، زخم غیر معمولش هنوزم مثل روز اول روی صورتش خودنمایی میکرد
از سوزش و قرمز بودنش هیچی کم نشده بود.
در واقع هر کی اونارو میدید می‌گفت حس جالبی بهشون نمیده و‌ خودشم متوجه این شده بود.
- هِی...
یک دفعه ای برگشت و به دختر مو بلوند پشت سرش نگاه کرد. باد موهای بلندشو توی هوا میچرخوند و شنل مشکیش توی غروب خورشید خیلی بیشتر خودشو نشون میداد.
نزدیک پسر شد و دستی به شونه‌ش زد:
- واقعا خوشحالم اومدی. جانگکوک نیومد؟!
- خونه موند نخواست بیاد. دلیلی داشت اینجا قرار گذاشتی؟! اصلا حس خوبی بهش ندارم
لبخند ملیحی زد:
- نگران نباش ، اینجوری سر گفتن اصل مطلب استرس میگیرم. بیا بریم سوار ماشین شیم اینجا سرده
زمستون از راه رسیده بود و هوا سوز خیلی کشنده ای داشت. تهیونگ سری تکون داد و سوار ماشین شد.
سکوت بدی برای چند دقیقه به وجود اومد. قولنج انگشتای باریکشو شکوندو و منتظر موند.
بالاخره صدای دختر پخش شد:
- تهیونگ برای گفتن این حرفا بهت بیشتر از چند ماهه که صبر کردم. گفتنشون اصلا اسون نیست. قرار بود شیهیون باهات صحبت کنه ولی دیدی که، پلیس اومد و هر کی بودو نبود جمع کرد برد..
راست میگفت. شیهیون الان داشت توی اون زندانای تاریک و سرد به بخت بد خودش گریه میکرد و حالا حالاها بیرون نمیومد، اوضاع از قبل خیلی خراب تر شده بود..
- نیدا میشه زودتر بری سر اصل مطلب؟! چی شده؟!
- اصلا هیچ ایده ای ندارم که باید از کجا شروع کنم. هیچی. خب، صبر کن اینطور بگم. زندگی اصلیت چیزی نیست که خیلی وقت پیش بهت گفتن، ینی هست ، ولی یه سری جاهاش مجهوله...
تپش قلب تهیونگ بالاتر رفت:
- ینی چی؟!
- میدونی که پدرت چطور مرده؟!..
پسر نفس سختی کشید:
- اره، به موتور بهش زد..
- یادت هست چند سالت بود؟!
- شاید ۱۱ یا ۱۲...
بعد این مدت طولانی حالا حدود ۷۰ درصد حافظه اش برگشته بود و خیلی چیزارو بهتر درک میکرد! همین مایه خوشحالیش بود..
خاطرات قشنگ و شیرینش با جانگکوک و دوستای صمیمیش، زندگی گذشتش و بچگیاش، همشون براش یه معنی دیگه ای پیدا کرده بودن..
از یاد اوریشون هم حس خوبی می‌گرفت هم بغض میکرد.
نیدا از خیلی وقت پیش توی ذهنش مثل یه ادم مزخرف وجود داشت ولی الان میفهمید که آدما خیلی وقتا مجبور میشن برا پوشوندن شخصیت اصلیشون نقاب بزنن...
و ممکنه هیچوقت هیچکس متوجه خود واقعیشون نشه!
افکار پریشونشو کنار زد و منتظر بقیه حرف نیدا شد:
- خب، بقیش؟!..    
- پدرت اونطور که فکر می‌کنی نمرده، یعنی منظورم اینه که اون تصادف همچینم اتفاقی نبوده...
- خب... یعنی اون موقع یکی عمدی بهش زده؟!.
- اره ، یه جورایی.. می‌دونی، یه سریا بودن که با پدرت خیلی مشکل داشتن. انگار پدرت باهاشون یه جور همکار بوده و خب، توی کاراشون یکم دخالت کرده نه صورتی که نباید اینکارو انجام میداد. ایناعم میخواستن...
