۲۳

4 0 0
                                        

زمانی که همه به وارد سالن شدن ، تمرین هایه اولیه رو شروع کردن ، حدود ۲۰ دقیقه بعد اسراشه به دستور فرمانده بچه هارو به دوخط روبه روی هم تقسیم کرد. فرمانده وسط دوخط شروع به قدم زدن کرد .

فرمانده: اون دسته از افرادی که هنو براشون واضح نیست چرا اینجان ، حرفامو فقط یک بار میزنم بدون تکرار بهتره که متوجه بشید.

بیشنون قدم زد و به چشم هاشون خیره شد ، نگاهش سرد، جدی و خشگمین بود خشمی که توله هارو مضطرب میکرد.

فرمانده :  شما برایه یه دلیل اینجاید بیدار شدن گرگ هاتون ،گرگ هاتون که فقط تو سه حالت خودشونو نشون میدن(جسمی،روحی،احساسی) وظیفه من اینکه تازمانی که گرگتون از لونش بیرون نیومده شمارو تحد تاثیر سه عامل بزارم.

به انتهای صف کرده رسید وایساد، پشت به توله ها ادامه داد.

:بعضی هاتون قرار نیست دوم بیارید،تمرینا سخت و طاقت فرساس پک و من بی عرضه هارو تحمل نمیکیم،نخاله ها محکوم به بلای بدتر از مرگن،پس یا الان خودتونو جمع میکنید یا تا اخر عمرتون حسرت میخورید.

با اتمام حرفش بشکن زد، اسراشه و ارتمیس با تفنگ های پینت بال سمت بچه ها رفتن و به هر نفر یه تفنگ دادن، تفنگا سنگین بودن ،زمانی که رامن تفنگو گرفت ، بعد از چند ثانیه نگه داشتن حس کرد که دستاش دارن قطع میشن.

اسراشه: بچه ها فرمانده گفته پیرهن هاتونو دربیارید.

دراوردن پیرهن هاشون مساوی شد با درگیری کوچیکی بین توله ها ،پسرا برای دخترا سوت زدن و اینکارشون باعث جوش اوردن دخترا شد که با دخالت اسراشه تموم شد. فرمانده دستشو بالا بردو گفت

:تو این سه هفته یادتون دادم چجوری با تفنگ کار کنید ، میخوام ببینم چی یاد گرفتین،کسی که کمترین تیرو بخوره برای گروهش ده امتیاز میگیره،کسی هم که بیشترین تیرو بخوره سی امیتاز از گروهش کسر میشه و راستی گوله ها سمین!

وقتی حرفش تموم شد دستشو پایین اوردو همه شروع به تیر اندازی کردن.

رامن تو بد وضعیتی بود گلوله ها به محض برخورد خارش شدیدی به پوست میدادن، از اون بدتر رامن بلد نبود با تفنگ کار کنه ، هرتیری که میزد با هرجای برخورد میکرد غیر هدفش.

وقتی ارتان و امیر شرایط رامنو دیدن ،به کمکش‌رفتن ، بهش یاد دادن چجوری هدفگیری کنه و بهش گفتن که تا الان بیشترین تیروخورده و باید یه گوشه پناه بگیره تا از گروه نمره کم نشه.

حدود نیم ساعت بعد فرمانده تمرینو تموم شده علام کرد،توله ها دایره وارد کنار هم نشستن، بدن هاشون به خاطر گلوله ها باد کرده بود  و رد ناخونوهاشون رویه تنشون خون افتاده مشخص بود.

وایو:شمام بوی کیک رو حس میکنید
اسراشه:بوی عرق رو چجوری  بوی کیک تشخیص دادی؟
ارتان:جدی جدی بوی کیکه کیک وانیلی
یکی از توله ها بلند گفت : منم حسش میکم بوی شاهتوت هم میاد.

رامن عمیق بو کشید ، بوی ضعیف کیک وانیلی  و شاهتوت رفته رفته قوی تر شد،بو ها به قدری خوشمزه بودن که بی طاقتش کردن  .

باقی بچه هم بو های دیگه ای هم مثل لیمو ،چرموچوب رو هم احساس کردن   هرکس بی طاقت هوارو بومیکشید و دنبال منشئش میگشت

فرمانده بادیدن وضعیت بچه بینشون دوری زد وقتی به اسراشه رسید وایساد، سرشو نزدیک گردنش کردو عمیق بوکشید ، اسراشه سرجاش خشکش زد، فرمانده  بار دیگه عمیق بوکردو کنار گوش اسراشه لب زد

:کیک وانیلی ها؟ رایحت از خودتم هوس انگیز تره .

موج سرماتو کل بدن اسراشه پخش شد ، قلبش اول ایست کرد و بعد با دوبراربر سرعت شروع به تپیدن کرد.

وایو که  اسراشه رو درحال رنگ عوض کردن دید از ترس اینکه نکنه چیزی بگه و یا حرکتی بزنه  سمتش رفت و اونو به گوشه ای برد.

همزمان باهاش فرمانده روبه توله ها کرد و گفت

: هرکسی که این رایحه هارو احساس نکرده از اینجا بره و خودشو به عنوان بتا معرفی کنه، اونایم که از رایحشون رونمای کردن برن انتهای.....

حرفش با درگیری که بین دوتا از توله ها رخداد ناتموم موند.

دوتوله دخترو پسر باهم گلاویز شده بودن.

برتری توله پسر به خاطر جسش واضح بودو زمانی که دخترک رو نقش زمین کرد صدای دختر از داد  به خرناسه تغیر کرد.

طی چند ثانیه گرگ خاکستری رنگی پدیدار شدو بدون درنگ سمت پسر  حمله ورشد و گردن پسرو گرفت ، خون با شتاب رو سرو صورت بچه ریخت و همرو سرجاشون میخکوب کرد .

پسر بیچاره داد زد و سیع کرد فک گرگو از هم باز کنه  ولی وقتی دندونای گرگ بیشتر تو گلوش فرو رفت از حرکت وایساد.
#پارت۲۴

ramanKde žijí příběhy. Začni objevovat