رویه تخت درمانگاه بود.
هوشیاریشو با صدای سوت کش داری که توی سرش پخش میشد به دست اورد،سیع کرد چشم هاشو باز کنه ولی هرکدوم از پلک هاش به تنهایی سیصد کیلو وزن داشتن، به هرسختی بود چماشو باز کرد و هجوم نور زیاد اتاق باعث شد تا دوباره ببندتشون، چند ثانیه به همین روال گذشت تا چشمش به نور اتاق عادت کرد و تونست باز نگهشون داره ، حالا نوبت بدنش بود ،هیچ توضیحی واسه کرختی و سنگینی بدنش نداشت حتی نمیتونست یه انگشتش رو تکون بده تو درگیری با بدنش بود که در اتاقش باز شدو زنی مومشکی با سینی حاوی امپول و شیشه هایه ریز وارد اتاق شد و با رامن چشم تو چشم شد ، پرستار با لبخند و ریلکس ترین حالت ممکن بالا سرش رفت ، امپول با محتویات داخلشو داخل سرمش خالی کردو گفت : صبح بخیر ، انتظار نداشتیم الان بیدار شی،تازه اوردنت تازه کارمونم هنوز تموم نشده.
با اتمام حرفش امپول دیگه ای از جیبش دراورد و به سرم زد، سرعت سرم رو هم بالا بردو راضی از کارش کنار رامن نشست ،موهایه پیشونی رامنو از صورتش کنار زدو گفت :یکم زود به هوش امدی این کمکت میکنه که بخوابی،آههه اینجوری بهم نگاه نکن همش تقصیر سرپرستته با اون نامه احمقانش ، اگه بهت درباره شکوفه سیاه و اتاق 003 نمیگفت الان این اتفاقا پیش نمیومد ، الان نه یه الفایه مرده رو دستمون بود نه چهارتا امگا که تا مرز تجاوز رفته باشن،اگه فقط نیوان (اسم سرپرست پیره ) میتونست دهنشو ببنده نه الفای پک بوی از این ماجرا میبرد نه من مجبور به دخالت میشدم،تازه توام اینجا نبودی و داشتی مثل بقیه اموزشش میدی ، ولی خب دیگه کار از کار گذشته ، الان هم من اینجام هم تو ....سوگولیه نیوان.... میدونی خیلی بهت امید داره ، انقدر امید که فکر کرد میتونه با یه نامه مسخره بهت کاری کنه که همه چیز رو بهم بریزی ، مسخرس فکر کن ،هرچیزی که ما تا الان ساختیم تمام تشکلات و وقتمون ... اونم کی تو؟ اههه نگاه کن الان چجوری روتخت افتادی ، مطمعنا حتی نمیدونی دارم از چی حرف میزنم ، باید بگم کندن کلکت قبل اینکه چیزی بفهمی ایده خودم بود باید قبل از اینکه مزرعه رو افت بزنه همجارو خوب سمپاشی کنیم مگه نه؟راستی....
حرفش با بسته شدن پلکای رامن نصفه موند.
چند لحظه به صورت رامن خیره شد ، این بچه قرار بود تمام تشکلیاتشو بهم بزنه ؟ تفاوت اوازه ای که از رامن شنیده بود و چیزی که میدید مثل تفاوت روزو شب بود، باید اعتراف میکرد حتی ارزش اینکه پایه الفاهارو وسط بکشه هم نداشت ، خودش میتونست این ققنوس خوش اوازه رو سریع تر، بی دردسر تر و ساده تر ازبین ببره.
با صدایه در به پشت سرش نگاه کرد ، سورنا به چهار چوب تیکه داده بود و با پوزخند رویه لبش گفت :حضورتون اینجا خیلی چیزارو توضیح میده بانو.
با لحن جدی گفت : مثلا؟
سورنا: مثلا اینکه چرا اون الفا ها عقلشونو کردن تو شلوارشونو به توله ها دست زدن اونم نه هر توله ای توله های که زیر دست منن از اون بدتر بیشترین اسیبو به توله ی بزنن که اوازش باعث شده کل رئیس هایه پیر پک به دست و پا بیوفتن و مدام دربارش حرف بزنن .
زن سمت سورنا قدم برداشت و گفت : حماقت و ضعفتو برایه اینکه نتونستی درست از زیر گروهات نگهه داری کنی گردن من ننداز ، من فقط از فرصت استفاده کردم تا شر این موش رو بکنم .
دستشو به قفسه سینه سورنا کوبید و پوکه امپول رو بهش داد ، و گفت : باید بگم ساده تر از چیزی بود که فکر میکردم .
سورنا سمت رامن خیز برداشت و با دیدن چشمایه بستش علائمش رو چک کرد ، با صدای که بی شباهت به فریاد نبود گفت:چی بهش زدی؟
این بار زن بود که پوزخند به لب داشت گفت : هیچی یکم ویتامین یکمم ارامبخش .... شاید یکم بیشتر از یکم کسی چه میدونه جدیدا فراموش کار شدم ، با قدم هایه ارومی از دید سورنا خارج شد.
سورنا دکمه بالا سر رامن رو فورا فشار داد و سرم رو از دستش خارج کرد و زیر لب گفت: قرار نیست بزارم همچین اتفاقی بیوفته ، قسم میخورم رامن تازمانی که کارتو انجام ندی نمیزارم حتی به صد کیلومتری متری عزرائیل نزدیک شی ، این همه سال منتظر بودیم نمیزارم انقدر سریع از دست بری .
YOU ARE READING
raman
Werewolfیه پیشگویی قبل از اینکه همه چی و همه کس به وجود بیان ، یه هشدار قبل از اینکه خطر افریده بشه یه نور امید قبل از اینکه نا امیدی به وجود بیاد کسی نمیدونه اونو کی نوشته یا اصلا از کی اونجا بوده فقط میدونیم که اون اغاز کننده همه چیز ماست اغاز کننده دو...