تهیونگ جملشو تکرار کرد:
- میخواستن چی؟!...
- از سر راهشون هر جور شده بزننش کنار
شوک زده به قیافه نیدا که اونم رنگ‌ پریده بود نگاهی کرد و به صندلی ماشین تکیه زد. تازه الان باید اینو میفهمید؟! بعد ۱۸ و خورده ای سال؟!..
به اینه بغل ماشین خیره شد و دستای لرزونشو توی جیبش فرو برد:
- میدونی کیا کشتنش؟!
- ینی اسمشونو بدونم؟! نه خب. خیلی وقته که از اون ماجرا میگذره
- نه نه... اسم نمیخوام. منظورم اینه که همونایین که پدرم براشون کار میکرده؟!... بالاخره یه کله گنده بینشون باید گفته باشه همچین تصادفیو برنامه ریزی کنن.
نیدا اب دهنشو قورت داد و با اضطراب موهاشو مرتب کرد:
- خب.. اصل کاری همینجاست. تو بی دلیل توی این شرکت نیومدی که معاون شی. دلیلای محکمی پشتش بود..
تهیونگ با چشمای اشکی بهش خیره شد تا بقیه حرفشو بزنه ولی چیزی نگفت:
- خواهش میکنم حرف بزن . دلیلش چی بود؟!!
دختر به سختی نفس کشید:
- همین شرکتی که من و تو ناخواسته اومدیم توش دقیقا همونیه که پدرتو کشت...
به محض شنیدن این حرف اسید معده تهیونگ بالا زد و با عجله در ماشینو باز کرد تا فقط محویات معده اش خالی شه
نیدا سریع از ماشین پیاده شدو بطری ابی اورد و با عجله تو صورتش پاشید تا به خودش بیاد:
- حالت خوبه تهیونگ؟! چیشد؟! بیا این طرف.
زیر بغلشو گرفت و روی زمین خاکی نشوند ، با اینکه زمین نسبتا کثیف بود .
پسر چنگ ضعیفی به لباس نیدا زد و با داد و بیداد شروع کرد به صحبت، قطره های اشکش کل صورتشو خیس کرده بودن:
- الان باید اینو به من بگی؟!!! این همه مدت من داشتم با قاتلای پدرم کار میکردم؟!!!
- تهیونگ حرفم تموم نشده!!
- این چند ماه فقط داشتم به این حروم خورا کمک  مبکردم؟!! تو که میگی دوستمی پس چرا الان اینو بهم میگی لعنتی؟!!!!
سرشو روی پای دختر گذاشت و هق هق گریه ش کل فضای ازادو‌ پرتگاهو پر کرد.
اکو شدن صداش قلب نیدارو ریش ریش میکرد ولی هیچ کاری از دستش بر نمیومد جز اینکه دستای پسر بیچاره رو بگیره و نوازش کنه:
- شرمنده ام تقصیر من بود همش... من نخواستم به این زودیا بهت بگن چون میدونستم نابود میشی! نمیخواستم اذیت شی...
- به نظرت الان اذیت نمیشم؟!!!
- ببخش منو اشتباه کردم‌.. حق با توئه شاید اگه زودتر میگفتم همه چی بهتر میشد!
سرشو از روی پای دختر برداشت و با چشمای قرمز شده بهش خیره شد:
- میگی مادرمم بخاطر همین انقد یهویی ول کرد رفت سوئیس؟!
- اره... جون اونم داشت تهدید میشد! اگه میموند قطعا اونم میکشتن نمی‌خواست تو و خواهرت بدون پدر و مادر بقیه عمرتونو زندگی کنین! نمیتونست هیچی بهت بگه مجبور بود که بره!! ازدواجش با اون دکتر‌ه ام فقط بهونه بود الان تک‌ و تنها توی اون کشور غریبه هیچ کاریم از دستش بر نمیاد
اشکای تهیونگ بیشتر شدن که باعث شد زخم روی گونش با شدت بدی بسوزه
- خیلی بهش بد کردم... فکر میکردم دیگه همون مهر مادریم تو‌ وجودش نیست که داره بچه هاشو ول میکنه و میره، ای کاش اینارو زودتر گفته بودی ، همه چی الان خیلی بهتر میشد...
