part 12

1.6K 49 2
                                    

به محض ورودش به سالن ، یونگی با خوشحالی سمتش اومد و دستهاش رو دور بازوش گره زد
-اوه جونگکوکی...خیلی خوشحالم که اینجایی...مکنه ی طلایی‌مون...دلم برات تنگ شده بود!
جونگکوک متعجب به یونگی نگاه کرد و از آغوشش خارج شد
-یونگی هیونگ ما که دیروز همدیگه رو دیدیم...
یونگی خواست جوابش رو بده که همون لحظه صدای اعتراض آمیز هوسوک به گوش رسید
-یاااااا...مین یونگی اینقدر از زیر این تمرین ها در نروو...مگه با تو نیستم...بیا اینجا
یونگی فورا پشت جونگکوک جا گرفت و زیر گوشش زمزمه کرد
-این همون دلیلیِ که دلم برات تنگ شده بود ... حالا هم تورو با این موجود ترسناک بی شاخ و دم تنها میزارم
و بدون حرف دیگه ای فورا سالن رو ترک کرد
جونگکوک متعجب به هوسوک خیره شد
حتی از این فاصله هم میتونست عصبانیت بیش از حد هیونگش رو حدس بزنه
-هیونگ چیزی شده
-اوه خدای من...مطمئنم یه روز از دستش دق میکنم...مطمئنم...
جونگکوک با شنیدن غرغر های هیونگش بی صدا خندید و سمت آیینه ی بزرگ سالن رفت
حقیقتا دیدن دعوا و جدال یونگی و هوسوک ، به شدت براش بامزه و جذاب بود
اونها زیادی بهم میومدن...
-جونگکوک من میرم یه درس درست و حسابی به این بچه بدم ... تنهایی تمرین کن‌.‌..
-زیادی بهش سخت نگیر هیونگ...
جونگکوک با خنده گفت و نگاهش رو از هیونگش که داشت از سالن خارج میشد گرفت
چند دقیقه بعد دوباره درب سالن باز شد و این سری قامت جیمین در چهارچوب درب دیده شد
با صورتی عاری از احساس نگاهش رو گرفت و مشغول تمرین شد
جیمین هم با لبخند بی جونی کنار جونگکوک ایستاد و شروع کرد به تمرین کردن
-هنوز هم ناراحتی...
سکوت
-نمیخوای حرفی بزنی؟...دعوا کنی؟...گله کنی؟...
سکوت
-جونگکوک من دوست ندارم دونسنگم از من ناراحت باشه...
-من دونسنگ تو نیستم
-اوممم...باشه قبول...هم گروهی‌ام که هستی
-بهتره به تمرینمون برسیم...
-جونگکوک؟...
و باز هم سکوت
-میدونم که دوست نداری صدام رو بشنوی...ولی...
-چه خوب که میدونی هیونگ...
-ولی من نمیتونم اینجوری بی تفاوت از کنارت رد بشم جونگکوک...من دوست دارم...دوست ندارم رابطه امون خراب شه...دوست ندارم رابطمون به خاطر شخص بی ارزشی مثل تهیونگ...
-مراقب حرف زدنت باش
-اوه خدای من تو داری ازش طرفداری میکنی...اون تورو به این روز انداخته ... اون باعث جدایی ما شده ولی تو بازم...
-اون عشق منه...
-جونگکوک من و تهیونگ فقط شریک جنسی هم هستیم ... من دوست دارم.‌‌..چرا متوجه نیستی؟
-چرا متوجه نیستی که نمیخوام صدات رو بشنوم هیونگ؟...اگه هم الان دارم جوابت رو میدم و کنار جمله هام از کلمه ی "هیونگ" استفاده میکنم ... فقط و فقط بخاطر احترامی ِ که یاد گرفتم به بزرگترم بزارم.‌..
