بعد از چهار تماسی که به هیچکدوم جواب نداده بود بالاخره صدای گرفتهاش توی گوشی پیچید:«جیمین؟» نگران جواب دادم:«جانم عزیزکم؟ حالت خوبه؟ چرا جواب نمیدادی؟» صدای گریهاش که اومد انگار سطل آب سردی روی سرم خالی کردن این بچه چرا گریه میکرد؟! با استرس گفتم:«عزیزدلم؟ چیشده که چشمای قشنگت گریون شده؟ نمیخوای با داداش حرف بزنی؟» بالاخره به حرف اومد و بریده بریده گفت:«دلم.....برات..... تنگ شده....با بابا..... دعوام شد.... نمیزاره.... بیام..... ببینمت» و باز هق هق کرد. چشمامو از عصبانیت بستم و نفس حرصی کشیدم، این مرد از جونِ من و این بچه چی میخواست؟ آوردنمون به این دنیا کافی نبود که با کاراش هم زجرمون میداد؟ سعی کردم به خودم مسلط باشم تا بتونم لورن رو آروم کنم، با دلجویی گفتم:«میدونی دل داداش هم برات یذره شده؟ اما اگه گریه کنی قلبم درد میگیره که ازت دورم و نمیتونم بغلت کنم» گریهاش شدت گرفت و گفت:«ولی.....من....میخوام.....ببینمت....اینجا....همیشه.....تنهام» باید خون گریه میکردم برای سرنوشت جفتمون که انگار تنهایی قسمت جداناپذیرش بود. «من باهاش حرف میزنم و برای این موضوع راه حلی پیدا میکنم، فقط تو دیگه گریه نکن عزیزکم باشه؟» گریهاش آروم گرفت و گفت:«داداش وقتی قول بده قولش واقعیه» لبخندی به حرفش زدم و گفتم:«معلومه که واقعیه، این یه قولِ مخصوصِ واسه تویی که جونمم برات میدم»
یک ساعتی باهاش حرف زدم تا آروم شد و تلفن رو قطع کرد. حالم اصلا خوب نبود و گریه کردن لورن یکی از نقطه ضعفهای من بود که سر این موضوع با هیچکسی شوخی نداشتم.
دلم نمیخواست مستقیم با خود به اصطلاح پدر حرف بزنم پس شماره مین یونگی رو گرفتم و به محض جواب دادنش گفتم:«معاون مین، به اون مردک میگی که لورن حالش خوب نیست پس یه مدت اون رو میفرسته پیش من، وگرنه تضمین نمیکنم که تموم دم و دستگاهش رو آتیش نزنم، میدونی و میدونه که اینکارو میکنم مگه نه؟» معاون مین نفس عمیقی کشید و جواب داد:«آروم باش جیمین، پدرت فقط میترسه از اینکه دیگه نزاری لورن برگرده، اما تو آزادی هروقت که بخوای بیای اینجا و ببینیش» کلافه نفسی کشیدم و گفتم:«من اگه میخواستم لورن رو مخفی کنم که از همون بیخ گوشش، از عمارتش میبردمش جایی که دست هیچکدومتون بهش نرسه، مگه ازش میترسم؟ فقط نمیتونم الان بهش سر بزنم، پس میخوام که یه مدت بیاد پیشم» «چه تضمینی وجود داره که این دیدار فقط یه مدته؟» «معاون مین، هم تو و هم پدر، من و خوب میشناسین، سر حرفی که بزنم میمونم، برعکس پدر شرافتم و زیر پا نمیزارم. اون بچه الان تو سنی نیست که بخواد درگیر دعواهای من و پدر بشه» «خیلی خب، بهت قول نمیدم اما تلاشم رو میکنم که راضیش کنم» «بهتره که راضی بشه وگرنه اون چهرهای از من و میبینه که خودش میدونه چقدر میتونه بیرحم و یاغی باشه» منتظر حرف دیگه ای از سمت معاون مین نموندم و تلفن رو قطع کردم.