روی زمین خاکی دراز کشید و به کثیف شدن لباسای گرونش اهمیتی نداد. فقط گذاشت انقدر از چشماش اشک بیاد که دیگه هیچی باقی نمونه...
با همین راه فقط میتونست خودشو تخلیه کنه و کمتر به قلبش فشار بیاره..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جانگکوک اروم‌ پنبه الکلی شده رو روی بازوی تهیونگ کشید که از سوزش لب هاشو جمع کرد.
با حرص محسوسی داشت صحبت میکرد:
- هی دارم بهت میگم برای این چند تا زخمی که مونده باید بری دکتر تو این مدت هنوز خوب نشدن. جاشون میمونه.
- اونوقت میفرستنم پزشکی قانونی همه چی میره رو هوا.
- خب بره!! حق اینو داری شکایت کنی! هر چند خیلیم دیر شده...
- خب پس باید بیخیالش شد دیگه.
کوک پنبه رو توی ظرف انداخت و دست به سینه موند:
- از وقتی اومدی خونه یه چیزیت شده!
- من که خوبم!
- نیدا چی بهت گفت؟!
- هیچی. راجب کار صحبت میکرد
- اره خب دیگه منم باور کردم. بگو نمیخوام بگم.
با عصبانیت وسایل روی مبلو‌ جمع کرد و خواست بره که تهیونگ محکم دستشو گرفت:
- چیزی نیست که بتونم راحت راجبش حرف بزنم!
- نپیچون انقد قضیه رو! غریبه ام برات.
- من کی همچین حرفی زدم؟!
سینی رو گذاشت رو میز عسلی و دوباره روی مبل نشست:
- پس تا نگی نمیرم! هر موقع که خواستی میتونی حرف بزنی ولی تا اون موقع من اینجا میشینم.
تهیونگ با نگاه خاصی تماشاش کرد و هوفی کشید:
- واقعا بعضی وقتا عین بچه ها میشی
- خب؟!
- چی خب؟!
- منتظرم
کلافه نگاهش کرد و به مبل تکیه زد. بغض تو گلوش باز داشت صداشو میلرزوند:
- هیچی. این همه سال زندگیم کلا پودر شده رفته هوا!
- منظورت چیه؟!...
- جدی تو از چیزی خبر نداری؟!
مشکوک به جانگکوک نگاه کرد و منتظر جواب موند، ولی اون پسر بیچاره اصلا از چیزی خبر نداشت، حتی نمیدونست چه اتفاقی افتاده!
- من نمی‌دونم چه خبر شده واقعا. داری نگرانم می‌کنی!
تهیونگ چیزایی که نیدا براش گفته بود رو به جانگکوک گفت و سعی کرد واضح توضیح بده، چون‌ حس میکرد هر لحظه رنگ صورت جانگکوک داره سفید تر از قبل میشه..
بالاخره صحبتاش تموم‌ شد، نفس سختی کشید و با اشک به تلویزیون خاموش خیره شد. اون موقع اگر شیهیون بود حتما میرفت و نیدارو یه گوشمالی حسابی میداد بخاطر اینکه همه چیزو اینطور لو داده ولی نه...
الان پشت میله ها زندان بودو‌ دستشم از همه جا کوتاه. بازپرس و پلیسا خیلی داشتن سعی میکردن حرف از زیرزبونش بکشن و بفهمن کی جز خودش تو این کاره، ولی یه کلمه هم صحبت نکرده بود.
همه خبر داشتن سردسته‌شون داره از این کشور به اون کشور فرار میکنه و اینترپل هم دنبالشه، ولی اون خیلی زرنگ تر از چیزی بود که بخواد به این راحتی گیر بیوفته.
کارای زیادی برای انجام دادن داشت..
