part 16🥀

643 126 12
                                    

دلم میخواست بعد از این نوازشم کنه اما فقط با گفتن اینکه میرم دوش بگیرم تنهام گذاشت. غم سنگینی روی قلبم نشسته بود و سردرگم بودم!
اگه دوسم نداشت پس چرا خودش این رابطه رو شروع کرد و اگه دوسم داشت چرا گاهی با رفتارش باعث میشد شک کنم به این موضوع؟
بی حوصله از جام بلند شدم و لباس‌هام رو پوشیدم. قبل از اینکه تهیونگ برسه ملافه روی تختش رو جمع کردم و مچاله پشت در حموم گذاشتم. تقه‌ای به در حموم زدم و با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم:«جونگ‌کوک ملافه رو پشت در گذاشتم یه فکری به حالش بکن» و بدون اینکه منتظر جوابش باشم از اتاقشون بیرون زدم و به اتاق خودمون رفتم.
تمام حس خوبم پریده بود و دو دل شده بودم. شاید داشتم این موضوع رو بیش از اندازه بزرگ میکردم اما برای من اهمیت داشت. یعنی کوک نمیدونست که بعد از همچین اتفاقاتی پارتنرش احتیاج به نوازش داره؟! قطعا میدونست اما فقط من رو روی تخت تنها گذاشته بود و این قلبم رو فشرده میکرد. بی انرژی خودم رو روی تختم انداختم و چشمامو بستم. با باز شدن در اتاق فهمیدم که جیهوپ برگشته. با صدای آرومی صدام زد که سرم رو به سمتش برگردونم:«بله؟» «فکر کردم خوابی برای همین آروم صدات زدم که اگه خواب باشی بیدار نشی، شام نمیخوری؟ از ظهر دیگه چیزی نخوردی» سری تکون دادم و گفتم:«نه اشتها ندارم» روی تختش رو به روی من نشست و گفت:«یادمه که مشکل معده داشتی، اگه معدت مدت طولانی خالی بمونه مشکل ساز نمیشه؟» خسته لب زدم:«میشه» با چشمای نگرانش کنار تختم روی زمین زانو زد، دستمو توی دستش گرفت و گفت:«چیزی شده جیمین؟» بغضی که توی گلوم بالا اومد تا تبدیل به قطره های اشک بشه رو قورت دادم و با لبخند مصنوعی گفتم:«نه، فقط خسته‌ام» انگار که قانع نشد گفت:«تایمی که ما رفتیم شام بخوریم اتفاقی افتاد؟» سرمو به نشونه منفی تکون دادم که ادامه داد:«از پایین برات غذا میارم» و بدون اینکه به مخالفت های من توجهی کنه از اتاق خارج شد.
شماره لورن رو گرفتم، باید حالش رو میپرسیدم و از اوضاع خونه مطلع میشدم. بعد از چندتا بوق صدای مهربونش تو گوشی پیچید که گفتم:«خرگوشکم؟ حالت چطوره؟» از وقتی کوچولو بود بهش خرگوشک میگفتم چون موقع خندیدن با اون چشمای درشتش کاملا شبیه یه خرگوش کوچولو میشد. خندید و جواب داد:«وقتی صدات و میشنوم خوبه خوبم جیمین» از دلبری کردنش لبخندی روی لبم اومد و گفتم:«اوضاع خونه چطوره؟ دیگه با پدر صحبت نکردی؟» بعد از مکث کوتاهی گفت:«صحبت کردم اما برخلاف همیشه با دعوا یه نه قاطع نگفت» «خب؟ پس جوابش چیبود؟» «فقط سکوت کرد و بنظرم همین سکوت یعنی این موضوع قابل مذاکره‌ست، قبلا که هنوز حرفش و نزده بودم سریع داد و بیداد راه مینداخت» «پس جای امیدواری هست» «فکر میکنم که هست و مطمئنم که کار توعه درسته؟» «خب بهت قول داده بودم خرگوشک، اما هنوزم مطمئن نیستم که اجازه بده، خودت که پدر و میشناسی چقدر غیرقابل پیشبینیه» «حتی اگه اجازه نده که بیام بدون خیلی دوستت دارم جیمین» قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد و از نوک بینیم روی لبم افتاد و قلبم لرزید از مهربونی خواهر ۱۶ ساله‌ام که حتی سختی های زندگی هم ازش آدم بدی نساخته بود. این باعث میشد که به خودم افتخار کنم از اینکه تا وقتی کنارش بودم به خوبی بزرگش کرده بودم. اشکامو پاک کردم و گفتم:«من بیشتر دوستت دارم، حتی اگه نزاره بیای خودم پا میشم میام اونجا که فقط خرگوشکم رو ببینم»
با وارد شدن جیهوپ به اتاق که ظرف غذایی دستش بود به لورن اطمینان دادم که همه چی درست میشه و باهاش خداحافظی کردم. توی جام نشستم که جیهوپ ظرف غذا رو جلوم گذاشت و بعد از دادن قاشقی به دستم رو به روم نشست تا مطمئن بشه که اون غذا رو میخورم.
اشتها نداشتم اما بخاطر وضعیتم مجبور بودم که کمی معده‌ام رو پر کنم. بعد از خوردن چندتا قاشق ازش تشکر کردم و بقیه غذا رو توی مینی یخچال اتاق گذاشتم.
بدنم کوفته بود اما باید دوش میگرفتم.
زیر دوش وایساده بودم و گرمی آب حس خوبی بهم میداد. چشمامو بسته بودم و آرزو میکردم که کاش ذهنم خالی از هرچیزی بود تا بتونم لحظه‌ای آرامش داشته باشم اما من و آرامش؟! محال بود...
رفتار کوک و مشکلات لورن روی قلبم سنگینی میکردن. دلم نمیخواست گریه کنم اما اینقدر پر بودم از غم که اضافه‌اش از چشمام میچکید و بین قطره های آب که روی صورتم میریختن گم میشد. آخرین چیزی که بهش احتیاج داشتم دوست داشته نشدن توسط کوک بود و این منو له میکرد... کاش بهم اطمینان میداد و کاش میتونستم اینقدر بهش فکر نکنم. بعد از مدت طولانی که زیر دوش بودم و خودم رو خالی کرده بودم لباس پوشیده از حموم بیرون اومدم که جونگ‌کوک و تهیونگ توی اتاق ما بودن. از نگاه کردن به کوک خوداری کردم و رو به تهیونگ پرسیدم:«چیشده که اینجایین؟» جونگ‌کوک پیشدستی کرد و جواب داد:«نباید اینجا باشیم؟» بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت چمدونم رفتم تا سشوارم رو بردارم. تهیونگ به حرف اومد و گفت:«خواستیم لب ساحل دور هم بشینیم، آتیش روشن کنیم و خوشبگذرونیم. منتظر تو بودیم» سری تکون دادم و مشغول خشک کردن موهام شدم. شاید بهتر بود که ازشون میخواستم سه تایی برن و من توی اتاق بمونم. اما نخواستم ساز مخالف بزنم پس فقط سعی کردم که همراهیشون کنم.
چند ساعت بعد هر چهار نفرمون دور آتیشی که کوک و جیهوپ درست کرده بودن نشسته بودیم و به خاطرات جیهوپ گوش میدادیم. نگاه سنگین جونگ‌کوک رو روی خودم احساس میکردم اما اونقدر دلخور بودم که جواب این نگاه‌های خیره‌اش رو ندم و فقط به آتیش چشم بدوزم.