-تو چرا متوجه نیستی جونگکوک...هوم؟؟؟...میخوای بگی هنوز نفهمیدی که مریض شدی؟...میخوای بگی نفهمیدی که سندروم گرفتی ... میخوای بگی نفهمیدی که حاضری جونت رو هم در قبال تنبیه های تهیونگ بدی...د حرف بزن دیگه!
-من همه‌ی اینها رو میدونم...و نیازی نمیبینم که کسی اینها رو بهم گوشزد کنه
-تو دیوونه ای دیوونه...داری با پای خودت سراغ مرگ میری...
-البته که همچین کاری رو هم برای تهیونگم میکنم..
جونگکوک با پوزخندی که از تهیونگ یاد گرفته بود گفت و بی تفاوت تر از قبل سالن رو ترک کرد
هیچ نمی‌دونست که رابطه اش چجوری با جیمین به اینجا کشیده شده
ولی دلش هنوز نمیتونست جیمین رو ببخشه...
هنوز نمیتونست باور کنه که حرفهاش فقط و فقط برای سلامتی و زندگی خودشه ، نه منافع شخصی اش‌‌‌‌...
**
دو هفته ی تمام گذشته بود و تو این مدت جز یک بار اون هم درون سرویس بهداشتی ،رابطه ی دیگه ای با تهیونگ نداشت...
نمی‌دونست پسر بزرگتر داره از قصد اون رو نادیده میگیره یا نه...
ولی این بی تفاوتی ها به جایی رسیده بود که تهیونگ حاضر بود هزاران خطایی انجام بده تا بلکه از سمت تهیونگ تنبیه بشه...
اره...اون دلش برای طعم خونِ داخل دهانش تنگ شده بود...
با صدای موبایلش فورا به سمتش خیز برداشت و تماسش رو پاسخ داد
-بله؟
-جونگکوک...
-اوه، جین هیونگ تویی!
-خودمم...حالت چطوره؟
-خوبم...این موقع صبح زنگ زدی! خبریه؟
-نه دونسنگ عاشقم...میخواستم بگم که آخر هفته میام به دیدنت
-یاااا هیونگ ... چقدر میای اینجا...میخوای اخراجم کنن؟
-اوووو...بچه پرو ... اصلا نمیام به دیدنت...بعدشم ، بخاطر تو نمیخواستم بیام که! قرارداد بستم با کمپانیت!
-واو...جدی؟...چه مدت؟
-قرارداد شیش ماهه بستم...قراره مدل تبلیغاتی کمپانی شم برای فروش محصولات جدیدش!
-تبریک میگم هیونگ...کی قرارداد بستی ؟
-دیروز...راستش نامجون متقاعدم کرد که با کمپانی قرارداد ببندم!
-نامجون؟...واو هیونگ به اسم کوچیک صداش می‌زنی
-یااا...منحرف نشو!... خودش گفت به اسم کوچیک صداش کنم...در ضمن ما فقط یک سال تفاوت سنی داریم
-اوه هیونگ سنش رو هم میدونی!.‌..به نظرت برای قرار اول زیادی نمیدونی؟
-هی بچه سرت به جایی خورده؟...چون فکر کردی خودت عاشق یه پسر شدی بقیه هم اینجوری‌ان؟
-اوممم‌...آینده رو هم می‌بینیم هیونگ
-حتما میبینی دونسنگ...مطمئن باش خوشگل ترین دختر دنیا رو برای به دنیا اواردن بچه هام انتخاب میکنم
-موفق باشی هیونگ
-خیلی خب دیگه باید برم...فقط خواستم بهت اطلاع بدم که از این به بعد زیاد همدیگه رو می‌بینیم
-اینجا هم ولم نمیکنی هیونگ!
-یاااا بچه...
-باشه باشه داد نزن ، منم باید برم‌ دوش بگیرم و بعدش برم تمرین ، مراقب خودت باش و آخر هفته میبینمت‌‌‌
جونگکوک یک نفس و بدون وقفه گفت و بعد از قطع کردن تماسش به آرومی خندید
مطمئنا قیافه ی هیونگش در حال حاضر به شدت دیدنی به نظر می‌رسید...
