part 9🥀

670 142 5
                                    

تمام مدت جلسه حتی یک‌لحظه هم به من نگاه نکرد. استرس بدی تمام وجودم رو گرفته بود و نمیدونستم که مقصر چه چیزی هستم. باید باهاش صحبت میکردم؟ آه این اوضاع فاکی رو اصلا دوست نداشتم!
بعد از جلسه دو ساعته‌ای که هیچ چیزی ازش نفهمیدم جونگ‌کوک از روی صندلیش بلند شد و موقع خروج از سالن جلسات گفت:«پارک جیمین، توی اتاقم منتظرتم» توی جام نیم خیز شده بودم که از روی صندلیم بلند شم اما با حرف جونگ‌کوک همونجا خشکم زد. میخواست من روی توی اتاقش ببینه؟ قطعا با اون چشم هایی که قبل از جلسه به من نگاه میکرد، امروز روز مرگم بود و میخواست توی اتاقش بلایی سرم بیاره! باید به پلیس خبر میدادم؟ اصلا کسی بود که بتونه من رو از دست جئون نجات بده؟!
سوالی به تهیونگ نگاه کردم که اون هم دست کمی از من نداشت. انگار که تهیونگ هم نمیدونست چخبره و جئون باهام چیکار داره. تهیونگ به سمتم اومد و پرسید:«چرا رنگت پریده؟ اون جونگ‌کوکه هیولا نیست جیمین، آروم باش» بعد با صدا خندید و ادامه داد:«میخوای باهات بیام که نخوردت؟» مشتی به بازوش زدم و گفتم:«بس کن الان باید بهم روحیه بدی نه اینکه استرسم رو بیشتر کنی»
چونه‌ام رو با دستش گرفت، توی چشمام خیره شد و گفت:«هی پسر، استرس برای چی؟ هیچکس قرار نیست بهت آسیب بزنه» بعد از مکث کوتاهی چونه‌ام رو ول کرد، دستی پشت گردنش کشید و از من دور شد. حین خروج از سالن جلسات اضافه کرد:«نگران چیزی نباش، من همیشه مراقبتم» و رفت.
قلبم از این حرف تهیونگ گرم شد و چقدر ممنون این پسر بودم که همیشه توی شرایط سخت استرسم رو کم میکرد.
پشت در اتاق جونگ‌کوک ایستادم. بالاخره باید در میزدم و وارد میشدم. نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم. بعد از حدود یک دقیقه که صدایی ازش نشنیدم فکر کردم که شاید متوجه در زدن من نشده باشه. دوباره دستم برای در زدن بالا اومد که صداش به گوشم رسید:«بیا داخل».
دستی به کت قهواه‌ای رنگم کشیدم و بعد از صاف کردنش وارد اتاق شدم. جونگ‌کوک ایستاده بود و به میزش تکیه داده بود. با اون پیراهن خاکستری مردونه که چندتا دکمه بالاش رو باز گذاشته بود مثل همیشه جذاب بنظر میرسید. قدمی به جلو گذاشتم. توی چشماش نگاه کردم اما از اون خشم چند ساعت پیش خبری نبود. کاملا بی‌حس نگاهم میکرد. سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. به آرومی گفتم:«با من کاری داشتی؟»
تکیه‌اشو از میزش برداشت قدمی جلو اومد و گفت:«خب آره، باید بابت کار چند روز پیشم عذرخواهی کنم» به چیزی که شنیده بودم اعتماد نداشتم! جئون جونگ‌کوک و عذرخواهی؟ این جزو اتفاقات نادری محسوب میشد که ممکن بود ده سال یکبار کسی عذرخواهی جئون جونگ‌کوک رو بشنوه! آب دهنم رو قورت دادم، خودم رو به نفهمیدن زدم و گفتم:«عذرخواهی؟ بابت کدوم کار؟»
