Part 17

94 15 0
                                    

- حق نیست واقعا.. همین اول کاری تو قصر داری زندگی میکنی. اونوقت من چقد جون کندم رسیدم اینجا.
- البته نه همچینم... به جاش نصف‌ این خونه ها سئول به نام توئه...
بدون گفتن چیزی از ماشین پیاده شد و به خونه زل زد:
- واقعا تا حالا توش نیومدی؟!
- نه. فقط ادرس و کلیدشو دارم. مطمئنم شیهیون نصفه شب میاد سراغمون دل و روده جفتمونو پاره میکنه.
- بیخیالش، من با اون هنوز کار دارم.. از ترسش فک نکنم بیاد. فعلا بیا بریم داخل.
دوباره عطسه بلندی کرد و با دستمال دماغشو پاک کرد. کلید خونه رو از جیبم در اوردم و با یکم فشار به در بازش کردم.
باغ بزرگ و سرسبز شاهانه جلوی روم نمایان شد. با تعجب به چپ و راستم نگاه کردم.
پرچینای تزیین شده، درخت و گیاهای مختلف، زمین سنگ فرش شده ..
همه جا به طرز خوبی بوی شیرین چمنا میومد:
- خدای من...
چراغای بلند و ظریف دور تا دور باغ بزرگ قرار داشت و عمارت بزرگ سفید و کرمی رنگ جلوی چشم برق شدیدی میزد. جانگکوک جلو تر رفت و با بهت به همه جا خیره شد، مریضیشو‌ کلا یادش رفته بود :
- از این جاها زیاد دیدم ولی نه اینطوری، واقعا ندیدم...
- منم همینطور...
با ذوق سمت پله ها ورودی دوییدم و با حداکثر سرعت سعی کردم قفل درو بازش کنم، واسه دیدن داخل خونه بیشتر هیجان داشتم.
در بزرگ و عظیم باز شد و لوسترای پر زرق و برق و چراغای پر نور همه به نوبت پشت هم روشن شدن..
سعی کردم با صدای لرزونم صحبت کنم:
- وای. وای! باورم نمیشه..
همه جا جزییات بی نظیری داشت. مجسمه های بزرگ و کوچیک، ال ای دی های طلایی رنگ، گلخونه طرف راست، پذیرایی و اشپزخونه همشون گیرا بودن..
نقاشیای روی سقف انگار همشون واقعی بودن، فرشته های افسانه ای با تیر و کمونای بلندشون...
به دو طبقه ی وسیع بالایی نگاهی کردم، انگار اونجا اتاق خوابا و حمام و دستشویی بود..
جانگکوک از پشت سرم اومد و چونشو روی شونم گذاشت:
- دلم میخواد تا اخر عمرم اینجا زندگی کنم.. ادم پیر نمیشه.
- با من یا تنهایی؟!
- خودت چی فکر میکنی؟!
نیشخند پررنگی زدم و سمت بقیه جاها خونه رفتم:
- هی! میای بریم اتاق خوابا رو ببینیم؟!
- خیلی حال ندارم همینجا میشینم..
- باشه سریع برمیگردم، بعد میام ببینم اینجا دارو میتونم پیدا کنم یا نه.
از پله ها سریع بالا رفتم و راهرو های طویلو از نظر گذروندم. چراغای اونا خاموش بود و خب یکم حس عجیب ترسناکی میدادن. در سفیدرنگ یکی از اتاقارو شانسی باز کردم و با یه فضای خیلی خوشگل روبرو شدم..
یه تخت دو نفره بزرگ چوبی با روتختی سفید مشکی..
فضای اتاق در کل سفید و مشکی و خاکستری بود.
جلو رفتم و فرش مخملی خاکستری رنگو لمس کردم که چشمم به قاب عکسای اویزون از دیوار خورد. کلی عکس مختلف از خودم بود
با لباسا و ژستای مختلف..
اصلا یادم نبود اینارو کِی گرفتم ولی واقعا خیلی قشنگ بودن، کلی گل و گیاه مختلفم توی اتاق بودن با یه قفسه پر از کتابای قطور.
اینجارو ینی شیهیون دیزاین کرده بود؟!
واقعا با سلیقه من جور در میومد.