**
یک هفته ی تمام تهیونگ رو ندیده بود و حالا حتی برای هرم نفس هاش هم دلتنگ بود
تهیونگ چطور میتونست اینقدر راحت تو کمپانی رفت و آمد کنه؟
کسی بازخواستش نمیکرد؟
همه چیز تهیونگ عجیب بود ... همه چیز...
با بلند شدن صدای موبایلش دست از تمرین کشید و به سمت سکو قدم برداشت
-چندبار بهت بگم موقع تمرین استفاده از موبایل ممنوعه!
جونمیون با همون صورت عبوسش گفت و همونطور که به جونگکوک خیره شده بود به سمت باندهای سالن قدم برداشت
جونگکوک لبخند خجلی به مربی سختگیرش زد و دکمه ی اتصال تماس رو فشرد
-بله؟
-جونگکوک
-جین هیونگ تویی!... مگه نمیدونی من سر تمرینم
-اوه بچه بیخیال ... یذره استراحت کن
-چیزی میخوای بگی؟ ... اگه نه که قطع کنم
-یاااا....پسره ی پرو...خواستم بگم من اومدم کمپانیتون برای عکس برداری
-عکس برداری؟
-اره دیگه...همون قراردادی که بستم
-اها خب؟
-خب؟...یا بچه زنگ زدم بگم من طبقه ی منفی یکم ، پاشو بیا اینجا
-هیونگ من سر تمرینم
-کاش هیچوقت دست به دامن تو نشم جونگکوک!
جونگکوک ریز خندید و از گوشه ی چشم به جونمیون خیره شد
-چیزی شده مگه هیونگ؟
-نه ... فقط ... فقط یکم استرس دارم
-استرس؟ ... هیونگ مطمئنی حالت خوبه؟ ... تو یه مدل حرفه ای هستی...چرا باید استرس داشته باشی آخه!؟
-خب...جونگکوک...این پسره...نامجون...یه جوری بهم خیره شده که حتی نمیتونم آب دهنم رو هم قورت بدم
-اوه...پس به دلش نشستی
-یااااا...پسره ی منحرف ... اصلا نیا ... قطع میکنم ...
-خب خب هیونگ شوخی کردم ... میام... منتظر بمون...
و بدون حرف دیگه ای تماس رو قطع کرد
با استرس موبایلش رو تو جیب شلوارش جا داد و قدمی به سمت مربی بد اخلاقش برداشت
-آممم...ببخشید
-چی میخوای جونگکوک! چرا بر نمیگردی سر تمرین !
-میخواستم بگم که من...
جمله اش با باز شدن درب سالن و دیدن قامت تهیونگ اون هم بعد از یک هفته قطع شد و با بهت نگاهش رو روی پسر روبه روش نگه داشت
-جونمیون؟
-بله؟
جونگکوک حتی به گوش های خودش هم اعتماد نداشت
جونمیون چرا اینقدر با احترام در مقابل تهیونگ برخورد میکرد؟
-بیا بیرون
تهیونگ گفت و بدون نیم نگاهی به جونگکوک از سالن خارج شد
جونمیون هم بدون توجه به جونگکوک از سالن خارج شد و پسر کوچکتر رو با افکارش تنها گذاشت
جونگکوک با بهت به درب بسته ی سالن خیره شد و سری به اطراف تکون داد
نه ، مطمئن بود که درست دیده ...
چرا یه مربی باید احترام زیادی رو برای کارآموزش قائل شه!
اون از خانواده ی مرفه ای بود؟...
درسته... ولی جونگکوک هم بود
پس این دلیل خوبی برای رفتارش نبود ...
با باز شدن دوباره ی درب ، نگاهش رو چرخوند و با چشم های تهیونگ رو به رو شد
-برو وسایلت رو جمع کن!
-چی...تهیو...
-گفتم برو وسایل مورد نیازت رو جمع کن ... میریم خونه ی من!
