part 23🥀

642 124 7
                                    

همه این اتفاقات در عرض چند ثانیه افتاده بود و من شوکه و ناباور شاهدش بودم. تمام توانم رو جمع کردم و به طرف در دویدم. از پله ها پایین میرفتم، سرم نبض میزد و صدای تپش قلبم کَر کننده بود. پایین که رسیدم ریه هام برای بلعیدن ذره‌ای اکسیژن تقلا میکردن اما من فرصت ایستادن نداشتم. باید سراغ جیمین میرفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده. به پیاده رو که رسیدم دو نفر از عابرهایی که اون اطراف بودن کنارش زانو زده بودن، جلوتر رفتم و صورت رنگ پریده‌اش رو دیدم که خون از پیشونیش راه گرفته بود و تا گردنش رسیده بود. با نگرانی کنارش نشستم، شونه هاش رو گرفتم و صداش زدم:«جیمین؟» شوکه و ناباور چشماش و به چشمام دوخت. دوباره صداش زدم و پرسیدم:«جیمین عزیزم؟ جاییت دردمیکنه؟» با صدای آروم و لرزونی لب زد :«کوک؟» دلم خون شد و بغض بدی به گلوم چنگ زد. نباید ضعف نشون میدادم، نباید از دیدن بچه کسی که ازش متنفرم توی این وضعیت حالم اینطوری میشد، نباید......
اما موهاشو از پیشونیش کنار زدم و گفتم:«بگو عزیزم؟ حالت بده؟» لب پایینش لرزید، انگار توی این دنیا نبود و خاطره‌بدی براش زنده شده بود، اشکاش آروم روی گونه‌های یخ‌زده‌اش ریختن و گفت:«میترسم، تنهام نزار» قلبم فشرده شد، چشمهام و بستم، تمام مهربونیم رو توی صدام ریختم و گفتم:«من کنارتم بیبی، قرار نیست تنهات بزارم، فقط باید ماشینم و بیارم از پارکینگ تا ببرمت بیمارستان خب؟» دستم رو محکم گرفت و با التماس بهم زل زد، از چی ترسیده بود و چرا اجازه نمیداد حتی لحظه‌ای ازش جدا بشم؟!
همون لحظه جیهوپ به سمتمون دوید و با نگرانی پرسید:«چیشده؟ ای وای سرش شکسته؟» بدون جواب دادن به سوالش سوییچم رو سمتش گرفتم و گفتم:«سریع ماشینم و بیار باید ببریمش بیمارستان» سوییچ رو از من گرفت و به سمت پارکینگ دوید...

