با بیحوصلگی از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون زد. سه ساعتی میشد که بعد از بیدار شدن و دوش گرفتنش چیزی نخورده بود و به شدت گرسنهش شده بود.
به طرف آشپزخونه رفت و در یخچال رو باز کرد. با دیدن خالی بودنش هوفی کشید و درش رو بست. به طرف کابینت رفت تا شاید بتونه یه بسته نودل پیدا کنه اما چیزی نبود. کلافه لبهاش رو روی هم فشرد و آشپزخونه رو به مقصد اتاق ترک کرد. مجبور بود توی اون هوای سرد بیرون بره و مقداری خوراکی برای خودش بخره. لباسهای بیرونهش رو پوشید و کاپشن مشکی رنگش رو تنش کرد. کلیدای خونه رو از روی کانتر برداشت و بعد از پوشیدن کفشهاش بیرون رفت.
همزمان با باز کردن در بیرونی، با دیدن شخصی که به سرعت از روی زمین بلند شده و مقابلش ایستاده بود شوکه شد. اون اونجا چیکار میکرد؟! مگه همون موقع نرفته بود؟ چرا نمیخواست دست از سرش برداره؟
جان هول شده نگاه خیرهش از ییبو گرفت. کت توسی رنگش رو مرتب کرد و دستی توی موهاش کشید.+م...من…
ییبو که تا اون زمان نفسش رو توی سینهش نگه داشته بود، لبهاش رو روی هم فشرد و دستهاش رو مشت کرد.
_اینجا چیکار میکنی؟ رو به روی در خونهی من! باز چی از جونم میخوای؟ نکنه دوباره میخوای مثل دیشب…
جان نذاشت حرفش رو ادامه بده. دستهاش رو بالا آورد و گفت:
+نه…نه…ابدا… ییبو…خواهش میکنم بذار باهات حرف بزنم. فقط ده دقیقه. نه! پنج دقیقه. بذار فقط پنج دقیقه باهات حرف بزنم.
ییبو با اخم نگاهش رو از جان گرفت و در خونهش رو بست. و بعد بیحرف و بیتوجه به جان شروع به حرکت کرد.
جان کلافه بزاق دهنش رو قورت داد و پشت سرش با قدمهای بلند به راه افتاد.+ییبو میشنوی چی میگم؟ ازت خواهش میکنم لااقل دو دقیقه بهم زمان بده حرفامو بهت بزنم. قول میدم دیگه چیزی نخوام. خواهش میکنم ییبو!
و با گرفتن بازوش از حرکت متوقفش کرد. ییبو عصبی چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. جان مقابلش قرار گرفت و هر دو بازوش رو توی دستهاش گرفت. توی چهرهش خیره شد و ملتمس زمزمه کرد:
+خواهش میکنم بهم نگاه کن. بهم یه فرصت بده. فرصت بده باهات حرف بزنم. فرصت بده…
ییبو چشماش رو باز کرد و حرف جان رو برید.
_فرصت برای چی؟ دقیقا برای چی من باید به کسی که ازم متنفره و از نظرش یه موجودِ کثیف و منفورم فرصت بدم تا باهام حرف بزنه؟! نکنه باز میخوای با این روش بلایی بدتر از سیلیِ دیشب سرم بیاری؟
جان کلافه و پریشون دستهاش رو توی موهاش فرو برد و بهمشون ریخت. نمیدونست باید چیکار کنه. نمیدونست باید به ییبو چی بگه تا بذاره کمی باهاش صحبت کنه. نمیدونست چطوری باید راضیش کنه که یه فرصت دیگه بهش بده. نمیدونست. الان توی وضعیتی قرار داشت که هیچی نمیدونست. از صبح که به خونه ییبو اومده بود تا الان دم در خونهش منتظر نشسته بود تا بیرون بیاد و بتونه باهاش حرف بزنه. اما الان حتی نمیدونست چطور باید آرومش کنه. به حدی کلافه و پریشون بود که حال خودش هم نمیفهمید.
ییبو عصبی بازوهاش رو از بین انگشتای جان بیرون کشید و با هل دادنش به عقب، اون رو به خودش آورد. توی چشمهاش خیره شد و تمام نفرتش رو توی لحن و طرز بیان کلماتش دوخت.