پسر کوچکتر با بهت به سمتش قدم برداشت و همونطور که با دلتنگی اجزای صورتش رو برسی می‌کرد لب زد
-ولی چرا؟...من مدت زیادی نبودم...همینجوریش از تمرین ها عقب افتادم
-داری رو حرف من حرف میزنی؟
با دیدن صورت و لحن محکم تهیونگ ، سری به زیر انداخت و زیر لب زمزمه کرد
-نه..‌ارباب...
-خوبه...تا پنج دقیقه ی دیگه پارکینگ کمپانی باش ، لاین چهارم...
تهیونگ درست مثل قبل گفت و با طعنه ای از کنار جونگکوک گذشت
حالا جونگکوک مونده بود با ذهن آشفته اش...
**
مهم نبود که جین هیونگش منتظرش بود
مهم نبود که هم گروهی هاش چه فکری راجبش بکنن
مهم نبود اگه از نظر بقیه کارآموزی به چشم بیاد که از زیر تمرین ها در میره
نه مهم نبود...
مهم این بود که حالا احساس می‌کرد تهیونگ رو نمیشناسه!
مهم این بود که حالا بهش شک کرده بود
با رسیدن به عمارت لوکس تهیونگ بدون حرفی از ماشین پیاده شد و پشت سرش پا به خونه گذاشت
دیدن مادر تهیونگ اون هم کنار اون دختری که حتی از صدای نفس هاش هم آزرده میشد اصلا خبر خوبی برای جونگکوک نبود
-اینو چرا اواردی با خودت تهیونگ ... من گفتم یکی دو هفته اون کمپانی کوفتی رو ول کن و تنها بیا
تهیونگ پوزخندی زد و همونطور که به پسرش اشاره می‌کرد به سمت اتاقش بره لب باز کرد
-اوه مادر ... زشت نیست جلوی خواهر زاده ات از کلمات رکیک استفاده میکنی
-جواب منو بده تهیونگ...
هیونا فورا کنار خاله اش قرار گرفت و شروع کرد به ماساژ دادن بازوی دردمندش
-اروم باش خاله جون
-چجوری آروم باشم هیونا ... برداشته یه هرزه رو که معلوم نیست از کجا دراومده رو اوارده به این خونه ...
-خاله جون فشارتون می‌افته ها
-تو باید همین الان زیرخوابت رو از این خونه بیرون کنی تهیونگ
ولی تهیونگ حتی ذره ای هم به حرفهای مادرش توجه نمیکرد
و نگاهش فقط به پسرش که قدم هاش رو سست تر از قبل با حرفهای مادرش بر میداشت دوخته بود
-مگه با تو نیستم تهیونگ ... زودتر این پسره ی حروم زاده رو بنداز بیرون ...
جونگکوک که با شنیدن این حرفها به درد اومده بود ، با صورتی آشفته برگشت و به مادر تهیونگ خیره شد
-شما حق.‌..
-صدات رو نشنوم جونگکوک
تهیونگ بین حرفش پرید و جرعه ای آب از لیوان روی جزیره  نوشید
جونگکوک احمق بود که فکر می‌کرد تهیونگ بهش توجه میکنه
اون همین الان با اینکار حق رو به مادرش داده بود
با اینکار به غرور جونگکوک توهین کرده بود ...
ولی مگه میتونست حرفی بزنه!
مگه میتونست مخالفت کنه!...البته که نه...
پسر کوچکتر با جمع شدن لایه ی اشکی در پشت پلک هاش فورا نگاهش رو از اون خانواده گرفت و به سمت اتاقش قدم برداشت
با رسیدن به اتاقی که سری قبل هم در اونجا بود روی تخت فرود اومد و اجازه ی ریخته شدن اشک هاش رو صادر کرد ...
اره...احمق بود...یه احمق عاشق که برای داشتن معشوقه اش حتی تحقیر شدن هم از طرفش رو به جون میخرید ...
**
-اون پسره ی احمق می‌خواست جواب من رو بده...خدای من...خوب کردی که جلوش ...
