ریون برای ادامه دادن مسیر پدرش به عنوان یه دزد دریایی مجبوره هویت اصلیش رو پنهون کنه، اون به همراه خدمه هاش سفر طولانی رو در پیش دارند اما یک شب اتفاقی میفته که.....
_______________________________________
𝐆𝐄𝐍𝐑𝐄:تاریخی-ماجراجویی
𝐂𝐎𝐔𝐏𝐋𝐄:او...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
مهتاب، اون گوی نگینی درخشان، در میان آسمون شب خودنمایی میکرد و سایه کشتی رو بر پهنه موجهای آروم دریا می انداخت.
در حالی که همه خدمه ها به خواب عمیق فرو رفته بودن ، اون دو خدمه جوان روی عرشه کشتی ایستادن و به رقص امواج زیر نور ماه نگاه میکردن.
یوتام مشغول بازی با انگشتای دستش بود در حالی که نیل با استفاده از کَرِم سفید رنگ که تو یه جعبه کوچیک فلزی شکل قرار داشت، صورتش رو مرطوب میکرد.
یوتام نگاهش رو از انگشتای دستش برمیداره و بعد از اینکه نگاهش به نیل برخورد میکنه کنجکاو میپرسه: "نیل میتونم ازت یه سوال بپرسم؟"
"نه"
"اینی که به صورتت میزنی دقیقا چیه؟" نیل از گوشه چشمش به یوتام نگاه عاقل اندر سفیه میندازه.حتی وقتی برای پرسیدن اجازه میگرفت،طبق عادتش بدون توجه به پاسخ طرف مقابل سوالش رو میپرسه
"از آب برنج به دست میاد، چیزی که برام سلامت و شادابی پوستم ازش استفاده میکنم"
نیل واضح جواب داد که یوتام با کنجکاوی بیشتر نگاش میکنه و میگه:"اوه جدا؟ فکر نمیکردم آب برنج اینقدر فایده داشته باشه، میتونم ازش استفاده کنم؟"
"نه"
دوباره بدون توجه به پاسخ نیل کمی از اون رو برمیداره و روی پوست صورتش میماله تا نیل چپ چپ نگاش کنه.
یوتام کوچکترین عضو این کشتیه به خاطره همین بیشتر از بقیه اجازه داره به میل خودش رفتار کنه، چون ناخدا این اجازه رو بهش داده، البته با تعیین حد و حدود هایی.
"وای عجب حس خوبی داره"
یوتام لبخندی زد و در حالی که مشغول مساژ دادن کرم روی پوست صورتش بود یهو صدای بلندی از کنار کشتی به گوششون میرسه که وحشت رو به هر دو تزریق میکنه.