با ذوق خاصی از اتاق خارج شدم تا پیش جانگکوک برم. روی مبل بزرگ به پهلو دراز کشیده بود و تلویزیون بزرگ روبروشو نگاه میکرد.
- اون تلویزیون که خاموشه به چیش اینجوری نگاه میکنی؟!
- ها؟!.. نه اصلا حواسم به اون نبود داشتم به یه چیز دیگه فکر میکردم..
- بذار الان میرم دارو پیدا کنم
باشه ارومی گفت و سمت آشپزخونه روانه شدم. فضای آشپزخونه هم مثل پذیرایی و اتاقا بود..
در یخچالو باز کردم و با انواع شیرینی و غذا روبرو شدم.
یه حجمی از بوی خوب همه جا پیچید:
- اونی که اینجارو آماده کرده واقعا باید دستشو بوسید بیا ببین!
جانگکوک لنگ لنگان داخل اومد و چشماش برقی زد:
- دارو رو بیخیال اینارو بیار بخوریم.
- نه نه! اگه اینارو بخوری حالت بد میشه
- ول کن من هوس کردم
- عه نکن دیگه الان از فردا بدتر تب میکنی دیگه راهم نمیتونی بری
به زور سر صندلی نشوندمش و از توی یخچال دنبال دارو گشتم. باورم نمیشد که همه چی اینجا پیدا میشد:
- تو مگه دکتری میخوای به من قرص و شربت بدی؟! من نمیخورمشون
چشم غره ای بهش رفتم و دوباره مشغول گشتن شدم:
- عین بچها چرا لج میکنی؟! نترس نمیذارم بمیری.
یه بسته قرص برداشتم و یکیشو با اب بهش دادم
- گفتم که نمیخورم‌!
- اه اصن به من چه دارم حرص تورو میزنم هر کار میخوای بکن!
پامو کوبیدم زمین و از اشپزخونه بیرون رفتم. تازه فهمیدم هنوز کت شلوار تنمه ، شلواره چون تنگ بود زیادی داشت فشار میورد بهم.
پاهام حتما دیگه کبود بودن
از پله ها بالا رفتم و داخل همون اتاقه که انگار مال من بودش شدم
در کمدو باز کردم. برخلاف تصورم خیلی لباس داخلش نبود ولی بازم میشد یه چیزی پیدا کرد.
لباسامو از تنم در اوردم و مشغول گشتن شدم که یهویی در باز شد:
- قرصو خوردم الان..
- برو بیرون!
داد بلندی زدم و جانگکوک با هول درو بست.
- روانی چته!
با عجله بلوز و شلوارو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم:
- ادب داشته باش چرا در نمیزنی تو؟!
- عه خب اومدم سراغت بگم حوصلم سر رفته! حالا اون چیزیم که تو داری منم دارم
- برو گمشو بی ادب
از کنارش رد شدم که بعد چند لحظه دوباره برگشتم:
- اها راستی، بیا برای توام لباس بیارم، با اینایی که تنته راحت نیستی.
- نمی‌فهمم فازت چیه؟! یه بار دلت برام میسوزه یه بار فحشم میدی.
- جدیم نگیر
لبخند ملیحی زد و دنبالم اومد. لباسارو که پوشید توی اینه نگاهی به خودش کرد:
- خوبه! دوست دارم بدونم کی اینارو رفته خریده.
- منم دوست دارم بدونم
روی تخت خودمو پرت کردم که یکم بعد اونم کنارم افتاد.
چند دقیقه بعد به پهلو خوابیدم و سمتش برگشتم:
- جانگکوک
- بله
- چیشده به نظرت که مامانم انقد راحت میخواد بره؟! مشکوک میزنه
قیافش ناراحت شد و بعد چند لحظه صورتشو سمت من کرد:
- با چیزایی که من ازش دیده بودم حتی فکرشم نمیکردم همچین کاری کنه. مخصوصا اینکه هرینو تو این وضعیت تنها بذاره و بخواد بره یه کشور دیگه، یه چیزی پشتش هست. شاید بعدا معلوم شه
نفس عمیقی کشیدم و دوباره یه سقف خیره شدم:
- هرین خیلی ناراحته.. خیلی بیشتر از من. بعد عملش میارمش اینجا پیش خودم.
