ریون برای ادامه دادن مسیر پدرش به عنوان یه دزد دریایی مجبوره هویت اصلیش رو پنهون کنه، اون به همراه خدمه هاش سفر طولانی رو در پیش دارند اما یک شب اتفاقی میفته که.....
_______________________________________
𝐆𝐄𝐍𝐑𝐄:تاریخی-ماجراجویی
𝐂𝐎𝐔𝐏𝐋𝐄:او...
پارت ها ممکنه جا به جا شده باشه به اعداد پارت ها دقت کنید _________________________
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
(لوپن)
ساعت 12:40
اینکه به یاد نیاری که دقیقا چه کسی هستی، بدترین اتفاقیه که ممکنه برای یه نفر رخ بده. ولی بدترش، زمانیه که متوجه میشی تو مکانی که گیر افتادی برای همه غریبه ای و دیگه هیچ راهی برای برگشت به قبل و فهمیدن هویت واقعیت وجود نداره.
"Si dicu ch'elli sò partiti sta matina?" "یعنی میگی اونها امروز صبح حرکت کردن؟"
آریس از اون مرد پرسید و اون مرد به نشونه تایید، سری بالا و پایین تکون داد.
"U Re di Miraculu li hà aiutati à fuscà da l'isula. Ùn sacciu più s'ellu hè pussibuli ch'elli torninu o no." "پادشاه میراکلولو کمکشون کرد تا از جزیره خارج شن. دیگه نمیدونم امکان هست دوباره برگردن یا نه"
آریس با نا امیدی نگاهش رو از اون مرد گرفت و بعد چند قدم به سمتم برداشت. نمیدونم که دقیقا چه مکالمه ای بینشون رد و بدل شده بود اما...چهره آریس به وضوح نشون میداد که خبرای خوشی به همراه نداره.
"خب،اون چی گفت؟"
پرسیدم و آریس با ناراحتی سری پایین انداخت.
"اونها رفتن..."
ابروهایم در هم گره خورد و نفسی عمیق از ته سینه بیرون کشیدم. هرگز اونها رو ندیده بودم و هیچ شناختی از اونها نداشتم، اما غریزه ای درونی من رو به اونا پیوند می داد. حس میکردم به گذشتم مربوط میشن. به همین دلیل، اشتیاق شدیدی برای ملاقات با اونها داشتم.
"خب نپرسیدی که اونها قراره کجا برن؟"
آریس سرش رو به نشونه "نه" تکون داد و بعد کمی فکر کردن گفت:"بریم از خود پادشاه بپرسیم"
"از خود پادشاه؟"
"آره مشکلش چیه؟"
متعجب ابرویی در هم کشیدم. نه اینکه مشکلی وجود داشته باشه فقط، همه چیز تو این جزیره برای من جدیده و هنوز مطمئن نیستم که بتونم ردی از خونوادم پیدا کنم یا نه. شاید یه راهی وجود داشته باشه، شاید در آخر بتونیم بفهمیم کی هستم و اون غریبه ها چه نقشی تو زندگیم دارن اما، فکر نمیکنم این اتفاق به زودی رخ بده..