_نمیخوام ببینمت شیائو جان. دیگه نمیخوام ببینمت. برو. فقط از اینجا برو و بذار کمی نفس بکشم. بذار هوای تمیزِ بدونِ تو رو نفس بکشم.
قلب جان با شنیدن اون جمله به درد اومد. به هیچ وجه دلش نمیخواست این کلمات رو از زبون معشوقهش بشنوه. درسته اون اشتباه بزرگی در حق ییبو مرتکب شده بود اما اون باید لااقل یه فرصت بهش میداد مگه نه؟ باید اجازه میداد حرفاش رو بهش بزنه. نباید اینجوری از خودش طردش میکرد. نباید اینجوری با کلماتش قلبش رو به درد میاورد.
ییبو قدمی جلو برداشت که بره اما جان پیش دستی کرد و سریع دوباره مقابلش قرار گرفت و راهش رو سد کرد. اشک خودسرانه توی چشمهاش جمع شده بود و بیشتر از قبل پریشونی و حال بدش رو مشخص میکرد. مستقیم توی چشمهای عصبی ییبو خیره شد.
+منو ببخش. من… من اشتباه کردم. من دیشب اشتباه کردم. اشتباه کردم که اون حرفا رو بهت زدم. اشتباه کردم که به صورتت سیلی زدم. اشتباه کردم که این همه سال ازت متنفر بودم. اشتباه کردم.
ییبو دوباره راهش رو کج کرد که بره اما جان برای بار دوم دستاش رو بالا آورد و هر دو بازوش رو گرفت. نگاهش رو توی چشمهاش چرخوند. داشت دیوونه میشد. دیگه نمیتونست این وضعیت دردناک رو تحمل کنه.
+ییبو...ییبو...بهت التماس میکنم...التماس میکنم منو ببخش.
چیزی درون ییبو شکست. بغض راه گلوش رو بسته بود و نفس کشیدن رو براش سخت میکرد. تا حالا این وجهه از جان رو ندیده بود. با صدایی که انگار از ته چاه به گوش میرسید زمزمه کرد:
_فکر نمیکنم بعد از این همه مدت چیزی برای بخشیدن وجود داشته باشه. لطفا از این به بعد جلوی راهم سد نشو. دیگه نمیخوام ببینمت.
و بعد بازوهاش رو از بین دستای جان جدا کرد و بیمعطلی راهش رو کشید و با قدمهای بلند از اونجا رفت. دیگه نمیتونست بغضش رو تحمل کنه. دیگه نمیتونست چشمای اشکی و حال پریشون جان رو تحمل کنه. اشک بیامان از چشمهاش جاری شد. قدمهاش رو بلندتر برداشت و دستش رو روی قلبش گذاشت. این قلبِ لعنتی…
دستای جان شوکه همونطور بالا موند. نمیفهمید دقیقا چه اتفاقی افتاده. ییبو دیگه اونجا نبود. حرفش رو زده بود و بدون شنیدن جملهای از سمت جان، اون رو وسط خیابون توی اون هوای سرد ترک کرده بود.
قطره اشکی از چشمهاش روی گونهش افتاد و ناامید دستهاش رو پایین انداخت. شاید اگه میدونست پایان سرنوشتش اینجوری رقم خورده هیچوقت به چین برنمیگشت. هیچوقت با ییبو اونجوری رفتار نمیکرد. هیچوقت از عمارت بیرونش نمیکرد.
اون اشتباهی رو مرتکب شده بود که هیچ راهی برای بخشیدن براش وجود نداشت...***********
سلام
خیلی از محضرتون معذرت میخوام و به خاطر دور آپ کردن این پارت شرمندهام. به عدهای گفته بودم یک روز درمیون آپ میکنم که زودتر تموم بشه اما متاسفانه نشد.
امیدوارم از خوندن این پارت لذت برده باشید.

YOU ARE READING
𝙘𝙖𝙣 𝙮𝙤𝙪 𝙗𝙚 𝙖 𝙗𝙞𝙩 𝙠𝙞𝙣𝙙? (Completed)
FanfictionCan you be a bit kind? میتونی یکم مهربون باشی؟ Zhan top, Angst, Romance "صدای بلندی توی فضا پیچید و قبل از اینکه به خودش بیاد و بفهمه چی شده، دیگه اون مقابلش نبود... لبهاش رو روی هم فشرد و سعی کرد به جوشش اشک هاش که میخواستن از چشم هاش فرار کرده و...