تقهای به در خورد.
+بیا تو
منشی وارد اتاق شد و همراه با پوشهای که در دست داشت نگاهش رو به جان داد.
_قربان اینها گزارشهایی مبنی بر درصد فروشمون از سهامی هستش که با شرکت هوانگ قرار داد بسته بودیم
جان سر تکون داد و با بیحوصلگی دستش رو به سمت منشی گرفت.
+بدش به من
زن منشی به سمتش رفت و پوشه رو توی دستش گذاشت و بعد از اون قدمی عقب برداشت.
جان عینکش رو از روی میز برداشت و به چشمهاش زد. پوشه رو باز کرد و با دقت مشغول بررسیشون شد.
چند دقیقه بعد اخمی بین ابروهاش شکل گرفت.
+چرا انقدر درصد سودش پایینه؟!
پوشه رو روی میز پرت کرد.
+من این رو به هیچ عنوان نمیپذیرم!
نگاهش رو به زن داد که مضطرب بهش چشم دوخته بود.
+یه قرار ملاقات با هوانگزی برام بگیر. باید صحبتی باهاش داشته باشم
منشی بزاق گلوش رو قورت داد و چشمی گفت. بعد از اون با قدم های بلند از اتاق خارج شد.
قرار ملاقات برای شبِ همون روز تعیین شد و جان حالا در مقابل هوانگزی، پشت میز شرکت هوانگ نشسته بود.
هوانگزی لبخندی زد و فنجون قهوه رو به سمت جان هدایت کرد.
_بفرمایید میل کنید. گفتم شیرینش کنن آخه همه قهوه رو با شکر میپسندن
و خودش یکی از فنجونها رو برداشت و کمی از قهوهاش مزه کرد.
جان نگاه بیحسی به قهوهای که مقابلش روی میز بود انداخت و دوباره نگاهش رو به چشمهای هوانگزی دوخت.
پوزخند کم رنگی زد و خیلی سرد زمزمه کرد:
+ولی من ترجیح میدم قهوهم رو بدون شکر بخورم!
همون لحظه هوانگزی که انتظار شنیدن چنین جملهای رو اون هم با اون لحن نداشت، قهوه توی گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد.
_متاسفم. الان میگم یکی دیگه براتون بیارن
از روی صندلی بلند شد اما با صدای جان سر جاش ایستاد.
+نیازی نیست. من برای نوشیدن قهوه با شما به اینجا نیومدم. لطفا بنشینید
هوانگزی سری تکون داد و دوباره پشت میز قرار گرفت.
_بفرمایید
جان کیف مشکی رنگش رو باز کرد و از داخلش پوشهای بیرون آورد و روی میز گذاشت. دست به سینه شد و به پشتی صندلی تکیه زد.

VOUS LISEZ
𝙘𝙖𝙣 𝙮𝙤𝙪 𝙗𝙚 𝙖 𝙗𝙞𝙩 𝙠𝙞𝙣𝙙? (Completed)
FanfictionCan you be a bit kind? میتونی یکم مهربون باشی؟ Zhan top, Angst, Romance "صدای بلندی توی فضا پیچید و قبل از اینکه به خودش بیاد و بفهمه چی شده، دیگه اون مقابلش نبود... لبهاش رو روی هم فشرد و سعی کرد به جوشش اشک هاش که میخواستن از چشم هاش فرار کرده و...