موری: و اما الان تنها شخصی که میتونه بیشترین کمک رو به ما کنه دازای کونه
هه حدس میزدم اینو بگه کونیکیدا با تندی گفت
کونیکیدا:چرا دازای؟ چرا یکی از ما نمی تونیم جای اون باشیم
موری سان خونسرد به کونیکیدا خیره شد
موری:مرد جوان احتمالا خبر داری که دازای کون قبلا یه مافیایی بوده و اصلا نیاز نیست به هوش عالی و نقشه های بی نقصش اشاره کنمکونیکیدا ساکت شد و چیزی نگفت
رئیس بلند شد و همون طور که میرفت گفت
فوکوزاوا:پس دازای بهتون کمک میکنه
همین رو گفت و رفت و بقیه هم ناچار دنبالش رفتن
به سمت موری سان برگشتم و نیشخندی زدم
_موری سان خیلی خوشحالی که تونستی بهترین مهرت رو دوباره داشته باشی؟موری:همون طور که انتظارشو داشتم تو مثل همیشه باهوشی
بی احساس بهش خیره شدم
_این همکاری فقط برای کشوندن من به مافیا بود
اما یه چیزی رو فراموش کردی موری سان
تهدید امیز بهش خیره شدم
_بازی کردن با من عواقب خوبی نداره
خودت میدونی که من چقدر تو بازی کردن بی رحمم
از اون نگاه جدیش فهمیدم که حرفام روش اثر داشته
دیگه خبری هم از اون لبخند مزخرفش نبود
پوزخندی زدم و برگشتم و بدون توجه بهش راه افتادم دستمو براش تکون دادم و بلند گفتم_من هیچ وقت به مافیا برنمیگردم و این همکاری هم خیلی کوتاهه
میدونستم چقدر تعجب کرده که انقدر گستاخ باهاش حرف میزدم اما من دیگه اون دازای گذشته نیستم
لبخندی از فکری که داشتم روی لبم اومد
خوب البته این اتحاد زیادی هم بد نیست
من میتونم تو این ماموریت کنار چویا باشم مثل گذشته
اون قدری هم وقت دارم که دلش رو به دست بیارم
پس برای بعد از ماموریت چیزی برای نگرانی نیست
چویا مال من میشه
نمیزارم قلبش برای کسی جز من باشهپایان فلش بک*
چویا*
باورم نمی شد
نه نه این درست نیست
به طرف رئیس برگشتم و بهش خیره شدم
امیدوار بودم که بگه اشتباه میکنم
اما....
موری:چویا کون تو این ماموریت دازای کون همکارته
شوکه به رئیس خیره بودم
نه نه من نمیتونم این حرومزاده رو حتی برای یک دقیقه تحمل کنم
رئیس که چهره آشفتم رو دید گفت
موری:چیشده چویا کون؟
نکنه مخالفتی داری؟وقتی با این لحن تحدید آمیز حرف میزنه یعنی این یه دستوره و تو هرکسی باشی حتی مدیر اجرایی فقط یه سگ برای مافیایی
ناچار سرمو تکون دادم
_نه رئیس من مشکلی ندارم
موری:خوبه
عجیب بود که دازای هیچی نمیگفت جوری رفتار میکرد که انگار ما اصلا تو این اتاق وجود نداریم
با صدای احمقانه اش به خودم اومدم و فهمیدم مدتیه که بهش خیره شدمدازای:چیه چویا؟ نکنه خیلی خوشحالی که همکارت برگشته؟
پوزخندی زدم و روم رو ازش گرفتم و به رئیس نگاه کردم
_رئیس من میتونم برم؟
سرشو به نشونه تایید تکون داد و خطاب به دازای گفت
موری:اطلاعات لازم رو اکوتاگاوا کون برات میاره دازای کون
دازای سری تکون داد و بدون هیچ حسی تو صورتش به رئیس خیره شد
دیگه نمی تونستم اون فضا رو که به لطف وجود دازای خیلی خفه کننده شده بود رو تحملم کنم
پس سریع از اونجا رفتم تا اون ها هر چقدر که دلشون میخواد با ارتباط چشمیشون همدیگه رو خفه کننادامه دارد....

YOU ARE READING
I will not leave you anymore
Romance*درحال ویرایش* چویا مجبور میشه ماموریتی رو قبول کنه که باید توجه دازای همکار قدیمش رو به خودش جلب میکرده و بهش نزدیک میشده و دازای مثل اوداساکو دوست قدیمیش بهش وابسته بشه اما چی میشه اگه دازای عاشقش بشه و بعد حقیقت رو بفهمه:)؟