چویا:مرتیکه احمق
مگه نگفتی بهم زنگ میزنی تا بهم بگی باید چه غلطی کنیم؟
بهم نگو که حتی مدارک رو ندیدی که میکشمت
چیبی بی احساس چرا نمیپرسی اتفاقی برات افتاد که زنگ نزدی؟
اه چویاست دیگه چه میشه کرد
_چویا خوب نیست انقدر داد بزنی ممکنه حنجرت اسیب ببینهچویا:ببند دهنتو
چیزی فهمیدی؟
در حالی که آماده بودم با گفتن این حرف صدای دادش رو بشنوم گفتم
_نه هیچی
که همون طور که حدس میزدم شد
چویا:یعنی چی که نه؟
دازای امروز اصلا حوصله مسخره بازیات رو ندارم الانم فقط وقتم رو دارم هدر میدم تن لشت رو تکون بده بیا مافیا اونجا به حسابت میرسم_یااا چرا تو....
با صدای بوق حرفمو خوردم
پوکر به گوشیم نگاه کردم
قطع کرد؟
با غر غر بلند شدم و کتم رو برداشتم که تازه متوجه نگاه بقیه شدم که با چشمای گرد شده نگام میکردن
لبخند ضایعی زدم
_چیزی شده؟به خودشون اومدن و سرشون رو به نشونه نه تکون دادن
میخواستم درو باز کنم برم اما با سوالی که کونیکیدا ازم پرسید وایسادم
کونیکیدا:دازای داری میری مافیا؟
_خوب اره
چیزی نگفت چرا حس میکنم نگرانمن؟
خواستم برم که اتسوشی گفتاتسوشی:دازای سان..لطفا مراقب خودتون باشید
کلافه گفتم
_باشه اتسوشی
و سریع بیرون رفتم
اونا چشون شده اخه؟
اه بیخیالشچویا*
با حرص قطع کردم
چجوری باید این احمق رو مخ رو تحمل کنم؟
اگه همش باهاش بد خلقی کنم که عمرا بتونم به خودم وابستش کنم
بهتره یه خورده مهربون تر باشم
انقدر تو فکر فرو رفته بودم که متوجه گذر زمان نشدم تا اینکه دستی رو شونم حس کردم و از جا پریدمدازای:چیبی چان به چی فکر میکنی؟
میخواستم سرش داد بزنم اما خودم رو کنترل کردم
_هیچی
اکوتاگاوا بهم گفت میخوای محلی که میزو دزدیده شده رو بررسی کنی
سرش تکون داد و ناله وار گفت
_اره اما الان حوصله اش رو ندارم
حرصم گرفت ای تنبل بی خاصیت
دستشو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش_بیخود همین الان میریم
دازای دستشو کشید که ولش کردم و برگشتم بهش نگاه کردم
با شوک بهم نگاه میکرد انگار جن دیده
_چته؟
دازای:ت...تو
_من چی؟
چیزی نگفت و راه افتاد
دازای:هیچی بیا بریم
بیخیال شونه بالا انداختم و دنبالش رفتمدازای*
اولین بار بود که اینطوری دستم رو میگرفت همیشه وقتی تنبلی میکردم با کتک منو میبرد
اه بیخیالش..
