my black(last)

62 11 5
                                        

Last
JM
رو به روی دختر کوچولوی نامجون نشسته و کادویی که مدنظرش بود رو به سمت دختر هول داد، وقتی تونست ذوقش رو ببینه لبخندی زد و موهای طلایی رنگ دختر رو نوازش کرد
+امیدوارم دوستش داشته باشی کوچولو
سوهیون:کادو هرچی باشه دوست داشتنیه عمو
کمی از حرف دختر تعجب کرد اما در اخر لبخندی زد و سرش رو تکون داد، از پدری مثل نامجون انتظار چنین دختری رو هم داشت..
وقتی صدای در رو شنید به نامجون نگاه کرد، لبخندی براش زد و از جاش بلند شد، سوهیون چیزی از رابطشون نمیدونست به همین دلیل تا حد امکان رعایت می کرد
-ببخشید دیر کردم
+اشکالی نداره...دخترت خیلی مهربونه مثل خودت!
زبونی به لب هاش کشید و به تیپش نگاه کرد چطور با ساده ترین لباس هام انقدر جذاب بود
-اون دختر ساده ایه پس براش فرقی نداره چه کسی رو به روش باشه هرکی که کوچیک ترین توجه ای بهش کنه باهاش مهربون رفتار میکنه...این یکی از بدی های دختر کوچولومه
+من مراقبشم...کیم نامجون میخوام ببوسمت
به لبهاش نگاه کرد و نیشخندی روی لب هاش نشست، وقتی مچ دست اسیر دست نامجون شد پشت سرش حرکت کرد...به سمت اتاق رفته بودن
پشتش با خورد به دیوار سرد لرزی به تنش نشست...دست هاش رو دور گردنش حلقه کرد و لب هاش رو روی لب های مرد کوبید
از روی دلتنگی میبوسید، حدودا سه یا چهار ساعتی می شد که از هم دور بودن
رابطشون به مراتب صمیمی تر از قبل شده بود، فقط مونده بود سوهیون که کم کم بهش می گفتن
انگشت هاش رو داخل موهای مرد برد و بوسشون رو کمی عمیق تر کردن، حالا به اون چیزی که میخواست رسیده بود احساس خوشحالی می کرد
با صدا لب هاش رو از هم جدا کردن، زبونی به پیرسینگ لبش زد و بار دیگه گوشه لبش رو بوسید
+میای با من زندگی کنی؟
-باتو؟اما من خودم خونه دارم بیب..
+یا چه اشکالی داره؟بعضی وقتا میایم اینجا بعضی وقتاهم پیش من اخه یه اتاق خیلی خوشگل برای سوهیون چیدم دلم میخواد ببینتش
لبخند روی لب نامجون باعث میشد خودش هم لبخند بزنه، دوباره لب هاش رو بوسید
-تو خیلی مهربونی و من باورم نمیشه اون پسر بدجنسی که روز اول دیدم تو باشی
+بدجنس کجا بود؟اگه ولت میکردم الان یه دوست پسر به این مهربونی نداشتی
تابی به چشم هاش داد و موهای مرد رو نوازش کرد، وقتی پیشونی نامجون روی پیشونیش نشست مکث کرد
-درسته الان یه دوست پسر مهربون دارم، باشه عزیزم ما میایم پیش تو
ذوق زده بهش خیره شد و ایولی زیر لب گفت، حالا دیگه یه خانواده داشت...خانواده ای که همیشه آرزوش رو میکشید..

𝘖𝘯𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘵𝘴 (𝘯𝘢𝘮𝘮𝘪𝘯)Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz