هنوز دور آتیش نشسته بودیم و من با ذوق هر چند دقیقه یکبار با دستم ماههای کوچیکی که به گردنبند وصل بودن رو لمس میکردم. صحبت سر دوران مدرسه بود که با صدای جیهوپ به خودم اومدم:«جیمین توی سئول مدرسه و دانشگاه رفتی؟» «چند سال دبستان رو آره اما بعد از اون مهاجرت کردیم» تهیونگ خندید و گفت:«پس از اون خانواده های پولدار بودین» لبخند تلخی زدم و گفتم:«خب کاش نبودیم، شاید شعار بنظر برسه اما من حاضر بودم این دارایی رو در عوض پس گرفتن خیلی چیزا بدم» جونگکوک که تا اون لحظه با چشمای ریز شده ای نگام میکرد پرسید:«مثلا؟» نفس عمیقی کشیدم، چوبی که توی دستم بود رو توی آتیش تکون دادم و گفتم:«مثلا مادرم، من خیلی کوچیک بودم که از دنیا رفت، البته یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم که تموم امیدم به این زندگیه» جیهوپ و تهیونگ با تاسف باهام همدردی کردن اما جونگکوک فقط سکوت کرده بود و توی سکوت نگام میکرد. دوست داشتم درمورد خانواده اونها بیشتر بدونم پس اول از همه از جیهوپ پرسیدم که گفت فقط یه خواهر داره و پدرمادرش بیشتر توی سفر هستن. تهیونگ گفت که یه برادر و یه خواهر کوچیک تر از خودش داره و پدر و مادرش یکی از رستورانهای معروف سئول رو اداره میکنن. به جونگکوک که رسید سکوتش طولانی شد، پس گفتم:«خب جونگکوک تو از خانوادت بگو؟» «برای چی میخوای بدونی؟» متعجب از لحن سردش و سوال عجیبش گفتم:«خب همه از خانواده هامون گفتیم به جز تو!» «جیهوپ و تهیونگ درمورد خانوادهام میدونن» خنده ناباوری کردم و گفتم:«آهان پس تنها کسی که نباید بدونه منم، درسته؟» «منظورم این نبود» «پس منظورت رو واضح بگو!» این جمله رو با صدای بلندی گفتم که با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:«فکر نمیکنی که صدات بیش از حد بلنده؟» «توهم فکر نمیکنی که کارات با حرفات همخونی ندارن؟» حضور پسرهارو فراموش کرده بودیم و دوباره باهم بحث میکردیم. پوزخندی زد و گفت:«منظورت رو متوجه نمیشم» «خیلی هم خوب متوجه میشی جونگکوک، اینکه گاهی از نظرت غریبهام و گاهی از نظرت .....» با نگاه کردن به جیهوپ و تهیونگ که با تعجب به ما خیره بودن جملهام رو کامل نکردم که جونگکوک به حرف اومد:«خب داشتی میگفتی؟ گاهی از نظرم چی؟» سری از روی تاسف براش تکون دادم و با ببخشیدی از جام بلند شدم و به سمت هتل راه افتادم. اشکام روی صورتم میریخت و به این فکر میکردم که آیا عشق همیشه اینقدر دردناک بود یا فقط توی این دنیا همه چیز برای من سخت میگذشت؟! نمیدونستم به کجای دنیا برمیخورد اگر ساعتی رو من با خوشحالی میگذروندم؟!
گریهام قطع نمیشد ودلم میخواست بدوم. اونقدر دور بشم از همه که دست هیچکس به من نرسه شاید اون وقت میتونستم کمی به آرامش برسم. دلیل رفتار کوک رو متوجه نمیشدم! چرا وقتی درمورد خانوادهاش پرسیدم اینطور واکنش نشون داد مگه من چیکار کرده بودم؟!
تنها جرم من اومدن به این دنیا بود و شاید همین سنگینترین جرم برای من محسوب میشد!!
اینکه بعد از مدتها فکر میکردم که تکیهگاهی پیدا کردم و میتونم لحظات سختم رو باهاش شریک بشم تا بار همه غصههارو تنهایی به دوش نکشم قلبم رو مچاله میکرد، اما وقتی کوک باعث این غصهها بود، از خودش به کی میتونستم پناه ببرم؟!
نمیخواستم به اتاق برم پس گوشه ای از فضای سبز هتل نشستم. پاهامو توی شکمم جمع کردم و چونهام رو روی زانوهام گذاشتم. قلبم کند میتپید و سوزش معدهام آزاردهنده بود اما چه اهمیتی داشت؟! این سرد و گرم شدن ها از سمت جونگکوک بود که داشت منو میکشت! هیچوقت خوشحالیم از رفتارهای خوبش دوامی نداشت که بعد از هر محبتش با رفتار عجیبش سوپرایزم میکرد. نشستن کسی رو کنارم حس کردم. سرم رو به سمتش برگردوندم که تهیونگ بود.

YOU ARE READING
Antidote (1)
Fanfictionپایان فصل اول🥀 کلمه Antidote به معنی پادزهر! برای کسی که نبودنش درمانی ندارد مگر با بودنِ خودش. خلاصه: جیمین برای مستقل شدن وارد شرکت جئون میشه و به جونگکوک علاقه پیدا میکنه اما توجهی ازش نمیگیره تا اینکه جونگکوک متوجه میشه گذشتهای که داره دنبال...