-تموم کن هیوری...نمیخوام صدات رو بشنوم ... مادر...
با پوزخند همیشگی اش زمزمه کرد و راهش رو به سمت اتاقش کج کرد
شاید کمی استراحت برای ذهن و بدن خسته اش کفایت می‌کرد...
**
تمام مدتی که جونگکوک داشت تو سالن کوچک خونه ی تهیونگ می‌رقصید،حتی فکرش رو هم نمیکرد که کسی اون رو یواشکی دید بزنه ...
ولی واقعیت این بود که تهیونگ از همون دقیقه ی اول که جونگکوک بدنش رو همراه موسیقی به رقص اوارده بود ، درحال دید زدنش از پشت آیینه ی بزرگ سالن بود
آیینه ای که دیدی به بیرون نداشت و جونگکوک رو از بودن تهیونگ مطلع نمیکرد ...
برای تهیونگ دیدن پسرش اون هم با دونه های عرق به روی قفسه سینه اش لذت بخش بود
اونقدری که دوست داشت همین الان پا به سالن بزاره و تا خود صبح درون پسر خسته اش بکوبه !
زمانی که جونگکوک بلاخره دست از تمرین کشید و کنار دیوار سر خورد ، تهیونگ دستگیره ی در رو پایین کشید و به آرومی پا به سالن گذاشت
پسر کوچکتر با دیدن اربابش فورا ایستاد و منتظرش موند
-بشین ... کاری ندارم باهات
-من...من فقط ...
-گفتم بشین ... خسته شدی ...
با شَک نگاهی به پسر بزرگتر انداخت و دوباره روی سرامیک سرد نشست
-نگران تمرین ها نباش ...
-ولی...اینجوری از بچه ها عقب میمونم...
-گفتم که نگران نباش...به جونمیون گفتم هفته ای دو،سه بار بیاد اینجا و شخصا بهمون آموزش بده !
جونگکوک حتی به گوش های خودش هم اعتماد نداشت
چطور کمپانی همچین درخواستی رو پذیرفته؟
-تهیو...یعنی...ارباب!؟
-بگو...
-من...آه...نمیدونم ... ولی این آزادی بیش از حدی که...
جونگکوک نمیتونست جمله اش رو کامل کنه...حتی جرات پرسیدن سؤالش رو هم نداشت ...
چی باید میگفت؟...چی داشت که بگه؟
میگفت من به تو شَک کردم!
میگفت چرا اینقدر آزادی عمل تو کمپانی داره؟
اصلا چه جایگاهی کنار تهیونگ داشت که به خودش اجازه ی پرسیدن این سوال رو میداد
نه نمیتونست....
-هیچی...
-هرچقدر کمتر بدونی...بیشتر به نفعته عروسک...پس فقط از الانت لذت ببر ...
-در...درسته...
تهیونگ از بالا نگاهی به جسه ی ظریف جونگکوک انداخت و در آخر کنارش ، روی سرامیک نشست...
این عجیب بود...
اینقدر آروم بودن تهیونگ ، برای جونگکوک عجیب بود ... و البته لذت بخش...
**
هیوری نگاهش رو از پسرش و جونگکوک گرفت و به هیونا دوخت...
-هیونا
-بله خاله جان
-ازت کمک میخوام...
-چه کمکی از من بر میاد خاله ؟
-میدونم که تهیونگ رو دوست داری ... اون حالا سرش پیش اون بچه گرمه... ولی مطمئن باش به محض اینکه باهات زندگی کنه و طعمت رو بچشه ... عاشقت میشه...
هیونا متفکر دسته ای از موهاش رو به پشت گوشش هدایت کرد و زیر لب زمزمه کنان لب باز کرد
-من ... باید چیکار کنم...
خوب می‌دونست که خاله اش نقشه ای داره ... پس باید متوجهش میشد
-باهاش بخواب عزیزم ...