با زنگ موبایل کوک همه بهش نگاه کردیم که جیهوپ با سرک کشیدن روی صفحه موبایلش گفت:«اوه کیم سوهی معروف» از شنیدن اسم اون دختر که این وقت شب با کوک تماس گرفته بود اخمام توی هم رفتن و ساعتها تلاشم برای پس زدن حسای بدم با این تماس غیرمنتظره بی نتیجه شده بود. کوک نگاهی به من انداخت که با اخمای درهم بهش خیره شده بودم، موبایلش رو سایلنت کرد و دوباره توی جیبش گذاشت. با پوزخند گفتم:«خب جواب میدادی، شاید کار مهمی داشته که این وقت شب زنگ زده» روی کلمه این وقت شب تاکید کردم که متوجه منظورم شد و جواب داد:«حتی اگه کارش مهم هم باشه برای من مهم نیست، خیلیا به من زنگ میزنن که با خواسته خودم جوابشونو نمیدم» با گفتن کلمه خیلیا دلم میخواست با مشت توی صورتش بکوبم و اونقدر بزنمش تا اون صورت خوشگلش خونی بشه! لعنتی داشت حرصم میداد!
به بهانه آوردن هیزم به سمت صخره های اون سمت ساحل رفتم. با خودم غر میزدم و از زمین تیکه های چوب رو برمیداشتم. با شنیدن صدای پایی به عقب برگشتم که با دیدن کوک توی فاصله کمی ازم شوکه شدم. فاصله بینمون رو به صفر رسوند. از منی که بی حرکت ایستاده بودم هیزم های توی دستم رو گرفت و روی زمین گذاشت. دستاشو پشت کمرم گذاشت و آروم توی صورتم لب زد:«چیشده که پسرم امشب اینقدر بداخلاقه؟» از لفظ پسرم که برام بکار برده بود زیر دلم مور مور شد اما با یادآوری اتفاقات امروز سعی کردم خودم رو از حصار دستاش بیرون بکشم و گفتم:«ولم کن جونگ‌کوک، اصلا حوصله ندارم» بدون اینکه اجازه بده حتی یک سانتی‌متر تکون بخورم حصار دستاشو تنگ‌تر کرد. بینیش و به بینی من مالوند و گفت:«ولی تو باید همیشه حوصله من و داشته باشی بیبی. چطوره بجای بحث کردن، درمورد دلیل دلخوریت صحبت کنیم؟ هوم؟» بازم اخمام توی هم رفتن و گفتم:«یعنی خودت نمیدونی که چرا دلخورم؟» با لبخند جیمین کُش روی لبش گفت:«یعنی میخوای بگی قدرت پیشگویی دارم و خودم نمیدونم؟» «کوک اگه میخوای شوخی کنی ولم کن بزار برم» «ولت نمیکنم و نمیزارم بری تا نفهمم پسرم چشه، حالا بهم بگو منتظرم!» با بغضی که از یادآوری اون اتفاق توی گلوم نشست دلخور گفتم:«تو منو تنها روی تخت رها کردی و رفتی دوش بگیری، درصورتی که میتونستی کنارم بمونی» «خب؟» «خب؟ منظورت چیه؟ یعنی نمیدونی که آدما بعد از همچین اتفاقی به نوازش پارتنرشون احتیاج دارن؟» بدون حس نگاهم کرد و گفت:«دیگه تکرار نمیشه» پوزخندی زدم و گفتم:«لازم نیست، نوازشی که با التماس باشه رو نمیخوام» اخماش توی هم رفتن و گفت:«کدوم التماس؟ این کاملا طبیعیه که کاپلا درمورد چیزایی که بهش احتیاج دارن باهمدیگه صحبت کنن» «یعنی تو اینو نمیدونستی؟» بدون اینکه جوابمو بده کنار لبمو نرم بوسید و گفت:«میخوای تا صبح درمورد همین موضوع حرف بزنی؟ گفتم که تکرار نمیشه عزیزم» «ولی هنوز تموم نشده، کیم سوهی همیشه باهات تماس میگیره؟» با دستش موهایی که توی پیشونیم ریخته بودن رو به سمت بالا هل داد و گفت:«یه وقتایی زنگ میزنه که من اکثرا جوابش رو نمیدم» «برای چی زنگ میزنه؟» خندید، به لبام خیره شد و گفت:«اوه اوه، بوی حسادت میاد» نگاهمو اطراف چرخوندم و گفتم:«به چی اون دختر باید حسادت کنم؟» لباشو مماس با لبام قرار داد و آروم گفت:«همینو بگو، پسر من نباید به کسه دیگه ای حسودی کنه تا وقتی که من کنارشم»
منتظر جواب دیگه ای از سمتش بودم، مثل شنیدن اینکه من فقط تو رو دوست دارم، یا اینکه چشمم جز تو روی کسه دیگه ای نمیره اما فقط گفته بود «تا وقتی من کنارتم» یعنی اینکه این «کنارتم» هم تاریخ انقضا داشت.... من به چی این مرد دلبسته بودم.
اما همین هم برای کمی گرم شدن دل رنجیده من کافی بود و وقتی خیسی لبهاش رو روی لبهای یخ زده‌ام حس کردم تمام افکار بدم رو به گوشه ذهنم سپردم و بعد از مکث کوتاهی همراهیش کردم. طعم قهوه‌ لبهاش من رو مست میکرد و با ولع لبهاش رو میخوردم. با یاد آوری حضور جیهوپ و تهیونگ پشت اون صخره ها و امکان ورم کردن لبهامون بی میل ازش جدا شدم که سرش به سمتم کشیده شد و انگار میخواست این بوسه رو ادامه بده که دستامو دور صورتش گذاشتم و گفتم:«کوک بچه ها مشکوک میشن و ممکنه لبامون همه چی رو لو بده، باید برگردیم» لب پایینم رو گاز ریزی گرفت و گفت:«لعنتی، چرا همیشه یکی باید مزاحم ما بشه» لبخندی از حرص خوردنش زدم، خودم رو از بغلش بیرون کشیدم. جونگ‌کوک دیتش ذو توی جیبش برد و جعبه کوچیکی رو بیرون آورد. با لبخند مخصوصش جعبه رو باز کرد و گردنبندی که سه تا ماه کوچیک بهش وصل بودن رو ازش بیرون آورد و جلوی چشمای من گرفت. خیره به زیبایی گردنبند بودم که کوک گفت:«منتظر چی هستی؟ برگرد برات ببندمش» با چشمای گرد سده نگاهش کردم و گفتم:«این.... این مالِ منه؟» سری به نشونم مثبت تکون داد و گفت:«امروز از اون مغازه اکسسوری وقتی سرگرم دستبندا بودی برات گرفتم» پشتم رو بهش کردم. گردنبند رو توی گردنم بست و بوسه خیس و نرمی پشت گردنم گذاشت که باعث شد چشمامو با لذت ببندم. وقتی دوباره به سمتش برگشتم با لبخند ازش تشکر کردم و گفتم:«خیلی قشنگه کوک» «خوشحالم که دوسش داری، نمیخثام حتی یاحظه این گردنبند رو از خودت جدا کنی وگرنه تنبیه میشی» خندیدم و بعد از مرتب کردن لباسم و چک کردن لبهام توی دوربین موبایلم خواستم چوب هارو از روی زمین بردارم که کوک زودتر از من اونها رو برداشت. به سمت بچه ها راه افتادیم. اما من هنوز فکرم مشغول مسئله هایی بود که جونگ‌کوک حلشون نمیکرد و شاید فقط من رو سرگرم چیز دیگه ای میکرد.

با لمس ستاره پایین رای یادتون نره قشنگا🦋
نظراتتون رو برام بنویسید
فیک رو به دوستای جیکوکرتون معرفی کنین🪷

Antidote (1)Where stories live. Discover now