ریون برای ادامه دادن مسیر پدرش به عنوان یه دزد دریایی مجبوره هویت اصلیش رو پنهون کنه، اون به همراه خدمه هاش سفر طولانی رو در پیش دارند اما یک شب اتفاقی میفته که.....
_______________________________________
𝐆𝐄𝐍𝐑𝐄:تاریخی-ماجراجویی
𝐂𝐎𝐔𝐏𝐋𝐄:او...
اوووه! هذه الصورة لا تتبع إرشادات المحتوى الخاصة بنا. لمتابعة النشر، يرجى إزالتها أو تحميل صورة أخرى.
____________
بعد از مرتب کردن وسایل و نظم دادن به خونه یِ کوچیکشون ، آریس خیلی آروم در اتاق مادرش رو باز کرد و نگاهی به داخل انداخت.
مثل همیشه مادرش بیدار بود و با دقت به غریبه که هنوز در خواب عمیقی فرو رفته بود، نگاه میکرد.
نگاههایی که مدتی آریس رو به چیزی مشکوک کرده بود و باعث میشد حس عجیبی رو تو وجودش حس کنه. انگار که غریبه برای مادرش غریبه نبود و خاطرات دور و غبار گرفتهای رو با اون داشت.
"عصر بخیر مامان" آریس با لحنی مهربونی گفت که مادرش به محض دیدنش لبخند پرنگی زد.
"سلام عزیزم. خواهرات بیدار شدند؟"
"نه هنوز خوابند"
آریس با قاطعیت جواب داد تا مادرش با تاسف سری به چپ و راست تکون بده. "این دخترا تا لنگ ظهر خوابند!"
آریس خندید و بعد به غریبه که هنوز بدون هیچ حرکت روی تخت دراز کشیده بود نگاه کرد ، و گفت: "هنوز خوابه؟ به نظر میاد حالش بهتر شده باشه."
مادر آریس نبض غریبه رو گرفت و بعد دست زدن به پیشونیش پاسخ داد:"آره، تبش فروکش کرده. به نظر میاد داره به هوش میاد."
و درست همونطور که مادرش گفته بود، بعد دقایق کوتاهی بالاخره غریبه پلکهاش رو باز کرد و آروم آروم چشماش رو حرکت داد. با حالت گیج و منگی به اطراف نگاه انداخت. و طوری که انگار چیزی رو به یاد نمیورد اخماش رو در هم کشید و پرسید:
"من...من کجام؟" غریبه با صدایی ضعیف و لرزونی گفت که مادر آریس با لحنی مهربون پاسخ داد: "نگران نباش پسرم. شما در امان هستید. اینجا خونه ماست. ما شما رو با وضعیت افتضاح نزدیک به ساحل پیدا کردیم و از شما مراقبت کردیم تا حالتون بهتر شد."
غریبه سعی کرد بشینه، اما به خاطره آسیب بزرگی که پاش دیده بود آهی از درد کشید و با شوک گفت: "پام... پام چی شده؟"