-بله؟
-باهاش بخواب ... و ازش حامله شو ... اونجوری نمیتونه بهت پشت کنه ...
-ولی...
-ولی نداره دختر خوب ... میدونم که توام همینو میخوای...پس زودتر برام نوه بیار ...
هیونا حرفی برای زدن نداشت ...
پیشنهاد خاله اش به شدت وسوسه انگیز و پرخطر به نظر می‌رسید
هیچ دوست نداشت صورت تهیونگ رو اون هم زمانی که رگ های گردنش بیرون زده ، تصور کنه ...
نمی‌دونست خاله اش به فکر اون ارث بزرگه یا به فکر پسرش ...
ولی تنها چیزی که حالا هیونا بهش فکر می‌کرد صاحب شدن تهیونگ بود ...
صاحب شدنش ... اون هم بدون هیچگونه مزاحمی ... بدون هیچ جونگکوکی...
**
دستش رو زیر سرش قرار داد و به دیوار سفید روبه روش چشم دوخت
از دیروز که به خونه ی تهیونگ اومده بود با جین تماس نگرفته بود و مطمئن بود هیونگش قراره تا مدت ها حتی نیم نگاهی هم بهش نندازه
ولی چیز دیگه ای الان ذهنش رو مشغول کرده
موضوع مهم تری !
اره...تهیونگش...اربابش مهم ترین مسئله بود ...
لبخندی از تصورش زد و به پهلو چرخید
کاش تهیونگ هم کمی عاشقش بود ... کاش میتونستن باهم عاشقی کنن!
اگه فقط کمی...فقط کمی از احساسات تهیونگ به خودش باخبر میشد ، دنیا رو براش گلستون می‌کرد...
مجبورش می‌کرد تاباهم تمام دنیا رو بچرخن...خاطره‌های قشنگی بسازن ...
و ازش قول می‌گرفت که بهم متعهد باشن!
حتی فکر کردن بهش هم شیرین بود ...
ولی این ها همه تفکرات جونگکوک بود .. نه واقعیت!
واقعیت چیز دیگه ای بود!
واقعیت این بود که جونگکوک تو چشم اربابش عروسکی بیش نبود ...
عروسکی که با یه قرارداد بدست اوارده بود ...
عروسکی که تا زمان تمدید یا فسخ قراردادش میتونست ازش لذت ببره!
اره جونگکوک همین بود ...
عروسک دست ساز تهیونگ ...
شخصی که حالا برای زخمی شدن به اربابش التماس می‌کرد...
سری تکون داد تا از افکار پوچ و بی سر و تهش فاصله بگیره
به هر حال هیچوقت این معادلات به واقعیت نمی‌پیوست!
موبایلش رو به دست گرفت تا کمی از دل هیونگش که مطمئن بود جوابش رو نمیده در بیاره!
یک بوق ... دو بوق ... سه بوق ... نه ، جین قرار نبود جواب دونسنگش رو بده ...
پس فقط پیامی در باب معذرت خواهی بهش ارسال کرد تا شاید اینجوری بخشیده شه ...
البته که جین هیونگ مورد علاقه و مهربونش بود
امکان نداشت بزاره این فاصله مدت دار بشه و همین موضوع هم باعث ارامش خاطرش میشد
**
همونطور که لیوان رو به لب هاش نزدیک میکرد نگاهی به اطراف انداخت
امروز تهیونگ رو ندیده بود و این موضوع حسابی کلافه اش کرده بود
نمی‌دونست چرا ، ولی دوست داشت الان تهیونگ کنارش باشه
دوست داشت نگاهش کنه ... دوست داشت بازهم مثل قبل بهش بی محلی کنه ، تحقیرش کنه ... ولی دوست داشت که باشه ...
با دیدن تهیونگ و هیونا کنار استخر لیوان آب از دستش افتاد و شروع کرد به سرفه کردن
تهیونگ...و اون دختره...درحال بوسیدن هم بودن!
