my black(3)

46 11 0
                                        

RM
از اینکه بدون مقدمه معرفی کرده بود کمی متعجب بود، کاملا مشخص بود خانوادش ازش خوششون نیومده...چشم هاش رو ثانیه ای بست و دوباره باز کرد هر دو روی مبل نشسته بودن، با اینکه اون ها فقط سکوت کرده بودن اما جیمین کاملا عادی داشت باهاشون صحبت می کرد
چشم هاش بین جمعیت درحال حرکت بود، بجز یه دختر جوون بقیه تقریبا سن بالایی داشتن...حدسش سخت نبود احتمالا اون شخص همون کسی بود که برای جیمین در نظر گرفته بودن
انگشت هاش رو توی موهاش برد، چقدر این نوع جمع ها معذبش می کرد
لوهان:چقدر ساکتی پسر جان یکم از خودت بگو
+پسرم یکم معذبه نظرتون چیه اگه سوالی دارید از من بپرسید؟
پسرم؟چشم هاش رو توی حدقه چرخوند انگار اون‌ پسر چیزی از خجالت نمیدونست..
-مشکلی نیست میتونید ازم بپرسید
لوهان:اها حالا شد، چندسالته پسرم؟
-بنده سی و پنج سالمه
زبونش رو روی لب هاش کشید و ترش کرد، باباش بنظر آدم خوبی میومد البته اون بقیه رو نمیشناخت تا درموردشون نظر بده فقط میدونست که از حضورش راضی نیستن
از جاش بلند شد عذرخواهی کرد و به سمت جایی که نشون میداد بالکن باشه قدم برداشت پاکت سیگار و فندکش رو بیرون آورد و سیگار رو بین لب هاش قرار داد، بعد از روشن کردنش کامی گرفت و به محوطه خیره شد
+خسته شدی؟
-تا منظورت از خستگی چی باشه
+میدونم از رفتاراشون خوشت نیومد
-تقصیر اونا نیست خیلیا با این نوع روابط کنار نمیان
کام دیگه ای از سیگار گرفت و از نگاه کردن به اون پسر امتناع کرد، عادت نداشت توی جمع های شلوغ باشه به همین دلیل سرش تا حدودی درد می کرد
همون دقیقه صدای باز شدن در بالکن رو برای بار دوم شنید، اول فکر کرد جیمین بیرون رفته اما با شنیدن صدای زنانه ای سرش رو به سمتش برگردوند
جیسو:باید قبلش خبر میدادی
+خبر؟شما مگه اصلا اهمیتی میدی علاقه من چیه؟
جیسو:بس کن جیمین تو حق نداشتی ابروی مارو جلوی اون همه آدم ببری و تو همین حالا برو بیرون
بی حوصله به زن نگاه کرد، خودش هم خانواده حمایتگری نداشت به همین دلیل سعی کرده بود برای دخترش بهترین باشه
-اگه قرار از اینجا برم قطعا جیمینم با خودم میبرم
جیسو:فکر نمیکنم چنین حقی داشته باشی
قبل از اینکه دست زن به سمتش بیاد، مچش رو با ملایمت گرفت و دست زن رو پایین برد...حوصله بحث نداشت
-من پسرتون نیستم که هرکاری خواستید باهام بکنید، بریم جیمین
جلوتر از جیمین بالکن رو ترک کرد، بعد از برداشتن کتش از خونه بیرون زد..

𝘖𝘯𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘵𝘴 (𝘯𝘢𝘮𝘮𝘪𝘯)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora