part 25🥀

1K 139 27
                                    

از پشت بغلش کردم که تکون سختی خورد، لاله گوشش رو بوسیدم و کنار گوشش زمزمه کردم:«آروم باش بیبی، منم» نفس لرزونی کشید و با صدای گرفته‌ای گفت:«حتی لحظه‌ای تصویر اون پرنده از جلو چشمم کنار نمیره، پس اون حادثه تصادف هم اتفاقی نبود نه؟» چونه‌ام رو روی شونه‌اش گذاشتم، برای بار هزارم به جونگ‌هیون لعنتی فرستادم و گفتم:«ممکنه که همینطور باشه» صداش لرزید و با بغض گفت:«ولی مُردنِ من کی و خوشحال میکنه کوک؟» از تصور مرگش پشتم ناخودآگاه لرزید، قلبم بلند داد میزد که نه نباید اجازه بدم که کسی قصد جونش رو بکنه، اما مغزم بهم دهن‌کجی میکرد و جواب میداد اصلا برای تو چه فرقی میکنه؟!
حلقه دستامو تنگ تر کردم و گفتم:«هیس، اتفاقی نمیوفته، الان که لورن بیاد و اینهمه استرس تورو ببینه مشکوک میشه، تو که نمیخوای اون درجریان اتفاقات قرار بگیره؟!» به نشونه منفی سری تکون داد که ادامه دادم:«به پدرت چیزی در این مورد گفتی؟» «نه، من هیچ وقت از اون کمک نمیخوام» «خوبه، من کنارتم، نترس» دستای یخ‌زده‌اش رو روی دستم گذاشت که رهاش کردم، به سمت گاز رفت تا غذاش رو چک کنه.
کلافه بودم و هیچ ایده‌ای نداشتم که ته این مسیر به کجا میرسید؟! شاید جونگ‌هیون همه‌ رو با خودش ته دره میبرد و شاید هم انتقامی که سالها منتظرش بودیم رو میگرفت و هممون رو به آرامش میرسوند!
امیدوار بودم که جیمین، طعمه برادرم باقی بمونه و به سرش نزنه تا سراغ لورن بره، محافظت از جیمین آسون تر از لورن بود و البته من قصد نداشتم به اون روانی درباره احتمالات ذهنم توضیح بدم چون قطعا اوضاع خراب‌تر ازچیزی که الان بود، میشد.
خیالم از سمت جیمین راحت شده بود که به پدرش چیزی نگفته بود و قرار هم نبود اینکار رو بکنه. اگر با این بی‌گدار به آب زدن‌های جونگ‌هیون پای جیک وسط میومد بدون اینکه چیزی توی دستمون داشته باشیم هممون رو نابود میکرد!!
صدای زنگ در اومد، قبل از اینکه جیمین قدمی برداره با گفتن اینکه «من باز میکنم» به سمت در رفتم. از چشمی بیرون رو نگاه کردم که با دیدن لورن نفس آسوده‌ای کشیدم. در رو روی چهره خندونش باز کردم که دستش پر از بگ های خرید بود، چندتا از بگ‌هارو ازش گرفتم و با خنده گفتم:«کل سئول رو که خریدی دختر» لورن هم خندید و همزمان که داخل میومد جواب داد:«برای داداشم و دوست پسرش خرید کردم، جای تشکره؟» دستامو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:«خب من که نمیدونستم اما الان میتونم ازت تشکر کنم» بعد از گذاشتن بگ‌های خریدش روی کاناپه‌ها به سمت جیمین رفت و بغلش کرد، و جیمن که حالا به خوبی تونسته بود چهره نگرانش رو زیر لبخندش پنهون کنه پیشونیش رو بوسید و گفت:«شنیدم یه‌ نفر مهربون شده و یچیزایی برام خریده» «مهربون شدم؟ من مهربون بودم همیشه. دیدم حالتون بخاطر اون اتفاق گرفته‌ست یچیزایی گرفتم که از این حال بیرونتون بیارم» لبخندی به مهربونی قلب این دختر زدم و برای لحظه‌ای جیمین رو بابت اینطوری بزرگ کردن لورن تحسین کردم ، که اجازه نداده بود حتی لجن بودن محیط اطرافش روی مهربونی قلبش تاثیر بزاره.
لباس خواب های ست بامزه‌ای که برای من و جیمین خریده بود باعث شده بود که ساعتها درموردشون شوخی کنیم، بخندیم و از تنش‌های چند دقیقه قبلش دور بشیم.

Antidote (1)Where stories live. Discover now