ذهنم آشفته بود و خواب از چشمام فراری. از اتاق بیرون زدم و به سمت ساحل پشت هتل رفتم که با چراغهای اطراف کمی روشن بود. خلوت بود. روی ماسهها نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم. چونهامو روی زانوهام گذاشتم و به دریای تاریک خیره شدم. باید چه کسی رو بابت این اتفاقات سرزنش میکردم؟ خودم که لورن رو اونجا تنها گذاشتم؟ مادرش که این بچه رو بدنیا آورد و خودش از دنیا رفت؟ پدر که فکر میکرد تنها دغدغه این بچه پوله و درغیر اینصورت هیچ نیاز دیگهای به محبت نداره؟
نگرانی های من هیچوقت تمومی نداشتن و کی میشد رنگ آرامش رو دید؟ این زندگی پر بود از مسیرهایِ سخت و آیا هیچ مقصدی برای آروم گرفتن وجود داشت؟
با پتویی که دورم پیچیده شد سرم رو چرخوندم و تهیونگ رو دیدم که کنارم روی ماسه ها نشست. با تعجب سمتش برگشتم و گفتم:«تهیونگ! این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟» لبخند زد و گفت:«خودت این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟» سرم رو به سمت دریا برگردوندم و آروم زمزمه کردم:«خوابم نبرد، فضای اتاق برام خفه کننده بود نیاز داشتم که از اونجا بزنم بیرون» پتو رو روی شونه هام جلوتر کشید و گفت«منم برای اینکه کوک بیدار نشه از اتاق اومدم بیرون تا با موبایل حرف بزنم، ته راهرو بودم که دیدم از اتاقتون اومدی بیرون. نگرانت شدم که نکنه مشکلی پیش اومده باشه. یه پتو برداشتم و دنبالت اومدم که دیدم اینجا نشستی» سکوت کردم که ادامه داد:«حالت خوبه جیمین؟ اتفاقی افتاده؟» سرم رو روی شونهاش گذاشتم و گفتم:«حالم خوب نیست» دستمو روی معدهام که باز یادش اومده بود باید درد بگیره کشیدم و ادامه دادم:«لعنتی درد میکنه» تهیونگ نگران نگاهم کرد و گفت:«چیزی تورو عصبی کرده؟» غمگین چشمامو بستم و گفتم:« خواهرم اون سر دنیا حالش بده و من کنارش نیستم. بهش قولی دادم که باید بهش عمل کنم، اما نمیدونم که میشه یا نه!» سیگاری از جیبش بیرون آورد، با فندک طلایی رنگ جذابش روشنش کرد و گفت:«معلومه که میشه، تو پارک جیمینی ها. برای تو کار نشد نداره» «ای کاش همونطور که میگی آسون بود» با دستش کمی موهامو نوازش کرد و گفت:«زندگی رو هرطور که بگیری همونطور میگذره، سخت بگیری سخت میگذره جیمین، فکر میکنی خواهرت خوشحال میشه که بشنوه اینطوری داری خودت رو اذیت میکنی؟» «نه، اما به اونم داره سخت میگذره و تنها کسی که بهش اعتماد داره منم. اون الان تنهاست و این قلب منو به درد میاره» «اگه قلبت درد بیاد پس چطور میخوای کمکش کنی؟ اولین و مهمترین چیز آرامش خودته، اگه تو آسیب ببینی و اون تنها فرد مورداعتمادش رو از دست بده مطمئن باش که هزار برابر بیشتر از حال الانش آسیب میبینه»
تهیونگ مثل همیشه آبی شده بود رو آتیش افکارم و حالا آروم تر از قبل شده بودم. دستمو دور بازوش حلقه کردم، سرم رو روی سینهاش گذاشتم و گفتم:«ممنونم که اینجا بودی، الان حالم بهتره» سرش رو روی موهام گذاشت و جواب داد:«هروقت که بخوای و هرجایی که بخوای من هستم جیمین»
بعد از مکث کوتاهی پرسید:«داروهاتو خوردی؟» سرم رو از روی سینهاش برداشتم و گفتم:«نه، اینقدر کلافه بودم که فقط دلم میخواست از اتاق بیام بیرون و درد معدهام رو نفهمیده بودم» از جاش بلند شد، زیر بازوم رو گرفت و من رو هم بلند کرد. دستش رو دور بازوم حلقه کرد و به سمت هتل حرکت کرد که من هم دنبالش کشیده شدم. با خونسردی گفت:«این چیزی نیست که فراموشش کنی، تو از همه چیز مهم تری و اگه آسیب ببینی با من طرفی» لبخندی از اینهمه توجهش به خودم زدم و فقط سری تکون دادم. به اتاقهامون که رسیدیم رو به روش ایستادم و گفتم:«ممنون که امشب کنارم بودی، اگه تو نمیرسیدی قطعا بین اونهمه فکر تنهایی غرق میشدم» لبخند جذابی زد و جواب داد:«من غریق نجات خوبیم جیمین، نمیزارم هیچوقت توی افکار بدت خودت و غرق کنی» با شب بخیری که گفتیم هرکدوم به اتاق خودمون برگشتیم. داروهامو از چمدون بیرون آوردم و بعد از خوردنشون روی تختم دراز کشیدم. شب طولانی بود که عاشقانه شروع شد اما پایان سختی داشت.
