part 6

379 109 7
                                    

با خستگی به اتاقش برگشت و به سمت میز کوچکی که گوشه اتاق قرار داده شده بود رفت. یکی از کشو هاش رو باز کرد و قوطی کپسول هاش رو بیرون آورد. 

از شدت خستگی سر درد بدی به سراغش اومده بود و امیدوار بود با خوردن یکی از اون کپسول ها از درد سرش کاسته و حالش کمی بهتر بشه. 

بعد از خوردن قرص، به سمت تخت رفت. روش دراز کشید و چشم هاش رو بست. یک ساعت وقت داشت که استراحت کنه. بعدش باید دوباره کار هاش رو شروع میکرد. 

…….

جان کلافه و بی‌حوصله بعد از ساعت ها موندن توی شرکت، وارد عمارت شد و مستقیم به سمت راه پله رفت. به طبقه دوم که رسید مکثی کرد و نگاهش رو به اتاقی که انتهای سالن بود داد. احتمالا اون اتاق هنوز هم متعلق به ییبو بود.

اخمی کرد. دلش نمی‌خواست حتی یک طبقه به اون پسر نزدیک باشه. کسی که هیچ ارزشی براش قائل نبود و مستقیم توی چشم هاش بهش گفته بود که جان دیگه براش هیچکس نیست. 

کاش میتونست همین الان بره و از اون اتاق بندازتش بیرون. مردد یک قدم به سمت انتهای سالن برداشت اما با فکری که به ذهنش رسید، پوزخندی روی لبهاش نشست و سر جاش ایستاد.

به آرومی با خودش زمزمه کرد:

+درسته. با این کار خودش با پای خودش عمارت رو ترک میکنه 

و سرخوش نگاهش رو از اتاقی که انتهای سالن بود گرفت و به طبقه بالا رفت. 

.

.

.

بارقه های نارجی رنگ خورشید در آسمان نمایان بود و خبر از غروب خورشید میداد. هر یک از خدمه مشغول انجام کار های مخصوص به خودشون بودند. 

ییبو به درخواست مادر جان، توی حیاط بزرگ عمات ایستاده بود و مشغول آب دادن به گل ها بود. 

نفس عمیقی از عطر دلنشین گل های رز و رنگارنگ مقابلش کشید و همزمان چشم هاش رو بست. چقدر این مکان بوی زندگی میداد…چقدر آرامش داشت…

صدایی به گوشش رسید و موجب شد چشم هاش رو باز کنه و از عالم رویا بیرون کشیده بشه. سرش رو چرخوند و نگاهش رو به مرکز صدا داد. با دیدن جان که به سمتش میومد، دست هاش رو مشت کرد و لبهاش رو روی هم فشرد. 

سرش رو برگردوند و دوباره توجهش رو به گل های مقابلش داد. دوست نداشت دوباره لحن تلخ و آزار دهنده اون مرد رو بشنوه. 

جان کنارش با فاصله ایستاد و بدون نگاه کردن به چهره ییبو، بی‌مقدمه به حرف اومد.

+ازت میخوام امشب باهام جایی بیای

ییبو متعجب چند بار پلک زد. اخم کم رنگی بین ابرو هاش شکل گرفت و ترجیح داد چیزی نگه.

جان با دیدن سکوتش ادامه داد:

+میدونم الان تو ازم متنفری...میدونم الان اون تویی که دلت نمیخواد صدای من رو بشنوی...

مکثی کرد.

+اومدم بگم از بابت رفتار هام متاسفم. امیدوارم فراموششون کنی

ییبو تک‌خند بی‌صدایی کرد و به سمت جان چرخید. مستقیم توی چشم هاش خیره شد و لب زد:

_بهتره این حرف هارو برای خودت نگه داری. قبلا هم بهت گفتم، تو برای من هیچکس نیستی. الانم نمیخواد الکی ادای آدم خوبا رو در بیاری

مکثی کرد و نگاهی به سر تا پای جان انداخت.

_لطفا از این به بعد سعی نکن باهام حرف بزنی. چون دیگه جوابی از سمت من بهت داده نمیشه. روز خوش آقای شیائو

بعد از این حرف، آبپاشی که باهاش به گل ها آب میداد رو کنار باغچه گذاشت و با قدم های بلند به سمت عمارت به راه افتاد. 

جان تک‌خند بلند و عصبی ای سر داد و با پاش محکم به آبپاشی که کمی اون طرف تر بود کوبید و آبپاش با شدت به طرفی پرت شد. 

+حالا دیگه واسه من سخنرانی میکنه

نگاه حرصیش رو به اطراف دوخت.

+حالم از خودم بهم میخوره که داشتم اون حرف ها رو به اون پسرک بی‌لیاقت میزدم

دوندن هاش رو هم روی فشرد.

+باید یه نقشه دیگه می‌کشیدم. لعنتی فکر نمیکردم جواب نده!!

عصبی دست هاش رو مشت کرد و نفس عمیقی کشید. چند بار توی حیاط قدم زد تا کمی از عصبانیتش فروکش کنه و بعد از چند دقیقه دوباره به داخل عمارت برگشت...

𝙘𝙖𝙣 𝙮𝙤𝙪 𝙗𝙚 𝙖 𝙗𝙞𝙩 𝙠𝙞𝙣𝙙? (Completed)Onde histórias criam vida. Descubra agora