جیهوپ رانندگی میکرد، جیمین روی صندلی عقب کنارم نشسته بود و کاملا سکوت کرده بود. دستای یخ‌زده‌اش رو توی دستام گرفته بودم و هر چند دقیقه حالش رو میپرسیدم و اجازه نمیدادم که خوابش ببره. نفس های عصبی میکشیدم و توی دلم به جونگ‌هیون لعنتی فوحش میدادم... انگار فعلا قصدش آسیب زدن به جیمین نبود چون اگر میخواست، میتونست طور دیگه‌ای بهش بزنه که دیگه نتونه از جاش بلندشه. این قطعا یه هشدار بود که بفهمونه حاضر نیست عقب بکشه و جدی تر از این حرفاست. دلهره شدیدی داشتم و نمیدونستم چطور میشه این اوضاع رو کنترل کرد، فعلا خطرناک ترین اتفاق ممکن برای جیمین حضور جونگ‌هیون بود.
گوشه پیشونی جیمین پنج تا بخیه خورد و معاینات لازم انجام شد تا مطمئن بشن که بدنش شکستگی نداره. جیمین همچنان ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد که باعث میشد نگرانش بشم. کنارش نشستم، نوازشش کردم، حالش رو پرسیدم، موهای روی شقیقه‌اش رو بوسیدم اما همچنان سکوت بود و سکوت....
تهیونگ و تمین، دوست جیمین، که باخبر شده بودن خودشون رو بیمارستان رسوندن. تهیونگ بعد از دیدن جیمین اون رو محکم بغل گرفت و موهاش رو نوازش کرد. کنار تمین به دیوار اتاق تکیه داده بودم که گوشیم زنگ خورد، شماره ناشناسی بود. قصد ریجکت کردن داشتم اما با یادآوری اینکه ممکنه برادرم باشه تماس رو برقرار کردم و از اتاق بیرون اومدم.
«الو؟» «داداش کوچیکه؟ هنرنماییم رو دوست داشتی؟» «جونگ‌هیون! عقلت رو از دست دادی؟»  «معلومه که نه، تازه سر عقل اومدم» صدامو پایین آوردم و با حرص گفتم:«چه غلطی داری میکنی تو؟ اگه بلایی سرش میومد چی؟» «اوه نه پسر، من اگه بخوام بلایی سرش بیارم که اینطوری ازش پذیرایی نمیکنم! اتفاق امروز فقط جهت دست‌گرمی بود البته دلم میخواست غیر از پیشونیش آسیب‌های جدی‌تری هم ببینه اما خب میدونی چیه؟ فعلا همین کافیه» چشمامو ریز کردم و مشکوک پرسیدم:«تو از کجا میدونی فقط پیشونیش شکسته؟» بعد نگاهمو دور تا دور راهرو چرخوندم انگار که حس میکردم اون اطرافه. با صدای بلند خندید و گفت:«منو دست کم گرفتی داداش کوچیکه؟» چشمامو با حرص بستم و گفتم:«جونگ‌هیون مسخره بازی درنیار، بزار من کارمو بکنم، همه چیز و بهم نریز» «تو کارت بکن، منم کارمو میکنم، چطوره؟ هوم؟» تا حد ممکن از اتاق جیمین فاصله گرفتم و گفتم:«آخه نمیزاری لعنت بهت! اگه به جیمین آسیب بزنی نقشه های من خراب میشن» «شایدم بهتر کارت پیشرفت، خوب داری قهرمان بازی درمیاری براش» «داری عصبانیم میکنی!» «من ازت نمیترسم کوک، سعی نکن منو منصرف کنی، نه حالا که یه انگیزه برای ادامه دادن به این زندگی فاکی پیدا کردم» و تماس رو قطع کرد. دلم میخواست موبایلم رو سمت دیوار پرت کنم و اینقدر به صندلی های تور راهرو مشت و لگد بزنم تا عصبانیتم خالی شه.
با کشیدن نفس های عمیق سعی کردم خودم رو کنترل کنم، به سمت اتاق جیمین رفتم که تهیونگ هنوزم روی تخت کنارش نشسته بود و دستش رو نوازش میکرد. نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و به این فکر میکردم که کاربرد آدم‌های اطرافم صرفا حرص دادنِ من بود....
دکترِ جیمین وارد اتاق شد، بعد از چک کردن بانداژ دور سرش به همه اطمینان داد که جز کوفتگی و شکستگیِ پیشونی آسیب جدی‌ای ندیده و همه چیز نرماله. بعد از تجویز دارو و توصیه ‌های لازم اجازه ترخیص جیمین رو داد.
به سمت جیمین رفتم و با کمک تهیونگ از تخت پایینش آوردیم، کمی سرگیجه داشت که به گفته دکتر طبیعی بود. دستش رو دور شونه‌ام انداختم و دست خودم رو دور کمرش حلقه کردم. از تهیونگ فاصله‌اش دادم و با جدیت گفتم:«خودم میبرمش ته، ممنون» به سمت در رفتم. جیهوپ رفته بود تا داروهای جیمین رو بگیره اما تهیونگ و تمین پشت سرمون راه افتادن. در جلو رو براش باز کردم و به آرومی کمکش کردم که بشینه. سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشماشو بست. در سمتش رو بستم و رو به تهیونگ و تمین گفتم:«باید ببرمش خونه تا استراحت کنه، ممنون که اومدین» تمین با تکون دادن سر از ما خدافظی کرد و رفت. تهیونگ گفت:«نفهمیدین موتور سوار کی بوده؟» صدامو صاف کردم و گفتم:«نه، پیگیرش میشم، نگران نباش» «حتما اینکارو انجام بده چون بنظر عمدا بهش زده» سری تکون دادم که جیهوپ هم رسید و داروهای جیمین رو به سمتم گرفت. تهیونگ با نگاه عمیقی که به جیمین انداخت با گفتن:«مراقبش باش» رفت و جیهوپ هم همینطور.
سوار ماشین شدم، به سمت جیمین که همچنان چشماش بسته بود چرخیدم. صورت رنگ پریده‌اش رو از نظر گذروندم، با نوک انگشت اشاره‌ام گونه‌اش رو نوازش کردم و آروم صداش زدم:«بیبی؟» چشماشو باز کرد، سرش رو آروم به سمتم چرخوند و به بینیش چینی داد انگار که گردنش درد داشت، با صدای گرفته‌ای جواب داد:«هوم؟» «حالت خوبه؟» چشماشو به نشونه تایید بسته و باز کرد، سرش رو چرخوند و به جلو خیره شد. بقیه مسیر به سکوت گذشت و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.

Antidote (1)Où les histoires vivent. Découvrez maintenant