چشماشو ریز کرد و با چند قدم بزرگ بهم نزدیک شد و من یک قدم عقب رفتم که به در پشت سرم برخورد کردم، فاصله بینمون رو پر کرد. دست چپش رو توی جیبش برد و دست راستش رو کنار سر من روی دیوار گذاشت. چشمام تا آخرین حد ممکن باز شده بودن و نفس کشیدن یادم رفته بود. توی سرم نبض میزد و احتمال میدادم که همون لحظه سکته کنم. شاید داشتم این صحنه هارو خواب میدیدم پس کاش هیچوقت از این خواب بیدار نمیشدم. صورتش رو با فاصله چند سامتی متری تز صورتم نگه‌داشت و با صدای آروم و لحن سکسی گفت:« خب باید بگم اینکه یهو و بدون هیچ توضیحی از خونه‌ات زدم بیرون، این بی ادبی بود» نگاهش رو بین لبام و چشمام به حرکت درآورد و اضافه کرد:«من نمیخوام تو ازم ناراحت باشی جیمین» لعنتی، شنیدن صدام از زبونش اونم با این لحن منو به مرز دیوونگی رسونده بود. هیچ حرکتی نمیکردم و حتی قدرت تکلمم رو از دست داده بودم. اینهمه نزدیکی برای قلبِ عاشقِ محبت ندیده من کشنده بود. دوباره صداش به گوشم رسید:«ازم ناراحت که نیستی؟ هوم؟ باید یه شب برای جبران دوباره بیام خونه‌ات، قول میدم برات شام درست کنم که از دلت دربیارم، نظرت چیه؟ دعوتم میکنی باز؟»
پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشتن، این نزدیکی ، این لحن خاص و تصور جونگ‌کوک توی آشپز خونه خونه‌ام که داره برام آشپزی میکنه عجیب‌ترین حس ممکن رو بهم تزریق میکرد. آماده سقوط بودم که انگار جونگ‌کوک متوجه وضعیتم شد. دستاشو دور کمرم گذاشت و با لحن خاصی گفت:«جیمین؟ حالت خوبه؟» چطور بعد از بلایی که داشت سرم میاورد و حالا حتی دستای بزرگش رو دور کمرم گذاشته بود ازم میپرسید که خوبی؟
سرم رو به نشونه نه تکون دادم که منو به سمت مبل‌های مشکی وسط اتاقش برد و کمک کرد بشینم.
همون لحظه با منشیش تماس گرفت که برام خوردنی شیرین بیاره تا حالم بهتر بشه. بعد از چند دقیقه منشیش با دوتا لیوان آب پرتقال به اتاق اومد و بعد از گذاشتن اونا روی میز از اتاق خارج شد. حالا که جونگ‌کوک ازم فاصله گرفته بود میتونستم نفس بکشم و قدرت تکلمم برگشته بود. انگار که خودش فهمیده بود بهتره نزدیکم نیاد پس روی مبل رو به روی من نشست و گفت:«آب پرتقالت رو بخور، حالت رو بهتر میکنه»
کمی آب پرتقالم رو مزه مزه کردم و طعم شیرینش حالم رو بهتر میکرد. حالا دستای سردم کم کم داشتن گرم میشدن و ذهنم اتفاقات رو تحلیل میکرد. اون ازم خواسته بود باز به خونه‌ام دعوتش کنم؟ چی باعث این درخواست شده بود؟
صداش به گوشم رسید که پرسید:«حالت بهتره؟» لیوانم رو روی میز گذاشتم، از نگاه کردن به چشماش خودداری کردم و جواب دادم:«آره خوبم» باید زودتر از اون فضا دور میشدم تا بتونم درست نفس بکشم. زیر نگاه‌های سنگین جونگ‌کوک که انگار هر حرکتم رو تحلیل میکرد معذب بودم. از جام به قصد رفتن بلند شدم و ادامه دادم:«ازت ناراحت نیستم اما درمورد دعوت دوباره‌ات به خونه‌ام ...» به چشماش نگاه کردم«خوشحال میشم که بیای» برق چشماشو دیدم اما نمیتونستم تعبیرش کنم. سری تکون داد و من با گفتن:«فعلا» از اتاقش خارج شدم.
مستقیم به سمت دستشویی شرکت رفتم. در رو پست سرم بستم و سرم رو به در تکیه دادم. اتفاقات چند دقیقه پیش رو نمیتونستم باور کنم و هرلحظه منتظر بودم که از خواب بیدار بشم. این نزدیکی و لحن خاص جونگ‌کوک رو پای چی میتونستم بزارم؟
آبی به صورم زدم و بدون خشک کردن صورتم از دستشویی خارج شدم، وارد راهرو که شدم تهیونگ رو مشغول موبایلش دیدم که اون هم متوجه من شد. به سمتم اومد. رو به روم ایستاد، بهم خیره شد و گفت:«حالت خوبه؟ اتفاقی افتاد؟» سری تکون دادم که قطره های آب از صورتم به زمین ریختن. بعد از مکث کوتاهی دستش رو توی جیب کتش برد و دستمال پارچه ای بیرون آورد و صورتم رو باهاش خشک کرد. دستم رو از کنار بدنم بالا آورد، دستمال رو توی دستم گذاشت و گفت:«با صورت خیس اینور اونور نرو سرده، مریض میشی جیمین»
دستمال رو ازش گرفتم تشکری کردم و به سمت اتاق مشترکم با جیهوپ رفتم.
احساس میکردم تب دارم، نمیدونم این دیگه چه حالی بود؟ بعد از حجم زیاد استرسی که امروز تحمل کرده بودم انگار بدنم اینطور داشت واکنش نشون میداد. ساعت کاری تموم شده بود. به سمت پارکینگ رفتم و به ماشینم که با کیم نامجون هماهنگ کرده بودم و توسط یکی از افرادش برام فرستاده بود تکیه دادم. به این فکر میکردم که حال رانندگی کردن ندارم. کاش تاکسی میگرفتم و فردا سراغ ماشینم میومدم. با صدای تهیونگ به خودم اومدم:«جیمین نرفتی خونه؟ چرا اینجا وایسادی؟» بی رمق نگاهش کردم و گفتم:«نمیتونم رانندگی کنم، میخوام تاکسی بگیرم» نگران بهم نزدیک شد و پرسید:«چرا نمیتونی؟ حالت بده؟» سری تکون دادم که ادامه داد:«بیا سوار ماشین من شو، خودم میبرمت، سر راه باید دکتر هم بریم، انگار تب داری» نمیخواستم مزاحمش بشم، تهیونگ هم روز پرکاری داشت و خسته بود. میخواستم باهاش مخالفت کنم که صدای جونگ‌کوک نگاه هردمون رو به سمتش کشوند:«لازم نیست تهیونگ، تو روز شلوغی داشتی، برو خونه من میتونم پارک جیمین رو برسونم»
تهیونگ نگاهی بین من و جونگ‌کوک رد و بدل کرد و گفت:«اما تو باید بری سر پروژه، من میتونم جیمین رو ببرم» جونگ‌کوک انگار که از این بحث خوشش نمیومد جواب داد:«پس خیلی خوب میشه که امروز تو به جای من بری به پروژه سر بزنی» و بعد با لبخند دندون‌نمایی سمت ماشینش رفت و موقع سوار شدن گفت:«جیمین منتظرتم»
اصلا کِی جونگ‌کوک از من پرسید که با من میای و من قبول کرده بودم باهاش میرم که الان میگفت منتظرتم؟! این پسر منو دیوونه میکرد! به تهیونگ نگاهی انداختم که انگار کلافه بود. به سمت من اومد، دستامو گرفت و گفت:«ببخشید که نمیتونم ببرمت، میبینی که کسی حریف این زورگو نمیشه، به خونه برو و خوب از خودت مراقبت کن، اگه کاری داشتی حتما باهام تماس بگیر» جونگ‌کوک که از شیشه ماشین به ما نگاه میکرد بوقی زد که توی جام پریدم! پسره مریض!
از تهیونگ تشکر کردم و سوار ماشین جونگ‌کوک شدم. بعد از چند دقیقه به حرف اومد و گفت:«باید اول بریم دکتر» از شیشه به خیابون خیره شدم و گفتم:«دکتر لازم نیست، از خستگیه. اگه استراحت کنم خوب میشم»

با لمس اون ستاره پایین رای یادتون نره قشنگا🦋

Antidote (1)Where stories live. Discover now