¹
JM
موقعیت:کنار پنجره ایستاده و به بارون نگاه میکنه..
+میدونی چرا تماشا کردن از پشت پنجره رو دوست دارم؟
با صدای آرومی گفت و به رفیقش نگاه کرد. البته فقط به اسم هم رو رفیق میدونستن در صورتی که علاقه ای بیش از رفاقت بهش داشت.
-نمیدونم تو همیشه علایق عجیب داشتی
خندید و سرش رو پایین انداخت. هیچ ایده ای نداشت که چرا نامجون چنین چیزی میگه
+شاید، ولی برام توصیفِ علاقم به توئه...توهم بین منو خودت یه پنجره گذاشتی تا هیچوقت دستم بهت نرسه.
باز هم اعتراف کرد. ولی میدونست قرار توسط مرد نادیده گرفته شه.
-که اینطور
سرش رو سمت نامجون برگردوند. مرد در آرامش سیگار میکشید و به بیرون نگاه میکرد.
+هیچ نظری نداری؟
-نه، ما قبلا دربارش حرف زدیم
سرش رو پایین انداخت و خودش رو کنترل کرد تا اشک هاش روی صورتش نریزه.
انگار یک باره همه چی بهش فشار آورده بود
نامجون از کنار جیمین گذشت و روی مبل نشست. سمتش چرخید و به پنجره تکیه داد. تمام مدت نگاهش به حرکات نامجون بود. ازش متنفر بود یا فقط نمیتونست با مرد ها رابطه داشته باشه؟شاید هم خودش توی رابطه بود.
دستش رو مشت کرد...سعی کرد نادیدش بگیره درست مثل دفعات قبل که موقع اعترافش مرد نادیدش میگرفت
+باید صحبت کنیم نامجون تو هربار نمیتونی منو بخاطر احساساتم نادیده بگیری
-چرا نتونم؟چند بار باید بهت بگم هیچ میلی به این رابطه ندارم...تو دوستمی و نمیخوام دوستیمون سر احساسات بچگانت خراب شه.
هر دو دستش رو توی موهاش برد، سرش رو تکون داد با روشن کردن تلویزیون روی مبل نشست. درست مثل قبل که انگار اتفاقی رخ نداده.
————-
²
RM
نگاهش رو از جیمین گرفت و به زمین داد. قصد نداشت اذیتش کنه فقط میدونست خانوادش تا چه حد از چنین روابطی بدشون می اومد.
نمیخواست با شروع رابطه احساسات جیمین رو بیشتر کنه...دیر یا زود خانوادش باعث میشدن از جیمین دور شه.
از روی میز لیوان آب رو برداشت و نوشید...پسر کاملا عادی، طوری که انگار اتفاقی نیوفتاده به فیلم نگاه میکرد. تمام مدت به نیم رخش و چشم های آرایش کردش خیره شده بود
سرش رو پایین انداخت و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. همین الانش هم اتفاقات زیادی رخ داده بود
+گرسنت نیست؟
-فکر کنم یکمی گرسنم
+پس صبر کن برم یچیزی درست کنم
سرش رو تکون داد، کانال های تلوزیون رو یکی یکی رد کرد. وقتی هیچ برنامه سرگرم کننده ای ندید اخم هاش توهم رفت.
بعد از چند دقیقه صدای جیمین به گوشش رسید. از جاش بلند شد و سمت میز غذاخوری رفت. بی حرف روی صندلی نشست و به غذاها نگاه کرد.
بخاطر گرسنگی کمی از نودل رو وارد دهنش کرد و جویید. مزش کمی متفاوت بود انگار پسر چیزی بهش اضافه کرده بود
جیمین رو به روش نشست و بهش خیره شد. طوری نگاش میکرد که انگار آخرین باریه که میبینتش.
-غذاتو بخور بچه
+میخورم، اول باید مطمئن شم کل غذاتو میخوری
به ظرف غذاش اشاره کرد. همین الانش هم نیمی از غذا رو خورده بود و چیزی تا اتمامش نمونده بود
-چقدر طعمش متفاوته چی توش ریختی؟
+سم
خنده ای از شوخی پسر کرد و تیکه ای گوشت سرخ شده رو وارد دهنش کرد. جیمین بعد از چند ثانیه خودش هم مشغول شد. با حس خیسی زیر بینیش...دستش رو زیر بینیش کشید و به انگشتش خیره شد.
خون؟
—————
Last
JM
-این خون برای چیه؟
+نکنه ترسیدی؟بیخیال همه آدما خون دماغ میشن
انگار حرف مسخره ای زده بود چون دست های نامجون میلرزید. نفسش رو آروم فوت کرد و مقداری بیشتر غذا خورد. خونی که از بینیش میریخت عملا زیاد از حد شده بود
به چشم هاش نگاه کرد. به خونی که از بینیش میریخت. لبخندی زد و کمی بیشتر از غذاش رو خورد. از جاش بلند شد و نزدیکش ایستاد. سرش رو پایین برد و بوسیدش. مرد نای اعتراض کردن نداشت. به اندازه کافی حالش بد شده بود
عقب رفت. یک باره معدش درد شدیدی گرفت و خون بالا آورد. روی زانو هاش نشست و به نامجون نگاه کرد.
مرد شوکه شده بود خون روی زمین باعث شده بود تعجب کنه
-چه غلطی کردی با جفتمون؟
+گفتم که سم ریخ..
باز هم خون بالا آورد این بار وقتی سرش رو بالا آورد نامجون سرش روی میژ افتاده بود و خونریزی دهن و بینی داشت.
برای چند لحظه بهش خیره شد. در آخر اشک هاش روی صورتش ریخت. شاید توی زندگی بعدی قسمت هم میشدن.
نفسش برای لحظه ای رفت. انگار آخرین نفسش رو هم کنار نامجون خرج کرده بود.
دستش رو روی گلوش گذاشت و روی زمین افتاد.
نمیدونست چرا بدنش دیرتر واکنش نشون داده بود اما تمام مدت به چشم های باز نامجون خیره شده بود..
برای بار دوم نفسش رفت اما این بار نفسش دیگه برنگشت.
پایان اون ها هم چیزی رقم خورد که هرکسی باورش نمی شد. گاهی اوقات مرگ بهترین گزینه برای باقی زندگیه.
BINABASA MO ANG
𝘖𝘯𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘵𝘴 (𝘯𝘢𝘮𝘮𝘪𝘯)
Romanceاگه به کاپل مینیمونی "نامجون و جیمین" علاقه داری، حتما این بوک رو چک کن✨
