ریون برای ادامه دادن مسیر پدرش به عنوان یه دزد دریایی مجبوره هویت اصلیش رو پنهون کنه، اون به همراه خدمه هاش سفر طولانی رو در پیش دارند اما یک شب اتفاقی میفته که.....
_______________________________________
𝐆𝐄𝐍𝐑𝐄:تاریخی-ماجراجویی
𝐂𝐎𝐔𝐏𝐋𝐄:او...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
بعد شنیدن اون داستان با ناباوری و شوک به ایوا خیره شدم و بعد سکوت طولانی مدتی پرسیدم:
"وای خدای من! منظورت از ولیعهد ویکتور یعنی ....پدر میشل ؟! آخه چطور ممکنه یعنی تمام این بدبختی ها رو اون سرت اورد؟! ولی آخه چرا؟! مگه اون برادرت نبود؟!"
ایوا با پوزخند سرش و به چپ و راست تکون داد و گفت: " نه اون برادرم نبود، هیچ وقت نبود! من فقط یه برادر دارم که اسمش سباستینه"
با ناباوری به شعله های آتیش نگاه کردم. تمام این مدت نسبت به ایوا بی اعتماد بودم و خیال نمیکردم اون تنها شخصی باشه که واقعا بتونه.. درکم کنه....
"من متاسفم..."
"هوم..نیازی نیست متاسف باشی. آخرین چیزی که بهش اهمیت میدم اتفاقات گذشتست"
ایوا با بی تفاوتی گفت و گاز بزرگی از ماهی که به تازگی کباب کرده بود زد.
"اون نقشه ای که تو صورتت پرت کردم رو یادته؟ اون نقشه متعلق به برادرم بود. بعد از برگشتم به قصر و اثبات هویتم به عنوان دختر گمشده پادشاه با مدارک و شواهد، جشن باشکوهی به این مناسبت برگزار شد. پدرم خیلی از حضورم خوشحال بود اما این خوشی دیری نپایید، چون خیلی ناگهانی از برادرم یه نامه گیرم اومد و...بعدش رسوایی بزرگی تو قصر رخ داد و پدرم سالوادور رو به زندان انداخت و.....فکر کنم بقیه ماجرا رو بدونی"
با یاد آوری چیزی که امروز از میشل و سالوادور فهمیده بودم، لبخنده تمسخر آمیزی روی لبام شکل گرفت. واقعا چطور قبلا به این موضوع شک نکرده بودم؟!
"چرا قبلا بهم نگفتی که اونا همجنسگران؟"
با لحن سردی رو به ایوا گفتم که ایوا گوشه ای از لبش رو بالا برد و آهسته به سوالم خندید."مگه مهمه؟"
"من دید مثبتی نسبت به همچین افرادی ندارم، چون بزرگترین ضربه عمرم رو از یکی از اونا خوردم...."