با حس نوازش موهام چشمامو باز کردم. جونگکوک کنار تختم زانو زده بود و در حال نوازش کردن موهام بود. با دیدن چشمای بازم لبخندی زد و گفت:«صبح بخیر عزیزم» با عزیزمی که بعد از صبح بخیرش بکار برده بود خواب از چشمام پرید، گردنمو سمت تخت جیهوپ برگردوندم که ببینم کجاست. جونگکوک با خنده گفت:«نترس، رفته دوش بگیره الان فقط من و توییم و شیطونِ ورپریده» چشم غرهای بهش رفتم و گفتم:«منحرف، کله سحره ها» «این کارا وقت نمیشناسه که هروقت سلطان بیدار شده بود باید به نیازش رسیدگی کرد» گیج از لفظی که به کار برده بود پرسیدم:«سلطان؟» خودش رو جلوتر کشید و با صدای آرومی گفت:«جونگکوک کوچولو رو میگم، البته همچین کوچولو هم نیست، پس برا همین سلطان صداش میکنم» و بعد با چشم و ابرو به سمتش اشاره کرد. با چشمای گرد شده از تعجب بالشتمو سمتش پرت کردم و از روی تخت بلند شدم، منحرفی نثارش کردم و به سمت کمد رفتم تا لباسم رو عوض کنم. نگاهم به کوک افتاد که روی تختم دراز کشیده بود و با لبخند به من خیره شده بود. دستامو به کمرم زدم و گفتم:«راحتی؟ اگه از ویو راضی نیستی تعارف نکن بگو» یه تایِ ابروش و بالا داد و گفت:«خب باید بگم که ویو خوبه ولی بهتر از اینم میتونه باشه، مثلا حیف نیس روی این بدن پیراهن باشه؟» همونطور که شوکه به در حموم نگاه میکردم که جیهوپ یهو بیرون نیاد و حرفای کوک رو بشنوه گفتم:«جونگکوک پاشو تا لومون ندادی، میخوام لباس عوض کنم» «خب میدونم چیکار میخوای بکنی، عوض کن اشکال نداره» بعد از روی تخت بلند شد و آروم به سمتم اومد. بی حرکت نگاهش کردم. همونطور که دستاشو دور کمرم گذاشت گفت:«قبلا هم بهت گفته بودم جیمین، دوست ندارم ازم خجالت بکشی، من و تو باهم خیلی کارا برای انجام دادن داریم.» بعد سرش رو توی گردنم فرو برد و زبونش رو تا گوشم کشید. گاز ریزی از لاله گوشم گرفت که باعث شد لباسش رو چنگ بزنم و آه کوتاهی از بین لبام خارج بشه. سرش رو به سمت لبام آورد و آروم گفت:«نمیدونی چقدر مشتاقم این صدارو توی تخت هم بشنوم بیبی» دستمو روی سینهاش گذاشتم و با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم:«کوک؟» «جیمین؟» «هرلحظه ممکنه جیهوپ بیاد بیرون» «خب بیاد، من دارم پسرمو عادت میدم که هردفعه ازم خجالت نکشه» با تقه ای که به در خورد ناراضی لعنتیای گفت و ازم جدا شد. به سمت در رفت و بازش کرد...با لمس ستاره پایین رای یادتون نره قشنگا🦋

YOU ARE READING
Antidote (1)
Fanfictionپایان فصل اول🥀 کلمه Antidote به معنی پادزهر! برای کسی که نبودنش درمانی ندارد مگر با بودنِ خودش. خلاصه: جیمین برای مستقل شدن وارد شرکت جئون میشه و به جونگکوک علاقه پیدا میکنه اما توجهی ازش نمیگیره تا اینکه جونگکوک متوجه میشه گذشتهای که داره دنبال...