″بنظرت بیارمش؟″
تهیونگ شلوارک کرمی رنگی رو بالا گرفت و به جونگکوک که در حال زدن ریشهای کم پشتش بود خیره شد.
بچه گربه نارنجیای که صبح بارونی وقتی جونگکوک به سمت خونهی کیم میومد دیده بود و بعد چسبیدن گربه به شلوارش تصمیم گرفته بود به داخل فضای گرم اتاق تهیونگ راهش بده؛ نزدیک چمدون تهیونگ خوابیده بود.
″اگه دوستش داری اره بیار!″
جونگکوک گفت و دستی به صورت صاف از مو کشید و در آخر خم شد تا گربه کوچیک رو تو آغوش بگیره و بدخوابش کنه.
″این توله نارنجی هم باید ببریم سئول؛ مثل یه خانواده داریم میریم!″
جونگکوک بود که ادامه داد.
اخم های پسری که در حال جمع کردن وسایل بود درهم شد و در حالی که به جونگکوک که با چشمهای خسته و پف کرده همراه با موهای خیس کوتاه مشکی رنگش خیره شده بود غر زد:
″توله نارنجی چیه؟ اسمش دایچیه.″
خنده روی لبهای جونگکوک موندگار نبود اما به راحتی پیداش میشد در مقابل تهیونگ.
″خیلی خب، دایچی!″
اسمش رو صدا زد وقتی سر گربه خوابآلود رو نوازش میکرد اما نگاهش به تهیونگ بود.
کاپشن سفید بزرگی توی دست تهیونگ بود که به سختی سعی داشت بین وسایلش جاش کنه؛ جونگکوک ترجیح داد کنار پسر جا بگیره و از پشت کمرش رو در آغوش گرفت.
پسر توی آغوش جونگکوک لم داده بود و اینبار ماگی که خواهرش برای تولدش از بوسان خریده بود رو توی وسایلش میخواست جا کنه.
گربه حنایی از بین بدنهاشون گذشت و روی پای تهیونگ جایی برای خوابیدن پیدا کرد و به دست جونگکوک اجازه داد شکم تهیونگ رو نوازش کنه.
″امشب اینجا بمونم؟″ جونگکوک در حالی که صورتش رو به گردن پسری که بهش از پشت چسبیده بود، تکیه داده بود و گه گاهی بدن آفتاب سوخته پسر رو بو میکرد و میبوسید پرسید.
تهیونگ پر بود از نقطهضعفها و ترس؛
یکی از بزرگترین نقطهضعفهاش بو و نزدیکی بود، تمام عمرش ترس از این داشت که بوی خوک بده تا به اسم مستعار ′کیم خوک′ شبیه شه پس به طور معمول زیاد نزدیک نمیشد و لمس نمیکرد. وسواس پسر باعث میشد شبها و صبح ها معمولا یک ساعت و نیم توی حمام خودش رو زندانی کنه پس پوستش خشک تر از حد معمول بود.
″بمونم؟″ جونگکوک بار دیگه پرسید و اینبار به جای بوسه قسمتی از گردنش رو گزید؛ احتمالا عمدا گزیده بود تا کبودی مالکیت به جا بمونه.
″دیشب هم اینجا بودی! امشب شب آخره بهتره بری پیش خانوادهات.″
تهیونگ گفت و کمی به سمت پسری که بهش سخت چسبیده بود چرخید و لبخند گرمی به چهره آورد.
جونگکوک بهش نزدیک میشد، لمسش میکرد و میبوسیدش در اتاقش، پشت درخت انجیر، مدرسه و حتی طویله پس شاید تا ابد هیچوقت براش تبدیل به ′کیم خوک′ نمیشد چون برای جونگکوک اون فقط تهیونگ بود مثل بابونهها.
VOCÊ ESTÁ LENDO
seven chamomiles
Fanficجونگکوک دست تهیونگ رو رها کرد تا به آرزوهاش برسه، هفت سال بعد دوباره جلوی تهیونگ ایستاده بود و خاطرات گذشتهی دو نفرشون توی روستای کوچیکشون تموم ذهنش رو پر کرده بود. _____ ″شبیه یه ماهی قرمز بودم، یه طعمه خوب. هر چند که حاضر بودم به خاطر تو دل به خ...