همین طور که میرفتین رسیدیم به یکی از انبار ها با تعجب پرسیدم
_تو انبار بوده که دزدیدنش؟
چویا سرشو به نشونه تایید تکون داد
چطوری تونستن وارد یکی از انبار های مافیا بشن؟
وارد انبار شدیم و شروع به بررسی کردن انبار شدم
خوب هیچ اثری از درگیری نیست_چویا وقتی فهمیدین دزدیده شده انبار بهم ریخته بود؟
چویا:نه فقط نگهبان های جلو در گفتن که بهشون حمله شد و اون شخص انقدر سریع بوده که حتی صورتشم ندیدن
کلافه به سمت در رفتم که بازوم رو گرفت
چویا:کجا میری؟
_اینجا هیچی نیست که حتی ثابت کنه اون واقعا دزدیده شده
ببینم مطمئنید دزدیدنش؟
چویا با تعجب پرسید
چویا:یعنی میگی ممکنه که همش صحنه سازی بوده باشه؟دستش رو پس زدم و رفتم بیرون
_اینجا که نمیشه دربارش حرف بزنیم بریم یه جای دیگه
چویا:باشه پس بریم بار
برگشتم و با چشمای گرد شده بهش خیره شدم که گفت
چویا:چیه؟
بدون توجه بهش راه افتادم
امروز خیلی عجیب شده
اومد کنارم
چویا:بهت بگما از این شانس ها که ناکاهارا چویا دعوتت کنه دیگه گیر نمیاری
_واو راست میگی باید از این فرصت به خوبی استفاده کنم
خوب فکر کنم الان که میتونم بدون هیچ مشکلی باهاش وقت بگذرونم فرصت خوبیهچویا*
پوکر به دازای نگاه میکردم
_خوب؟
با شنیدن صدام به خودش اومد
دازای:خوب؟
دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار
_به نظرت برای چی اینجا اومدیم؟
خودش رو به خنگی زد
دازای:ام چون تو مهمونم کردی و ازم خواستی باهات بیام
چیکار کنم با این؟
بزنم تو دهنش که گند میزنم به ماموریتی که موری سان بهم داده بود
نزنم هم که به جاش باید حرص بخورم
بهش با عصبانیت نگاه کردمدازای:باشه باشه اینجوری نگام نکن میگم
چند لحظه مکث کرد و گفت
دازای:خوب این یه خورده عجیبه که اونا هیچ درگیری باهم نداشتن
حرفشو قطع کردم
_پس امکان داره همش یه صحنه سازی بوده باشه؟
دازای:هم اره هم نه اون کسی که پشت همه این ماجراست سعی کرده با این کارش کاری کنه ما به میزو مشکوک بشیم و فکر کنیم همه این ها کار خودش باشه اما....
_اما؟دازای:تا جایی که من میدونم اطلاعات مافیا به همین راحتی ها گیر نمیاد و حتما از یکی کمک گرفته ولی انگار حواسش نبوده که از خودش مدرکی به جا نزاره
با تعجب بهش نگاه میکردم که نیشخندی زد
دازای:و من هم یکی رو میشناسم که خیلی راحت میتونه به اطلاعات افراد مافیا دسترسی پیدا کنه
_صبر کن ببینم تو که می گفتی هیچی دستگیرت نشده
نیشخندی زد و کمی از ویسکیش خوردیادم رفته بود دازای کسیه که همیشه همه چیز رو به طرز عجیبی میدونه و پیش بینی میکنه
فقط امیدوارم هیچوقت اینو نفهمه که دارم باهاش بازی میکنماتسوشی*
نمیدونم دازای سان الان داره چیکار میکنه
امیدوارم مشکلی براش پیش نیاد
بهتره برم بیرون یه هوایی بخورم
بعد از اینکه به کیوکا چان گفتم میرم کمی قدم بزنم از آژانس بیرون اومدم و شروع به قدم زدن کردم
چند دقیقه بعد احساس کردم یکی داره تعقیبم میکنه
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم اما هیچکس رو ندیدم
بیخیال دوباره راه افتادم که یهو یه چیزی بازوم رو گرفت و کشید
با ترس برگشتم اما با دیدن اون شخص کمی شوکه شدم_اکو..تاگاوا؟
اکو:جینکو دازای سان کجاست؟
_دازای سان؟
اون امروز اومد به مافیا مگه اون رو ندیدی؟
به راشومون که باهاش دستم رو گرفته بود اشاره ای کردم
_و میشه لطف کنی و ولم کنی
موهبتش رو غیر فعال کرد و ولم کرد
پشتم رو بهش کردم و خواستم برم که یهو دستاش رو دورم حلقه کرد و از پشت بغلم کرد
شوکه شدمادامه دارد

VOCÊ ESTÁ LENDO
I will not leave you anymore
Romance*درحال ویرایش* چویا مجبور میشه ماموریتی رو قبول کنه که باید توجه دازای همکار قدیمش رو به خودش جلب میکرده و بهش نزدیک میشده و دازای مثل اوداساکو دوست قدیمیش بهش وابسته بشه اما چی میشه اگه دازای عاشقش بشه و بعد حقیقت رو بفهمه:)؟