Jm↓
دستی به موهاش کشید و اون هارو به عقب فرستاد از جاهای شلوغ خوشش نمیومد اما بخاطر دیدن اون شخص هرجایی رو تحمل میکرد... روی صندلی نشست تا کمی رفع خستگی کنه
انگشتای ظریفش رو روی میز میکوبید و به چیز های مختلف فکر میکرد
"فکر میکنی اومدنت توی کلاب نامجون کار درستیه؟"
سرش رو سمت تهیونگ برگردوند در اصل اگه اون نبود نمیتونست به راحتی پاشو توی این مکان بزاره ، اون بهترین ادمی بود که توی زندگیش داشت لبخند دردمندی زد و به جلوش خیره شد
+فکر میکنی چاره دیگه ای دارم؟میدونی چند وقته ندیدمش؟
سرش رو پایین انداخت و به دستاش خیره شد شاید اگه الان نامجون میدیدش هیچ اهمیتی بهش نمیداد دروغ بود اگه میگفت براش مهم نیست..
"خودت گفتی بهت گفته نمیخاد دیگه رابطه ای داشته باشید بهت که گفتم اون یه عوضیه از خودراضیه!"
چشماش رو توی حدقه چرخوند حوصله این حرفای تکراری رو نداشت خودش خوب میدونست که نامجون توی یه روز کذایی بی دلیل ولش کرده بود اما اینا باعث نمیشد قلبش هنوز عاشق نامجون نباشه..
+فکر نمیکنی این حرفا برای تویی که داداش همین فرد عوضی رو به عنوان دوست پسرت داری ممکنه مسخره باشه؟
هنوز هم به در کلاب خیره شده بود به امید اینکه باز شه و نامجون رو ببینه دست دیگه ای به موهاش کشید احساس میکرد تیک عصبی گرفته !
"خیلی خب تو بردی پارک جیمین،بیا اومد خودت نگاه کن کی همراهشه بازم میگی عوضی نیست؟"
سرش رو سمت جایی که تهیونگ بهش اشاره میکرد برگردوند از دیدن صحنه رو به روش شوکه نشده بود بهرحال کات کردن یهوییشون نشون از رابطه جدیدی رو میداد
به دستای مرد دور کمر دختر نگاه کرد یه روزی اونا دور کمر خودش بودن خنده تلخی کرد و سیگارش رو روشن کرد و کام پی در پی ازش گرفت و به ریختن خاکه سیگار روی شلوارش اهمیتی نداد
+اون محشر شده تو اون لباسا،بهم میان نه؟
پلک خسته ای زد و بغضش رو قورت داد هرچقدر هم ادم قوی اگه بود باز هم دیدن کسی که عاشقشی کنار یکی دیگه به اندازه تمام دردای تو زندگی دردناک بود با لبخند احمقانه ای به قیافه عصبی دوستش نگاه کرد شاید باید هرچه زودتر اونجارو ترک میکرد اما میخاست بیشتر ببینتش
"پاشو باید بریم ، دلم نمیخاد با دیدن اون عوضی خودتو اذیت کنی پاشو جیمین"
دستش توسط تهیونگ کشیده شد اما انقد خسته بود که حال پاشدن هم نداشت به اشکش اجازه ریختن روی گونهاش داد اما سرش رو بخاطر ندیدن کسی پایین انداخت و لبخند زد
هیچوقت فکرشو نمیکرد کسی که از عاشقی میگفت ترکش کنه
سراسر زندگیش بعد از رفتن نامجون احساس پوچی داشت
دستای تهیونگ از بین دستاش جدا شد ، دستای بی جونش رو روی پاهاش گذاشت فقط چند دقیقه زمان میخاست تا از اون مکان بره
_فکر نمیکردم اینجا ببینمت
صاحب اون صدارو خوب میشناخت سرش رو بالا نیاورد از دیدن چشمای نامجون میترسید ، میترسید که نتونه ازشون دل بکنه..
+هیچوقت اینجارو نشونم نداده بودی ، دوست داشتم ببینمش
صدایی از نامجون به گوشش نمیرسید اگه پاهاش رو کنارش نمیدید فکر میکرد بدون جواب دادن رفته سرش رو بالا گرفت اما نه طرف نامجون بلکه طرف اون دختر !
از جاش به آرومی بلند شد تا اونجارو ترک کنه احساس تهوع میکرد فکر نمیکرد فضایی که داخلشه انقدر سنگین باشه
_نمیمونی تا بقیش رو ببینی؟
بقیش؟قرار بود شاهد بوسیدن اون دوتا باشه؟
+فکر میکنم به اندازه کافی دیدم ، حالا نیاز دارم برم جایی که بتونم هضمشون کنم
کیم نامجون!!چطور تونستی انقد راحت فراموشم کنی؟
سردرگم تر از این بود که متوجه اتفاقات درو برش بشه دوباره سرش رو پایین انداخت دوست نداشت بحثی بینشون ایجاد بشه ..
_اولش دوست داشتنی بود بعدش کم کم تبدیل شد به دلتنگی تهشم به خودم اومدم دیدم دارم خودمو گول میزنم خیلی وقته قلبم رو اسیر کردی تو میفهمی حس اینکه نتونی یکی رو خوشبخت کنی ینی چی؟
خنده های عصبی جیمین دوباره شروع شده بودن با چشمای پر شدش این بار به صورت شرمنده نامجون خیره شد
+داری از خوشبختی صحبت میکنی؟من کنار تو خوشبخت بودم!!!اما حالا چی؟فکرمیکنم زندگیم شده لجن زار ، تو حق نداشتی تنهایی تصمیم بگیری !
_من میخام برگردم ، من نیاز به فرصت دارم
جیمین لطفا بهش فکر کن ..
دستاش توسط دستای نامجون گرفته شدن اما به سرعت دستاش رو عقب کشید لمس مردی که چند دقیقه پیش توسط کسی دیگه ای لمس شده بود براش حال بهم زن بود ، بعد از برداشتن پاکت سیگارش دوباره به نامجون نگاه کرد
+سیگاری که تا تهش کشیدی رو نمیتونی بازم بکشی
میری سمت سیگار جدید ، کاری که تو با من کردی !
نگاهش رو به دختری که نگاهشون میکرد داد ... با قدم های بی جونش کلاب نامجون رو ترک کرد تا صدا زدن های نامجون رو نشنوه
اما جیمین خوب میدونست که دوباره قرار اون مرد عوضی رو به زندگیش راه بده هرچند که نامجون قرار بود زیادی برای بدست اوردن قلب جیمین تلاش کنه..
ВЫ ЧИТАЕТЕ
𝘖𝘯𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘵𝘴 (𝘯𝘢𝘮𝘮𝘪𝘯)
Любовные романыاگه به کاپل مینیمونی "نامجون و جیمین" علاقه داری، حتما این بوک رو چک کن✨
