part 5🥀

723 134 9
                                    

هر چهار نفر دور میزی که از ظرفهای غذا پر شده بود نشسته بودیم و انگار کسی قصد شکستن سکوت رو نداشت. هرازگاهی نیم نگاهی به چهره جونگ‌کوک مینداختم که مشخص بود چقدر از نتیجه جلسه امروز خوشحال و راضیه. با آرامش غذاش رو میخورد و انگار فقط جسمش سر این میز و بود فکرش جای دیگه ای سِیر میکرد. با صدای تهیونگ حواسم جمع شد:«جیمین چرا اینقدر کم غذا میخوری؟» لبخندی زدم و جواب دادم:« یخورده معده‌ام دردمیکنه و این غذا پر از ادویه‌ست میترسم که بعد از اینجا مستقیم راهی بیمارستان بشم» نگاه تهیونگ نگران شد و گفت:«برای چی؟ مشکل معده داری؟» دستمو به نشونه اینکه چیزی نیست تکون دادم و گفتم:«نه مشکل خاصی نیست فقط گاهی بخاطر فشار کاری یا عصبی اینطوری میشم که با دارو قابل کنترلِ» صدای جونگ‌کوک به گوشم رسید که گفت:«اگه میخوای غذای دیگه ای برات سفارش بدم؟» از این توجه بدون قصدش که قطعا هیچ معنی برای خودش نداشت ته دلم کمی فقط کمی گرم شد و گفتم:«نه لازم نیست به اندازه کافی خوردم»
جونگ‌کوک سری تکون داد و گفت:«کیم نامجون برای فرداشب مهمونی ترتیب داده و اعضای شرکت رو هم دعوت کرده حتما باید حضور داشته باشیم، اگه خواستین میتونین با اعضای خانوادتون بیاین»
جیهوپ که دست از غذا خوردن کشیده بود به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:«خانواده من که مسافرتن پس خودم افتخار میدم و میام. تو چی تهیونگ؟» تهیونگ چاپستیکش رو کنار ظرفش گذاشت و جواب داد:«من احتمالا با خانوادم بیام» جیهوپ سمت من برگشت و گفت:«جیمین توهم با خانوادت میای؟ بهتون خوشمیگذره»
نفس عمیقی کشیدم، زبونم برای جواب دادن حرکت نمیکرد. من به اندازه ۲۷ سال زندگیم هیچوقت مفهوم این کلمه رو نفهمیده بودم و هیچ تصوری از خوشگذرونی درکنار اعضای خانواده نداشتم. ما هیچوقت خانواده نبودیم و هیچ چیزی به عنوان خوشگذرونی خانوادگی نداشتیم. تمام چیزی که از خانواده به ذهنم میرسید درد و غم و تنهایی بود. سکوتم طولانی شده بود که حالا جونگ‌کوک هم با کنجکاوی بهم زل زده بود. لبمو با زبونم تر کردم و فقط جواب دادم:«نه تنها میام» بدون هیچ توضیح اضافه ای. انگار متوجه تغییر حالم شده بودن که هیچکس سوال دیگه‌ای نپرسید و من دوباره داشتم غرق خاطراتی میشدم که هیچوقت حاضر به یادآوری اونها نبودم.

آخر هفته بود و از صبح که بیدار شده بودم توان بلند شدن از روی تختم رو نداشتم. دیشب تو خوردن مشروب زیاده روی کرده بودم و حالا باید پای لرزش مینشستم. با کرختی از جام بلند شدم و برای خودم قهوه درست کردم. صدای زنگ موبایلم از روی تخت میومد و وقتی که پیداش کردم اسم معاون مین یونگی روی صفحه خودنمایی میکرد. پدرم میدونست باید چه کسی رو واسطه کنه تا پیغامش رو بتونه به من برسونه. معاون مین یونگی توی تشکیلات پدرم تنها کسی بود که حاضر بودم جواب تلفنش رو بدم و باهاش صحبت کنم. قبل از اینکه قطع بشه تماس رو برقرار کردم و بدون اینکه حرفی بزنم منتظر موندم تا معاون مین مکالمه رو شروع کنه.
«جیمین قرار بود جواب تماس های پدرت رو بدی» نفس کلافه ای کشیدم و گفتم:«کی همچین قراری گذاشتیم؟ شما به من گفتین جواب تماس های پدرت رو بده و من فقط گفتم بهش فکر میکنم» «خب بهش فکر کردی؟» «بله، و جوابم منفیه، حاضر نیستم صداش رو بشنوم حالم رو بد میکنه محض رضایِ خدا حداقل شما منو درک کنین معاون مین» چند لحظه سکوت کرد و گفت:«باشه آروم باش، کسی تورو مجبور به انجام اینکار نمیکنه منم زنگ زدم بهت تا پیغام پدرت رو بهت برسونم» روی تخت نشستم و سرم رو با دستام گرفتم و گفتم:«دوباره چه خوابی برام دیده؟» بدون مکث جواب داد:«اصرار داره که بیای پیش خودش و همینجا کار کنی، نگرانته و فکر میکنه اتفاقات بدی ممکنه برات بیوفته»
خندیدم! اونقدر بلند که فکر میکنم تمام همسایه ها صدام رو شنیدن، انگار که خنده‌دار‌ترین جوک سال رو برام تعریف کرده باشن. اون کفتار پیر نگران من بود؟ بعد از ۲۷ سال تازه یادش اومده بود که میتونه نگران من باشه؟ نه اون نگران نبود قطعا نقشه جدیدی داشت که حتی دلم نمیخواست درموردش بدونم. خندیدنم که تموم شد به روی خودم نیاوردم که چی شنیدم پس صدامو صاف کردم و گفتم:«حالِ لورن چطوره؟ دیروز که باهاش حرف زدم احساس کردم ناراحته» معاون مین که میدونست برگشتن سر بحث قبلی بی‌فایدست جواب داد:«حالش خوبه فقط دل تنگ توعه و امتحانات مدرسه‌اش کمی خسته‌اش کردن» لورن تنها نقطه اتصال من به اون خراب شده بود پس هیچوقت پدرم اجازه نمیداد که لورن رو پیش خودم بیارم که مبادا این نقطه اتصال قطع بشه!
با آرامشی که از آوردن اسم اون کوچولوی دوستداشتنی به قلبم تزریق شده بود گفتم:«مراقبش باش معاون مین، میدونی که یه تار مو از سرش کم بشه کل اون تشکیلات رو رو سر صاحبش خراب میکنم»

Antidote (1)Where stories live. Discover now