part 13🥀

627 121 5
                                    

با احساس تکون خوردن بدنم چشمامو باز کردم. سرم رو از بالشت بیرون آوردم و به جیهوپی که سعی داشت بیدارم کنه نگاه کردم. لبخند همیشگیش رو لباش بود که گفت:«جیمین، پاشو باید برای شام بریم پایین» از تاریکی هوا مشخص بود که چند ساعتی خوابیده‌ بودم. توی تخت نشستم و به بدنم کش و قوسی دادم. جیهوپ لباس‌هاشو عوض کرده بود و چمدون من رو کنار تختم گذاشته بود. با صدای جیهوپ که گفت:«هی جیمین، هنوز خوابی؟» از جام بلند شدم و گفتم:«باشه غر نزن بلند شدم» بعد از اینکه آبی به صورتم زدم تا اثر خواب از چشمام بپره لباس‌هام رو با پیراهن کرمی و مام مشکی عوض کردم. با جیهوپ که از اتاق خارج شدیم تهیونگ و جونگ‌کوک توی راهرو انگار منتظر ما بودن. جونگ‌کوک خیره نگاهم کرد که خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم. این حالتهای جدید خودم رو نمیشناختم.

جونگ‌کوک:
با دقت بهش نگاه کردم. پیراهن کرمی که پوشیده بود بینهایت بهش میومد. انگار از نگاهم خجالت کشید که سرش رو پایین انداخت. وقتی به ما رسیدن همه باهم به سمت رستوران هتل راه افتادیم. به محض باز شدن در آسانسور اول من وارد شدم و بعد از من جیمین، تهیونگ و جیهوپ که جیمین دقیقا کنار من قرار گرفته بود. دستامون فاصله زیادی از هم نداشتن پس خیلی نرم و بدون اینکه کسی متوجه بشه پشت دستم رو به پشت دست جیمین کشیدم که باعث شد سرش به سمتم برگرده. لبخندی به این حالتش زدم که انگار انتظار این حرکات رو نداشت. با دست آزادش موهاش رو از پیشونیش به سمت بالا هل داد و سعی کرد بیشتر به من بچسبه، همینه پسر، تو نباید از من خجالت بکشی!
با باز شدن در آسانسور از من فاصله گرفت و همه وارد رستوران شدیم. هرکسی غذایی که انتخاب کرده بود رو سفارش داد. جیمین کنار من نشسته بود و همه منتظر رسیدن غذاها بودیم. زیر چشمی به دستی که روی پاش گذاشته بود نگاه کردم و آروم بدون اینکه کسی متوجه بشه دستم رو زیر میز بردم و دستش رو گرفتم. مثل برق گرفته ها اول به دستامون و بعد به من نگاه کرد. لبخند مخصوصم رو زدم و گفتم:«چیزی شده پارک جیمین؟» حالا که توجه جیهوپ و تهیونگ هم به ما جلب شده بود با استرس صداشو صاف کرد، با چشماش برام خط و نشون کشید و گفت:«آاااام.....نه..... چیزی نیست رئیس جئون» با انگشت شصتم پشت دستش رو نوازش کردم و گفتم:«هی پسر اینجا شرکت نیست، تو میتونی منو جونگ‌کوک صدا کنی» با دست آزادش موهای توی پیشونیش رو بالا زد و گفت:«البته.... اگه تو مشکلی نداشته باشی» به نوازش دستش ادامه دادم و گفتم:«اوه نه مشکلی نیست جیمین، بعد از اون اتفاق یخورده عجیبه که هنوز رئیس جئون صدام کنی» جلوی بچه ها با اشاره زیرپوستی به اون کیس میخواستم سر‌به‌سرش بزارم و از خجالت کشیدنش لذت ببرم، تمام حرکات این پسر سرگرم‌کننده و جالب بودن. تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد و گفت:«درمورد کدوم اتفاق صحبت میکنی کوک؟» جیهوپ هم انگار مشتاق شنیدن بود که خودش رو جلو کشید و گفت:«خب جالب شد بچه ها، دقیقا بعد از کدوم اتفاق؟» به جیمین که رنگش پریده بود و از عصبانیت انگار درحال کشیدن نقشه قتل من بود نگاه کردم. درتلاش بود که دستش رو از دست من بیرون بکشه و احتمالا قرار بود با مشت توی صورتم بکوبه. وقتی موفق نشد خودش رو به اون راه زد و گفت:«اوه رئیس جئون درمورد چه اتفاقی صحبت میکنی که من یادم نمیاد؟» با صدای بلند خندیدم. تا همینجا کافی بود و دلم نمیخواست بیشتر از این حرصش بدم پس گفتم:«همین اتفاق که تو باما به مسافرت اومدی، جمع ما دوستانه‌ست پس توهم دوست ما محسوب میشی، خب دوستام من رو جونگ‌کوک صدا میزنن» نفس حبس شده‌اش رو بیرون داد و بالاخره دستش رو با حرص از دستم بیرون کشید و با لبخند مصنوعی گفت:«درسته...» جیهوپ که انگار قانع شده بود حرف من رو تایید کرد اما تهیونگ همچنان سکوت کرده بود.
بعد از خوردن غذا جیهوپ و تهیونگ خستگی رو بهانه کردن و اتاق ها برگشتن اما جیمین که انگار قبل از غذا چندساعتی رو خوابیده بود گفت که میخواد نوشیدنی بخوره و من هم ترجیح دادم که باهاش برم.
کنار استخر هتل دور میز کوچیکی نشسته بودیم و جیمین شات‌هامون رو پر میکرد. بالاخره به حرف اومد و گفت:«چرا سر میز شام اونکارو کردی؟» خودم رو به اون راه زدم و گفتم:«کدوم کار؟ من سر میز شام خیلی کارا کردم» نفس کلافه ای کشید و گفت:«هم اینکه یهو دستم و گرفتی، هم اینکه انگار میخواستی از اون اتفاق حرف بزنی» لبخندی زدم، شات مشروبمو بالا زدم و گفتم:«از کجا میدونی که میخواستم از کدوم اتفاق حرف بزنم؟هوم؟» با چشمای قشنگش که هرکسی رو تسلیم میکرد بهم زل زد و گفت:«جونگ‌کوک داری اذیتم میکنی؟» دوباره شاتم رو پر کردم و جواب دادم:«اذیت کردن؟ نه اصلا جیمین، من اینطوری آدما رو اذیت نمیکنم، شاید یروزی نشونت دادم اگه بخوام که چطوری آدمارو اذیت میکنم» نگاهش تیره شد، شاتش رو بالا زد و سکوت کرد. نباید خراب میکردم و نباید اون رو با افکارش تنها میزاشتم. پس شاتش رو پر کردم و گفتم:«چرا از این زاویه نگاه نمیکنی که شاید میخواستم دوست پسرمو به دوستام معرفی کنم؟»

Antidote (1)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang