شب خیلی زودتر خونه رفتم. هرین توی حیاط نشسته بود
- عه سلاممم!
محکم بغلش کردم
- سلام!! دلت تنگ شده بود برام ؟
- خیلی! امشب زودتر اومدی ممنون
- ببخشید کارم طول میکشه، ولی همه سعیمو میکنم شبا زودتر بیام
بوسه ای به گونم زد و خندید
باهاش داخل خونه رفتم
مامان داشت تلویزیون میدید و مثل همیشه با لبخند و بغلای محکمش منتظرم بودش
- خسته نباشی
- همچنین! خوبی ؟ شام خوردی ؟
- اره ما خوردیم منتظر تو بودیم
لبخند دندون نمایی زدم و پیشش نشستم
بعد دو سه دقیقه گفت:
- دیشب چرا شام نخورده بودی
- خیلی خسته بودم واقعا نمیتونستم سرپا بمونم
چهرهش یهو گرفته شد:
- میشه ازت بخوام انقد به خودت سخت نگیری؟ هنوز خیلی جوونی! باید الان دانشگاه میرفتی ولی از صبح تا شب داری کار میکنی
دستشو گرفتم و فشاری دادم
- مامان قبلانم بهت گفتم باور کن من کارمو دوست دارم
کنار تو و هرین و دوستام احساس خیلی خوبی دارم. همین کافیه جدا.
- نه کافی نیست. چرا همیشه به کم قانعی؟
میفهمم حسرت توی زندگیت داری ، نتونستی به چیزی که میخوای برسی! من مادرتم اینارو از هر کسی بهتر درک میکنم!
پلک محکمی زدم که یه وقت گریه نکنم
- نمیخوام اذیتت کنم تهیونگ ولی میخوام ازت یکم به فکر خودتم باشی ، این باعث میشه من و هرینم خوشحال تر باشیم . هیچ گناهی نداری که انقدر سختی میدی به خودت
باشه ارومی گفتم و از جام بلند شدم تا توی اتاقم برم ..
فک کنم یه ربع بود که روی تخت دراز کشیدم و به نقاشی های سقف اتاقم خیره شدم . اسب سفید بلند قامت با گوزنای قهوه ای که کنارش مونده بودن و تماشاش میکردن
اسبه احساس قدرت میکرد ، میخواست که صاحب کل اون حیوونا بشه، قبول داشت زیباترین موجودیه که توی اون جنگله! ولی امان از وقتی که غرور و تکبر همه چیزو نابود میکنه...
دوباره به یاد حرفای چند دقیقه پیش افتادم.
مامان همیشه درست میگفت ، درسته که تونستم اوضاع زندگیمونو بهتر کنم ولی هیچوقت نشد مثل یه پسر جوون زندگی کنم! تنهایی و حسرت همیشه روم سنگینی میکرد ..
میخواستم به جانگکوک زنگ بزنم میدونستم منتظر بود ولی حال خوبی نداشتم. اگر باهاش حرف میزدم مشخصا حس بدم به اونم منتقل میشد ، دلم نمیخواست ناراحتش کنم .."جانگکوک"
واقعا منتظر بودم که زنگ بزنه یا پیامی بده، ولی نمیخواستم توجهی کنم
با تمیز کردن کشوی کنار تخت درگیر بودم.
صدای پیامک یا زنگ گوشی که میومد صفحه رو روشن میکردم ولی خب زهی خیال باطل ...
گوشی رو ول کردم که باز صدای زنگش اومد و مثل دفعه های قبلی اسم " این وو " روی صفحه اومد
- تو چه مرگته انقدر به من زنگ میزنی ؟
- تو چته که جوابمو نمیدی ؟
- منتظر زنگ یه نفرم رد تماس میدم که تلفن اشغال نشه.
-زکی! کیه که انقد بهش عزت میذاری ؟ بابا دهنم صاف شد انقد شمارتو گرفتم کار واجب دارم!
- داد نزن چیشده
- جه وون زنگ زد گفت هفته بعدی وقتش ازاده میخواد قرار بذاره شرطاشو بگه برامون ، به زور راضی شده برا این یکی دیگه نپیچون بیا لطفاً ، بحث کلی پوله.
- حالا ببینم چی میشه ، بابا اگه راضی نشه منم نمیتونم بیام
- پدرتو زنگ میزنم بهش راضیش میکنم ، هر چند از الان میدونم راضیه . توام بیا دیگه
نفس عمیقی کشیدم:
- باشه حالا بهت خبرشو میدم ، امشب بیکاری شام بریم بیرون ؟
- اگه اشتباه نکنم فک کنم گفتی منتظر زنگ یه نفری
- کنسل شد قضیه اون ، میای بریم؟!
- خیلی کار ریخته سرم دارم اونارو راست و ریست میکنم ، امشبو تنهایی سر کن
- واقعا متاسفم برای این انتخاب دوستام!