درسته که تهیونگ به بوسه اش پاسخ نمی‌داد ولی دیدن همچین صحنه ای هم براش دردناک بود
براش دردناک بود که اجازه می‌داد اون دختر به راحتی بهش دست بزنه و ببوستش...
هیونا ... چقدر متنفر بود از این اسم ...
نکته ی دردناک این رابطه دقیقا همینجا بود ... جونگکوک هیچوقت نمیتونست با دیدن همچین صحنه هایی اعتراض کنه ...
بغض دردمندش رو قورت داد و طولی نکشید که لایه ی نازکی پشت پلک هاش تشکیل شد ...
سعی کرد نگاهش رو از صحنه ی رو به روش بگیره...ولی مگه میتونست بی توجه باشه !
مگه میتونست وقتی که اون دختر دستهاش رو به سینه های عشقش میکشه نگاهش رو بگیره
چرا تهیونگ هیچوقت این اجازه رو بهش نمیداد؟
چرا اون دختر میتونست به سینه هاش و بدنش دست بزنه ، یا حتی میتونست بوسه ی عاشقانه ای رو باهاش داشته باشه، ولی جونگکوک نمیتونست...
این دقیقا فرق اون دختر با خودش بود
لبخند دردمندی زد و تا خواست نگاهش رو از صحنه ی رو به روش بگیره با تهیونگ چشم تو چشم شد
اون در حال بوسه داشت بهش نگاه می‌کرد
نگاهش کاملا جدی...و پر از حرف بود ... چرا جونگکوک فکر می‌کرد که تهیونگ سعی داره حرفی رو بهش بزنه؟
چرا فکر می‌کرد که با چشم هاش سعی داره خودش رو بابت این اتفاق توجیح کنه؟
توجهی به افکار دردمندش نکرد و نگاهش رو به پاهاش دوخت
لیوانی که از دستش افتاده بود هزار تکه شده بود و حتی قسمتی از پای برهنه اش هم بریده بود
با همون لبخند دردمندش خم شد تا تکه های شیشه رو جمع کنه
چند لحظه همونطور ایستاد تا بغضش رو قورت بده و با دقت خرده شیشه ها رو جمع کنه
نفس عمیقی کشید و دستهاش رو به سمت شیشه های خرد شده برد که همون لحظه با دو جفت کفش مشکلی جلوی پاش رو به رو شد
تشخیص دادن اینکه صاحب اون دو جفت کفش کیه سخت نبود
ولی حتی نمیتونست سرش رو بلند کنه
توجهی به شخص مقابلش نکرد و دستش رو به سمت شیشه ها دراز کرد که همون لحظه کفش تهیونگ به روی شیشه ها نشست و از برخورد دستهای جونگکوک با شیشه ها جلوگیری کرد
تکونی به بدن و حتی صورت بی جونش نداد
همون لحظه تهیونگ کفش مشکی اش رو بالا اوارد و با بالا آوردن چونه اش جونگکوک رو مجبور به نگاه کردنش کرد
-حق نداری...حق نداری بدنی که برای منِ رو زخمی کنی!
با تحکم گفت و بیشتر از قبل به تیله های مشکی جونگکوک خیره شد
پسر کوچکتر به سختی سیب گلوش رو قورت داد و چشم از تهیونگ گرفت
-چشم هات رو از من نگیر
ولی نه جونگکوک نمیتونست به چشم های تهیونگ نگاه کنه و یاد بوسه ی چند لحظه ی قبلش نیوفته
-چیزی ناراحتت کرده؟
این تهیونگ بود...تهیونگ بود که داشت حالش رو می‌پرسید
تهیونگی که تا الان یک بار هم همچین سوالی رو نکرده بود
-چی...چیزی نیست!
-مطمئنی؟
-اره...میرم اتاقم ...
جونگکوک قدم راست کرد تا از اونجا دور شه که صدای تهیونگ دوباره به گوش رسید
-فرار میکنی؟ ... از کی ... من؟ ... اینقدر ترسناکم؟
-آممم...نه...میخوام ...بخوابم...
