(20)

123 64 142
                                    

_________________________

_________________________

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

....

در زیر زمین به آرومی باز شد.

تا افسر آرثر همراه پنج نفر از سربازها به داخل قدم بردارند.

سربازان به رهبری آرثر، با احتیاط در تونل‌های تاریک و نمناک زیرزمین قلعه پیش می‌رفتند.

آرثر که در راس گروه قرار داشت، با اخم به مسیر پیش رو خیره شد. طبق دستور پادشاه اونها موظف بودند قبل برگذاری مراسم ،ریون رو به یک سلول دیگه انتقال بدن.

اما همینکه به در سلول نزدیکتر شدن،صدای مبهمی به گوش اونها رسید، که باعث شد سربازها متعجب به پشت سرشون نگاه بندازند.
ولی خبری از هیچ کس نبود!

"فورا برید مطمئن بشید اونجا چه خبره"

آرثر به دوتا از سربازها دستور داد، تا اونها فورا به سمتی که اشاره کرد حرکت کنند و اما ما بقی همراه افسر آرثر به سمت سلول ریون راه افتادند.

سربازها با شمشیرهاشون به سمت در سلول قدم برداشتند و با احتیاط اون رو باز کردند. اما تاریکی مطلق داخل سلول چیزی جز سیاهی رو به اونها نشون نمیداد.

"هیچ‌کس اینجا نیست قربان!" یکی از سربازها با لحنی لرزونی گفت.که آرثر با اخم به داخل سلول خیره شد. پس ریون کجا بود؟!!!

مات و مبهوت ایستاده بودند که ناگهان صدایی از پشت سرشون به گوش رسید و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش داشته باشد، ضربه‌ای محکم به سر آرثر اصابت کرد و اون نقش بر زمین شد.

سربازان وحشت‌زده به فرمانده و بعد به اطرافشان نگاه کردند که یهو چند شخص از تاریکی بیرون پریدند و یکیشون که به نظر میرسید رهبرشون باشه با لحن طعنه آمیزی گفت:

"همونطور که قبلا گفتم،
هر کس با سباستین در افتاد،ور افتاد! "

با شمشیر تیزش به سمت سربازان حمله کرد. اون با حرکات سریع و ماهرانه، سربازان رو یکی پس از دیگری از پا دراورد. ودر حالی که سباستین و افرادش در مقابل سربازا میجنگیدن، لوپن به کمک ماسک جمجمه ای همراه آریس دستایِ ضعیف ریون رو گرفتند، و به سرعت از راه مخفی عبور کردن‌ تا دیگه هیچ سربازی متوجهشون نشه!

𝖫𝖾 𝖡𝖺𝗂𝗌𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗉𝗂𝗅𝗅𝗈𝗇🦋⊰ ˖ ݁ -𝒱𝒾ℴ𝓁ℯ𝓉Where stories live. Discover now