- کار خوبی میکنی
- ولی راجب اینکه مامان دیگه شاید هیچوقت برنگرده چی بهش بگم؟!.. از بچگی بابام که نبوده الانم مامانم نباشه همه چی افتضاح میشه...
لبخند کمرنگی زد:
- تو اینجایی که شرایطو براش بهتر کنی، که یه کار نکنی تا بیشتر از این احساس تنهایی کنه..
- خب.. توام کمکم میکنی؟!
- البته! اگه که بخوای
چند لحظه ای که گذشت از جام بلند شدم و با خنده سمتش برگشتم:
- شیهیون فک کنم خیلی ترسیده که نیومده. فک نکنم بتونه حریف دوتا ادم همزمان بشه. پاشو بریم مسواک بزنیم بخوابیم، فردا میخوام برم همون شرکته که بگم باهاشون کار میکنم..
- تهیونگ
- بله؟!
- مطمئنی واقعا؟! از سر لجبازی نیست؟!
- توام با همونا کار میکنی، پس اره. قول دادم تا این هفته پول عمل هرینو برای بیمارستان ببرم..
- من چون پدر و خواهرمم تو این کارن مجبور شدم، ولی تو مجبور نیستی! راهای بهتر از اینم هست.
- مطمئن باش که نمیذارن من انقد راحت از پیششون برم. حالا که گیرشون افتادم ولم نمیکنن. حتی با اجبارم که شده راضیم میکنن برم باهاشون..
چند دقیقه ای با نگاه خاصی بهم خیره شد و بعد به تابلو های روی دیوار نگاه کرد.
از جام بلند شدم و سمت در رفتم:
- امشب کجا میخوابی؟! اینجا یا یه اتاق دیگه؟!..
- من فرقی برام نداره
- خب پس اینجا بخواب. من تنهایی میترسم
- باشه
نیشخندی زدم و سمت دستشویی رفتم. کاملا خبر داشتم ته قلبش چه احساسی نسبت به من داره فقط می‌خواستم یه موقعی برسه که خودش بگه. نه اینکه با زور و اجبار.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- اخرش چقد میخوای بنویسی؟!
- ۴۰۰ میلیون وون
با چشمای گرد شده نگاش کردم و سعی کردم نفس بکشم:
- چقدر گفتی؟!..
- ۴۰۰ میلیون . ولی این اول کارمونه، بعدا خیلی بیشتر میشه. می‌دونم که قراره همکاری خوبی داشته باشیم! نه ؟!
کیم وون دستشو جلو اورد و منتظر شد باهاش دست بدم.
ولی من فقط توی شوک پولی بودم که فردا قرار بود یک جا به حسابم واریز شه
صداش دوباره بلند شد:
- چیشد پسر؟! حواست کجاست؟!
پلکی زدم و بعد چند لحظه به خودم اومدم:
- خب .. حالا الان باید چیکار کنم؟! ینی، این پوله وقتی به حسابم واریز شد بعدش باید چه کاری انجام بدم؟!
- هیچی فعلا ، یکم میمونیم تا اوضاع شرکت بهتر شه بعدش بهت میگم. این دو سه روزو حسابی استراحت کن چون قراره سرت شلوغ شه.
با شوک سری تکون دادم و بعد برداشتن چک پول و خداحافظی به سمت در خروج رفتم.
جانگکوک پایین منتظر مونده بود و هر چی اصرار کرد که میخواد بیاد داخل نداشتم
ممکن بود باز دعوا درست کنه همین الانشم از دستم ناراحت بود بخاطر این کار..
جلو سوار شدم و از اینه نگاهی به خودم کردم:
- خیلی خب بریم بیمارستان.
- قرارداد چیشد؟!
- هیچی درست شد.. فردا پولو برام میریزن.
- چقدر؟!..
- ۴۰۰ میلیون وون
- خیلی خب.. از اینجا به بعد سپردم به خودت!
پاشو روی گاز فشار داد و با سرعت سمت بیمارستان روند، عصبانی بود ولی میخواست که سر ماشین خالیش کنه..

Fake Smile | KookvWhere stories live. Discover now