-بیا اینجا
تهیونگ با لحن محکمی گفت و منتظر ایستاد
جونگکوک لب پایینش رو گزید و ناچار به سمت پسر بزرگتر قدم برداشت
با ایستادن کنارش ، پسر بزرگتر بدون حرفی اون رو در آغوش کشید و جونگکوک رو در بهت فرو برد
تهیونگ بغلش کرده بود ...
برای اولین بار ... و این حس چقدر شیرین بود
اونقدر شیرین که فکر می‌کرد در خواب به سر می‌بره
-م...مجبور..نی‌‌‌....
تهیونگ نزاشت جمله اش رو کامل کنه و با فشردن بدنش لب باز کرد
-مجبور نیستم ... ولی دلم خواست ...
دلش خواست؟ اون دلش خواست که بغلش کنه؟ ...
چقدر عجیب ... چقدر دوست داشتنی ... و چقدر عاشقانه...
اره این بغل از نظر جونگکوک عاشقانه بود...
پسر بزرگتر با تکون نخوردن جونگکوک لبخندی زد و بعد از جدا شدن از آغوشش بوسه ی کوتاهی به لب هاش زد
-حالا میتونی بری ...
جونگکوک بدون هیچ حرفی متعجب بهش خیره شد که پسر بزرگتر رو به خنده انداخت
-حالا که رد لب هاش رو ، با لبهات پاک کردم ، میتونی بری...
جونگکوک با شرم ازش دور شد تا بیشتر از این گونه های سرخش رو در معرض دید قرار نده ...
اون خجالت کشیده بود ... از این رفتار تهیونگ خجالت کشیده بود ...
**
هیونا متعجب تر از قبل به لب های خاله اش چشم دوخت
-ش...شما...مطمئنید ؟
-مطمئنم عزیزم ... تو از چی میترسی؟
-از...از تهیونگ...
-اوه عزیزم نگران نباش ، شاید تهیدنگ بد اخلاق باشه ولی مطمئن باش بی رحم نیست .‌..
-ولی اون اگه بفهمه...
-هیششش...اون چیزی متوجه نمیشه ... فقط کافیه کمی از این دارو رو توی شرابش بریزی ... بعدش دیگه لزومی حتی به نزدیکی تو هم نیست ... اون خودش به سمتت میاد و برای داشتن رابطه به التماس می‌افته...
-اگه ...بعدا...
-به بعدا فکر نکن ... حالا هم برو و بهترین لباس هات رو بپوش تا برای یه شب خوب خاطره بسازی ... امیدوارم هرجه زودتر نوه ام رو بغل بگیرم...
-اون...اون کارآموزه!...اگه کمپانی و خبرنگار ها متوجه ...
-اوه خدای من تو فراموش کردی که تهیونگ چه جایگاهی داره؟...تو فقط روی شب قشنگتون برنامه ریزی کن ...
هیونا با استرس پوست لبش رو جوید و به تکون دادن سری از خاله اش دور شد
زمانی که خاله اش اون رو به اتاقش دعوت کرده بود هیچ فکرش رو نمیکرد که همچین نقشه ی شومی تو سرشدشته باشه
با تردید شیشه ی کوچک رو روی میز توالتش قرار داد و چند نفس عمیق کشید
نمی‌دونست اینکار درسته یا نه ، اون فقط تهیونگ رو می‌خواست، حتی ذره ای به اون ارثیه ی بزرگ فکر هم نمیکرد ...
با به یاد اواردن جونگکوک ابروهاش رو درهم کرد و مصمم تر از قبل روی پیشنهاد خاله اش فکر کرد
با وجود اون پسر بچه هیچوقت نمیتونست به خواسته اش برسه ...
پس این تنها ترین و بهترین راه بود ...
نباید شانسش رو از دست می‌داد...

𝑴𝒚 𝑰𝒅𝒐𝒍 | 𝑽𝒌𝒐𝒐𝒌 Where stories live. Discover now