ریون برای ادامه دادن مسیر پدرش به عنوان یه دزد دریایی مجبوره هویت اصلیش رو پنهون کنه، اون به همراه خدمه هاش سفر طولانی رو در پیش دارند اما یک شب اتفاقی میفته که.....
_______________________________________
𝐆𝐄𝐍𝐑𝐄:تاریخی-ماجراجویی
𝐂𝐎𝐔𝐏𝐋𝐄:او...
اوکی این پارت مخصوص ساید کاپل اونسانعه اگه حس کردید لازم نیست اون رو بخونید میتونید به راحتی ردش کنید☝🏻
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
____________________________________
(میشل)
بعد از مرگ ناگهانی خانوادمون اونم تو سن خیلی کم، تاریکی مطلق بر زندگی من و سالوادور سایه انداخت.
به همین دلیل در اون دوران سخت، پدربزرگ تنها پناهگاه امن ما بود. شاید به خاطره محبت بی حد و مرزی بود که به ما داشت، یا شایدم هم نمیخواست آخرین فرصت خودش رو برای داشتن ولیعهد از دست بده.
به هر حال ، اون با تمام وجود از ما مراقبت کرد و تلاش کرد تا ما رو به دو برادر و دوست صمیمی تبدیل کنه، دقیقا همونطور که پدرامون بودن. اما برخلاف خواسته پدربزرگ ما به جای یار و یاور همدیگه به رقبای سرسخت تبدیل شده بودیم که تنها هدفمون رسیدن به تاج و تخت بود.
من و سالوادور از همون کودکی با هم رقابت میکردیم و این رقابت سرسخت به قدری طول کشید که باعث شد سال به سال از همدیگه متنفر تر بشیم.
هر دوی ما سخت کار کردیم تا مهارت های خودمون رو در زمینه های مختلف توسعه بدیم سالوادور در سیاست و شمشیر زنی مهارت پیدا کرد و من در شمشیر زنی و علوم پزشکی.
سال ها گذشت و ما بزرگ شدیم و تبدیل شدیم به دو جوانی بالغ و با استعداد که همچنان رقابت بین اونها ادامه داشت.
و تو یکی از روزهای پاییزی ،بالاخره من و سالوادور در یک مسابقه شمشیر زنی شرکت کردیم ، که این مسابقه به هدف تعیین اینکه کدوم یک از ما برای ولیعهد بودن شایسته تره برگذار شد.
در ابتدای مسابقه سالوادور با حرکات سریع و زیرکانه خودش، من رو تحت فشار قرار داد. مهارت شمشیر زنی اون به وضوح مشهود بود و من به سختی میتونستم از ضربات اون جلوگیری کنم.
اما من تسلیم نشدم. به یاد درسهایی که از پدربزرگم آموخته بودم افتادم و با تمرکز و دقت تمام به حرکات سالوادور توجه کردم.