نگاهی به سمتش انداختم و گفتم:«سر درد شدیدی داشتم جیمین، حالم خوب نبود، باید میرفتم خونه» پوزخندی زد و گفت:«خیلی ناگهانی سرت درد گرفت؟ چه عجیب!» خندیدم و گفتم:«آره خب من آدم عجیب غریبی هستم» غمگین نگاهم کرد و جواب داد:«آره اونقدر عجیب که گاهی حس میکنم نمیشناسمت» نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:« صبوری کن، یه روزی خیلی خوب منو میشناسی عزیزم» مشکوک نگاهم کرد اما حرف دیگه ای نزد. جلوی گل فروشی ایستادم و در مقابل نگاه متعجب جیمین بیحرف پیاده شدم.
برای آشتی کردن جیمین لازم بود که از خودم نرمش نشون بدم تا بتونم برنامههامو جلو ببرم. باکس گل زیبایی سفارش دادم، و بعد از دادن آدرس شرکت، شماره اتاق جیمین و ساعت ارسالش سوار ماشین شدم، میخواستم سوپرایزش کنم تا از دلش دربیارم.
جیمین با صدای آرومی پرسید:«گل سفارش دادی؟» لبخند بدجنسی زدم و گفتم:«آره باید برای کسی گل بفرستم، اون شخص برام خیلی ارزشمنده و میخوام سوپرایزش کنم» جیمین با اخم نیم نگاهی به من انداخت که مطمئنم اگه ازم دلخور نبود و نمیخواست وانمود کنه که براش مهم نیست، قطعا توی همین ماشین لبامو بهم میدوخت که دیگه نتونم لبخند بزنم.
بقیه راه به سکوت گذشت که تو پارکینگ شرکت ماشین رو پارک کردم. با پیاده شدنمون از ماشین تهیونگ هم کمی اونطرفتر از ماشینش پیاده شد و به سمت ما اومد. با لبخند به جیمین نزدیک شد و اونو محکم بغل گرفت و گفت:«کجایی پسر، جات توی شرکت واقعا خالی بود» جیمین هم لبخند زد، خودش رو بیشتر به تهیونگ فشرد و گفت:«یه دردسر کوچولو تو خونه داشتم که باید ازش مراقبت میکردم» با اخم به اون دوتا نگاه میکردم که باهم خوش و بش میکردن. که بالاخره با گرفتن بازوی جیمین اونو از بغل تهیونگ کشیدم بیرون و گفتم:«اوه تهیونگ چطوره حال منو هم بپرسی؟» تهیونگ نگاهی به دستم که بازوی جیمین رو گرفته بودم انداخت و گفت:«متاسفم، بعد از دوروز ندیدن جیمین واقعا دلتنگش بودم، وقتی دیدمش دیگه متوجه اطراف نبودم» اخمم غلیظتر شد و گفتم:«اطراف؟ پس من الان با ماشینهای این پارکینگ فرقی ندارم دیگه؟» با دست به پشتم ضربه زد و گفت:«کوک عصبانی نشو پسر، منظوری نداشتم» و بعد ادامه داد«چرا باهم اومدین؟» قبل از اینکه جیمین حرفی بزنه جواب دادم:«خب دوست پسرمه، نباید باهم بیایم؟ کجاش عجیبه؟» از اینکه کاملا رک و بیمقدمه به رابطمون اشاره کرده بودم، جیمین و تهیونگ هردو شوکه به من نگاه میکردن، بالاخره باید تهیونگ این موضوع رو میفهمید و پاشو از این ماجرا بیرون میکشید. حدس میزدم که به جیمین علاقمند شده پس باید هرچه زودتر متوجه میشد که ما توی رابطهایم. جیمین دستش رو روی بازوی من گذاشت و آروم و ناباور لب زد:«جونگکوک؟!» «چیه عزیزم؟ بالاخره که باید درمورد رابطمون به دوستامون بگیم» بعد دستم رو دور کمرش انداختم و با لبخند به تهیونگی که مات و مبهوت به ما نگاه میکرد گفتم:«خلاصه که ما مدتی هست توی رابطه ایم، میخواستم زودتر بهتون بگم اما خب دوتامون تصمیم گرفتیم که کمی بگذره» تهیونگ لبخند مسخرهای زد که فیک بودنش کاملا مشخص بود و با دلخوری، بریده بریده گفت:«خب.... تبریک میگم بهتون.... امیدوارم که کنار همدیگه....حالتون.... خوب باشه....» و بعد با گفتن اینکه چیزی توی ماشینش جا گذاشته و ما زودتر بریم و منتظرش نمونیم از ما جدا شد و به سمت جایی که ماشینش رو پارک کرده بود رفت. جیمین با حرص دستم رو گرفت و به سمت آسانسور کشوند. بعد از ورودمون به آسانسور منو به دیواره اونجا چسبوند، توی صورتم خم شد و با عصبانیت گفت:«چرا اینکارو کردی؟» به آرومی گفتم:«اوه بیبی از این فاصله که لبات خیلی بهم نزدیکن نمیتونم رو حرفات تمرکز کنم» «کوک، جدی باش! چرا ناراحتش کردی؟» «تو الان نگران ناراحت شدن اونی؟ اصلا چه حقی داره که ناراحت بشه؟« نباید باشم؟ اون دوستمونه کوک» «از نظر تو فقط یه دوسته، اما نگاه اون به تو اینطوری نیست» «از کجا معلوم که اشتباه نمیکنی؟» «بس کن جیمین من که بچه نیستم عزیزم! بالاخره که همه میفهمیدن پس اینهمه واکنش دادن لازم نیست، کنار میاد باهاش!» و بعد بوسه سریعی روی لبش گذاشتم که در آسانسور توی طبقه موردنظر باز شد و هردو به سمت اتاقهامون رفتیم.

YOU ARE READING
Antidote (1)
Fanfictionپایان فصل اول🥀 کلمه Antidote به معنی پادزهر! برای کسی که نبودنش درمانی ندارد مگر با بودنِ خودش. خلاصه: جیمین برای مستقل شدن وارد شرکت جئون میشه و به جونگکوک علاقه پیدا میکنه اما توجهی ازش نمیگیره تا اینکه جونگکوک متوجه میشه گذشتهای که داره دنبال...