در نتیجه شیهیون به زودی اعدام میشد چون پلیس میدونست به هیچی اعتراف نمیکنه..‌ روزای اخری بود که نفس می‌کشید و زنده بودش. به زودی نوبت این دو تا پسرم میشد چون بخاطر اضطراب تهیونگ شبا کابوسای بدی میدید..
واقعا فکرشم نمیکرد یه روز کارش به اینجا بکشه..
تهیونگ از فکر‌ بیرون اومد و به جانگکوک خیره شد. پسر کنارش با نگاه شوک زده ای به روبروش خیره بود، مغزش داشت چیزایی که شنیده بودو تجزیه تحلیل میکرد
- جانگکوک؟!
دستشو گرفت و نوازش کرد. نمی‌فهمید چه حسی داره.
بالاخره بعد چند دقیقه به حرف اومد:
- نمیتونی همینجور ساکت بمونی..
- منظورت چیه؟!
- واقعا میخوای خر فرضت کنن؟! تا الانشم اینطور بوده و کلی بهت خندیدن! نباید دیگه بذاری!
- خب باید چیکار کنم؟! خودمم گیج و عصبیم.. هیچی به ذهنم نمیاد!
با نگاه خشمناکی بهش خیره شد:
- تو یک ماه کامل اموزش دیدی که بتونی کنار ما کار کنی، بهتم که یاد دادن چطور باید با ادمای مختلف حرف بزنی و رفتار کنی. الان وقت استفاده ازیناست، نه؟!
- قطعا منظورت این بود برم ادم بکشم! کلاه برداری کم بود قتلم به جرمام اضافه شه وضعیتم از شیهیون بهتر نمیشه بدترم میشه. تصور اعدامم سخته چه برسه واقعیتش!
- تو کسیم نکشی بازم باید ۲۰ سال اب خنکو بخوری. حالا نه فقط تو، هممون. پس بیخیالش. نذار بعدا حسرت اینارو بخوری. حداقل ازشون استفاده‌ کن! حرص این همه سالو چرا نمیخوای خالی کنی؟!!
- نمی‌دونم واقعا...
تهیونگ لبخند محو و تلخی زد و روی مبل دراز کشید. بی مقدمه شروع کرد حرف زدن:
- اگه بگیرنمون... برا همیشه از تو جدا میشم، نه؟!
جانگکوک قیافش ناراحت شد و بعد چند ثانیه اومد و پایین مبل اروم پیشش نشست. ۳ یا ۴ ماه از وقتی که هم خونه تهیونگ شده بود میگذشت، ولی دیگه هم خونش نبود، پارتنر زندگیش حساب میشد.
انگار یه شجاعتی نصیبش شد که بگه میخواد با تهیونگ باشه و خیلی وقته بهش علاقه داره، و خب دلیلی هم وجود نداشت که تهیونگ بهش نه بگه چون خیلی احمقانه و مسخره میشد..
مشخص بود که اونم دوسش داره...
حالا که هرینو بعد عمل جراحیش پیش مادر تهیونگ فرستاده بودن دیگه جفتشون تکو تنها داخل اون خونه درندشت مونده بودن و روزاشون با سرعت، پشت سر هم میگذشت..
نمیخواست هرین بره ولی با فهمیدن اینکه نمیتونه یه بچه زیر سن قانونیو پیش خودش دور از سرپرست واقعیش نگه داره یه کار میکرد که شاید پلیس بیاد سراغش.
سمت جانگکوک برگشت و لبخندی زد، که اونم‌ در عوض لبخند تلخی زد و صحبت کرد:
- هیچوقت من نمیتونم ازت جدا بشم، فیزیکی شاید بشه، ولی روحی نه
- خب من تورو روحی نمیخوام، میخوام همیشه پیشم باشی، حست بکنم.
- تا اخرین لحظه هستم از این خیالت راحت
تهیونگ دوباره سمت سقف خوابید و نفس عمیق و سختی کشید :
- بعضی وقتا میگم شاید خیلی دیر پیدات کردم.
- نه اینطورم نیست، میشد که اون روز دوستای من توی کافه تو جشن نگیرن و منم هیچوقت تورو نبینم!
- حالا به نظرت همه‌شون اتفاقی بودش یا برنامه ریزی شده؟!.. الان که یادم میاد واقعا روز عجیبی بود.
- برای سرنوشت که همیشه برنامه ریزی شده ولی برای ما ، خب قطعا این چیزا اتفاقیه
دوباره تهیونگ لبخند ملیحی زد که دید جانگکوک صورتشو سمت گردنش اورد و چسبوند بهش، شروع کرد به بو کردن.
عین بچه گربه ها عادتش بود همچین کاری انجام بده، همیشه حس قلقلک بانمکی به تهیونگ میداد
خنده بلندی کرد:
- نکن قلقلکم میاد
- دلم میخواد
- مور مورم میشه!
پسر کوچیکتر دوباره بلند با قهقهه خندید که جانگکوک با دستاش محکم گرفتش و بغلش کرد. تهیونگ واقعا دلش نمی‌خواست این لحظه های شیرینو از دست بده ولی اینم میدونست که تا همیشه پایدار نیستن..
خیلی سخت بود که بدونی اخر کارت به کجا میکشه..
دونفری به زور و فشار کنار هم روی مبل دراز کشیدن و سکوت ناراحت کننده دوباره حکم فرمای خونه شد..
توی مغز تهیونگ این چیزا می‌گذشت که بعدا چه بلایی سر خانوادش میاد، خواهر کوچولوش ، مادر تنها و نسبتا جوونش که حالا توی یه کشور غریب بود و داشت تنها دخترشو بزرگ میکرد.
اون انگار از هیچی خبر نداشت، نه زندگی پسرش، نه شغلی داره و نه حتی کسی که عاشقانه دوسش داره و الانم باهاش زندگی میکنه..
تصور میکرد تهیونگ تو یه شرکت به پیشنهاد برادر جین استخدام شده و الانم زندگی معمولی ای داره..
ولی هرین واقعا دختر رازداری بودش که هیچی راجب وضع زندگی تهیونگ به مادرش نگفته بود ، اونم دلش نمیخواست برادرش به دردسر بیوفته!
بعضی وقتا انگار توی ذهن اون دخترم این میگذشت که ممکنه دیگه نتونه برادرشو ببینه و برای همیشه تنها بمونه..

ولی توی ذهن جانگکوک چیزای نسبتا متفاوت تری میگذشت..
یه حس وحشتی چند وقتی میشد که احاطه‌ش کرده بود. وحشت اینکه همه چیز پودر شه و بره هوا، دیگه نتونه این حس شاد الانو داشته باشه..
از دست دادن این زندگی براش مثل مرگ بود، اما انگار این کابوسش داشت به واقعیت می‌پیوست
میدونست پلیسا پیداشون کردن و احتمالا تحت تعقیبن، ولی به‌ تهیونگ چیزی نگفته بود تا حداقل این چند وقتش به آرامش بگذره.
اون پسر خودش به اندازه کافی نگران بود حالا اگر اینم میفهمید قطعا از ترس قلبش از کار میوفتاد
همه سعیشو میکرد که کوچیکترین استرسی براش ایجاد نکنه
جانگکوک اگر دستگیر میشد، پدرش یا خواهرش جیسو، کمکش میکردن؟! احتمالا نه چون دیگه ارتباطش با اونا تقریبا قطع شده بود
خانوادشون خیلی وقت میشد که از هم پاشیده بود، زور زدن برای اینکه بخوان رابطشونو خوب نشون بدن خیلی مسخره و خنده دار بود
از فکر در اومد و به پسر توی بغلش نگاه کرد که پلکاش بسته شده بودنو و اروم نفس می‌کشید
توی این مدت خوابش برده بود.
لبخند ملیحی زد و بعد چند لحظه بوسه ای روی بینیش کاشت، کاشکی قبل اینکه بخواد ترکش کنه بمیره، اینطوری دیگه از درد ذره ذره نمیسوزه.

Fake Smile | KookvDonde viven las historias. Descúbrelo ahora