(3)

301 87 139
                                        

(ریون)

ساعت5:00روز پنجشنبه

К сожалению, это изображение не соответствует нашим правилам. Чтобы продолжить публикацию, пожалуйста, удалите изображение или загрузите другое.

ساعت5:00روز پنجشنبه

در همین حال ، که آفتاب مثل عروسی زیبا ، آروم و بی‌صدا از پشت کوه‌ها ظاهر میشد.

روی عرشه کشتی ایستاده بودم و به اتفاقات دیشب فکر میکردم. دیشب اصلاً نخوابیدم، دلیلش هم رفتار ضایع لوپن با من بود، چون وقتی فهمید دو خدمه جدید به تیممون اضافه شده، نزدیک بود عقلش رو از دست بده!
دیشب حسابی با هم بحث کردیم که مسلماً برنده این بحث من بودم. اما نمی‌دونم چرا تا الان اعصابم خورده! من مطمئنم که حق با منه!


اخمام تو هم رفته بود که با حس سایه ای از پشت سرم، سرم رو میچرخونم و با چشمای خسته لوپن رو به رو میشم،دیشب بعد بحثمون اصلا شام نخورد و با شکم گرسنه گرفت خوابید، و این کمی نگرانم میکرد .

درسته که اعصابم هنوز از دستش خورده اما به این معنی نیست که اصلا به فکرش نباشم، به خاطره همین میپرسم:"اگه گرسنته غذا تو انبار مونده"

"چند ساعت دیگه به جزیره میرسیم؟"

لوپن بدون اینکه پاسخ به سوال قبلیم بده پرسید ، و من برای چند لحظه از رفتارش متعجب میشم اما بعد جدی گفتم:

"همونطور که میدونی فاصله بین بندر مارسی و جزیره کرس حدود 1,800 مایل دریایی هست. این فاصله با سرعت متوسط کشتیمون در باد کامل، حدود 78 ساعت با احتساب زمان استراحت و سایر عوامل، سفر از بندر مارسی به جزیره کرس حدود 3 روز طول می‌کشه اما چون ما نمیخوایم کشتیمون تو معرض دید ناوگان های نظامی قرار بگیره مجبوریم یک مسیر امنتر رو طی کنیم، به این ترتیب اول باید از نزدیکی جزیره کورسیکا عبور کنیم"

لوپن مدتی با حالتی گیج نگاهم کرد، برای یک لحظه احساسم داد که با شنیدن تمام اینها، فکر میکنه که از سیاره دیگه اومده ،و حالا حرفایی که دارم بهش میزنم کاملا براش نامفهومه

"وایسا ببینم یعنی ما راه مستقیم رو طی نمیکنیم؟"

"گفتم که نه"

𝖫𝖾 𝖡𝖺𝗂𝗌𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗉𝗂𝗅𝗅𝗈𝗇🦋⊰ ˖ ݁ -𝒱𝒾ℴ𝓁ℯ𝓉Место, где живут истории. Откройте их для себя