نفهمید چطور خودش رو با اون وضع به بیمارستان رسوند. موها و لباسهاش کاملا خیس بودن و آشفتگی درونش رو بیشتر داد میزدن. بدنش از سرما و شوکی که بهش وارد شده بود میلرزید و لبهاش به کبودی میزد.
نگاهش رو دور و اطراف ساختمون داخلیِ بیمارستان گردوند. درنهایت آقای شیائو رو اون سمت سالن دید که روی صندلی نشسته بود. با قدمهای نامتعادل به سمتش رفت و بیحرف مقابلش ایستاد.
آقای شیائو سرش رو بلند کرد و نگاهش به ییبو افتاد. بغض دوباره به گلوش چنگ زد و از روی صندلی بلند شد. دستش رو روی بازوی ییبو گذاشت.
+ییبو…
ییبو نفس عمیقی کشید.
_ج...جان… جان حالش چطوره؟
با شنیدن اسم جان، اشک به چشمهای آقای شیائو هجوم آورد و مغموم دستش رو از روی بازوی ییبو برداشت و دوباره روی صندلی نشست.
ییبو نگاهش رو از مرد مسن گرفت و به انتهای سالن داد. صدای گرفته و بغضآلودی به گوشش رسید.+من پدر بدی بودم… من برای فرزندم پدر بدی بودم… برای پسرم پدر بدی بودم… اون زمان که باید بهش عشق میورزیدم و درون محبت پدرانهم غرقش میکردم نکردم… بهش بیتوجه بودم… اهمیت و ارزشی براش قائل نبودم… توی سختیهاش کنارش نبودم… خودخواهانه اجازه دادم توی دوران کودکیش از تنهایی درد بکشه… من… یعنی ما… من و مادرش از پسرمون شخصی رو ساختیم که نباید… تنفر رو ما با کارهامون به جونش انداختیم… ما کاری کردیم به این آدم تبدیل بشه… تقصیر ما بود که جان تغییر کرد… تقصیر ما بود که از تو متنفر شد… تقصیر ما ست که الان توی این وضعیته… همهی اینها تقصیر ما ست…
اشک بیامان از چشمهای شیائو روی صورتش میریخت.
ییبوهم بغض کرده بود. نفس لرزانش رو با آهِ بیصدایی بیرون داد و روی صندلی کناریِ آقای شیائو نشست. نمیدونست باید چی بگه. نمیدونست باید چیکار کنه.آقای شیائو با چشمهای اشکی به سمتش چرخید و دستهای سردش رو توی دستهای خودش گرفت. با پشیمونی توی چشمهای ییبو خیره شده.
+ییبو...پسرم… ازت درخواستی دارم.
ییبو چیزی نگفت و منتظر به آقای شیائو چشم دوخت. مرد مسن آهی کشید و بزاق دهنش رو با بغض فرو خورد.
+ازت میخوام جان رو ببخشی. به خاطر تمام بیرحمیهایی که از سمتش دیدی. به خاطر تمام بداخلاقیهاش. به خاطر سرد بودنش. به خاطر تنفرش.
ییبو چشمهاش رو با غم بست و سرش رو به سمت دیگهای چرخوند. الان توی شرایطی قرار داشت که نمیتونست درست تصمیم بگیره. هیچوقت فکر نمیکر گرفتن یک تصمیم میتونه تا چه اندازه سخت باشه.
هم میخواست جان رو ببخشه… هم با یادآوری حرفهای دیشب و کاری که باهاش کرده بود نمیتونست ببخشه… چطور باید همه چیز رو فراموش میکرد؟ چطور باید ساده از اون اتفاق تلخ میگذشت؟ و از همه مهم تر… چطور باید جان رو میبخشید؟

YOU ARE READING
𝙘𝙖𝙣 𝙮𝙤𝙪 𝙗𝙚 𝙖 𝙗𝙞𝙩 𝙠𝙞𝙣𝙙? (Completed)
FanfictionCan you be a bit kind? میتونی یکم مهربون باشی؟ Zhan top, Angst, Romance "صدای بلندی توی فضا پیچید و قبل از اینکه به خودش بیاد و بفهمه چی شده، دیگه اون مقابلش نبود... لبهاش رو روی هم فشرد و سعی کرد به جوشش اشک هاش که میخواستن از چشم هاش فرار کرده و...