- من خیلی خیلی بیشتر متاسفم . کاری نداری ؟ مراقب خودت باش
- خیلی پروویی
بعد خداحافظی گوشیو قطع کردم و خنده ای کردم ، زیاد سر به سرش میذاشتم اونم خیلی از دستم حرص میخورد. ولی جدا اگر این وو نبود، زندگیم به گند کشیده میشد. تنها کسی که صادقانه و بدون منت مراقبم بود فقط خودش بود
نگاهی به تلفن کردم و اهی کشیدم ، دلش میخواست خودش میومد بهم زنگ بزنه یا پیام بده نمیشد عین دیوونه ها روی گوشی چادر بزنم..
بلند شدم تا برم چیزی برای شام درست کنم چون طبق معمول چیزی برای خوردن نبود..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
روی اپن نشسته بودم و منتظر بودم گوشت روی تابه سرخ بشه
بچه پولداری مثل من طبیعتاً باید یه خدمتکار میداشت که براش غذا بپزه و خونشو مرتب کنه ولی از اونجایی که همیشه تنها بودم و نمیتونستم ادم غریبه دیگه ای رو تو خونم تحمل کنم ، خدمتکار نگرفتم
البته با این وضعیت اشپزی و خونه داری که داشتم دیگه واقعا باید به فکرش میوفتادم
بوی سوختگی بلند شد و با هول از روی کابینت پریدم پایین که پام پیچ خورد. عربده بلندی زدم و با بدبختی رفتم و زیر ماهیتابه رو خاموش کردم . نگاهی به پام انداختم . چیزیش نشده بود ولی درد خیلی بدی داشت.
صدای زنگ گوشیم اومد ولی مثل فلجا دویدم توی اتاقم.
شماره ناشناس بودش پس به احتمال زیاد خودش بود
گوشیو برداشتم و تماسو وصل کردم
- الو ؟
- سلام، تهیونگم.
توقع یه صدا پر انرژی داشتم
- اوه سلام! خوبی ؟ صدات گرفته ست
-ممنون تو خوبی. چیزی نیست یکم سرم درد میکنه
- چیزی شده؟
- نه، خوبم. فشار روم زیاده بعضی وقتا باعث میشه حالم بد شه
- بیشتر مراقب خودت باش سلامتیت مهم تره
- مثل مامانم حرف میزنی
خواستم روی تخت بشینم و چیزی بگم که پام باز به لبه پا تختی خورد و دوباره دادی زدم
- چیشد؟
- هیچی. پام پیچ خورده
- همین الان داشتی میگفتی سلامتی مهم تره
- شاید بقیه رو نصیحت کنم ولی خودم هیچوقت ازشون پیروی نمیکنم
- جالبه
سکوت مزخرفی به وجود اومد که گفتم:
- هر روز هفته تو کافه کار میکنی؟
- اره ، روزای تعطیل خیلی شلوغ تره..
- برای دو نفر که این همه کار خیلی سنگینه
- سه نفریم در واقع ، یکیمون دو هفته ای میشه رفته مرخصی
- فککنم همونیه که تو عکسا صورتش کشیده تره
- اره
- به سلامتی . خب ، یه پیشنهادی بدم؟
- چی
لبخند پهنی زدم
- فردا شب من بیکارم ، دوست داری به عنوان اولین گردنش دوستانه بریم رستوران شام بخوریم ؟
- فردا شب ؟!
- اره . نگران نباش یه کار میکنم خوش بگذره
- باشه.. مشکلی نیست. کافه رو به جین میسپارم
- خب پس ، فردا شب ساعت ۸ خوبه بیام دنبالت ؟!
- اره خوبه ، فقط اینکه نمیخواد بیای ادرسو بفرست خودم میام
- نه میخوام یه جای دیگم بریم به عنوان سورپرایز ویژه.
خنده ای کرد:
- باشه پس . ادرسو برات میفرستم
- هوم باشه . مراقب خودت باش استراحت کن
- باشه. همچنین
خداحافظی کردم و منتظر موندم گوشیو قطع کنه..
یکمی خوشحال بودم ، دوست جدیدم بود پس میخواستم کاری کنم فردا خیلی بهش خوش بگذره و پاتوق همیشگیمو خیلی دوست داشتم که نشونش بدم!
شمارشو سیو کردم و گوشیو روی تخت پرت کردم
پسر اروم و خجالتی ای بود ، صد البته یکمم غد بود ولی مطمئن بودم سختی زیادی کشیده. سنش زیاد نبود ولی با این حال داشت یه کافه نه چندان کوچیکو مدیریت میکرد..
دقیقا برعکس من بودش. با وجود احساساتی و شکننده بودنم، خیلی احساسات از خودم نشون نمیدادم تا ازم حساب ببرن ...
ولی خب تضادا همو کامل میکردن ، نه؟!..

YOU ARE READING
Fake Smile | Kookv
Fanfictionراست میگفتن عاشق شدن ترسناکترین چیزیه که میتونه اتفاق بیوفته نمیفهمی چجوری ، ولی بعد یه لذت زودگذر ، قلب و روحت اروم اروم سوهان کشیده میشه! اونم وقتی که توی خون و اشکات داری خفه میشی ... درد اصلیش از اینجا شروع میشه ، غوطه ور شدن توی یه لجنزار کث...