my black (4)

50 9 0
                                        

JM
جلوی مادرش ایستاد و برای چند ثانیه بدون اینکه حسی توی چشم هاش باشه بهش نگاه کرد، در اخر از خونه بیرون زد و خودش رو به نامجونی که به ماشین تکیه داده بود رسوند
میتونست متوجه عصبانیتش بشه، هر چند نمیدونست چطور باید دلیل آروم شدنش باشه
+متاسفم
-برای چی؟تقصیر تو نیست...باید برگردم پیش سوهیون!
سرش رو تکون داد و هردو سوار ماشین شدن، خودش هم دیگه حوصله این جو رو نداشت میخواست زود به خونه بره
حدودا بیست دقیقه بعد هردو جلوی خونه نامجون بودند، از ماشین پیاده شد و جلوی مرد ایستاد...با اینکه میدونست این کار مورد علاقه نامجون نیست اما مرد بدون چون و چرا انجامش میداد اینکه انقدر برای دخترش ارزش قائل بود قابل ستایش بود
-خب دیگه باید برم!
+هوم شب بخیر
-شب توهم بخیر
سرش رو تکون داد و سوار ماشین شد، مرد هنوز جلوی در ایستاده بود تا بره
چند بار استارت زد اما ماشین روشن شد عصبی مشتش رو روب ماشین کوبید، سردرنمیاورد چرا باید الان خراب شه
از ماشین پیاده شد تا چکش کنه اما وقتی کاپوت رو باز کرد بخار زیادی ازش بیرون زد
-بعید میدونم این الان درست شه جاییم الان باز نیست نشونش بدی امشب خونه من بمون صبح یه فکری میکنیم
نیم نگاهی به مرد انداخت کاپوت رو بست و پشت سر نامجون وارد خونه شد
+نمیدونم چرا یهو اینطوری شد
خونه کوچیکی داشت، اما فضاش بیش از اندازه گرم و صمیمی بنظر میرسید...اکثرا جاهاش با رنگ های روشن چیدمان شده بود
با ورودشون پرستار به سمت نامجون رفت و بهش گفت که سوهیون خوابه
قلنج گردنش رو شکوند و دکمه های پیراهن سفید رنگش رو باز کرد دلش میخواست تمام لباس هاش رو دربیاره اما شرایط باهاش یاری نمی کرد
-تو برو توی اتاق روی تخت من بخواب، من میرم پیش سوهیون!
+اون عمل کرده باید راحت بخوابه تخت یه نفرست؟
-نه
+خب من اونقدر جا نمیگیرم که تو جا نشی
گوشه لبش رو زبون زد و با نیش باز به نامجون نگاه کرد، به سمت اتاقش که گفته بود رفت و به تخت نگاه کرد اونقدری بزرگ بود که دوتاشون به راحتی جا شن
لبه تخت نشست و به نامجون نگاه کرد اون مرد واقعا سرسخت بود بعضی وقت ها از بازی باهاش خسته می شد
روی تخت دراز کشید و پیراهنش رو دراورد، میخواست برای راحتی شلوارش رو هم دربیاره اما نمیخواست توی ذهن اون مرد یک فرد سبک و پررو باشه..
+بیا دیگه!
-رو مبل میخوابم
+من باید ناز کنم تو چرا ناز میکنی؟نکنه میترسی بهت تجاوز کنم
-خفه
خنده ای کرد و به کنارش زد تا بیاد دراز بکشه، تمام مدت چشم هاش روی لباس عوض کردنش بود...نمیتونست جلوی هیز بودنش رو بگیره بدنش به خوبی ساخته شده بود
وقتی مرد روی تخت دراز کشید، روی پهلوش به سمت مرد دراز کشید و دستش رو زیر سرش گذاشت
+ازت خوشم میاد...

𝘖𝘯𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘵𝘴 (𝘯𝘢𝘮𝘮𝘪𝘯)Where stories live. Discover now