دازای*
اخم کرده به موری سان خیره بودم
دلم میخواست سریع تر فقط برم
لبخندی زد
موری:دازای کون از اینکه دوباره با چویا کون همکار شدی خوشحالی؟
هه میخواست با این سوال به چی برسه؟
نیشخندی زدم
_موری سان تو میدونی که چقدر متنفرم که با یه کوتوله احمق باشم
اما فعلا باید یه جوری تحملش کنمتمامی حرفام دروغ بود
می ترسیدم
میترسیدم چویا رو هم مثل اوداساکو از دست بدم
موری سان اگه علاقه من رو نسبت به چویا بفهمه منو با جون چویا تهدید میکنه تا به مافیا برگردم
اون هرکاری برای منافع خودش میکنه چه برسه
به قربانی کردن بهترین رزمی کار مافیا و مدیر اجرایی مافیا
موری سان هومی گفت و بهم خیره شدموری:تو همیشه از چویا متنفر بودی
با اینکه شما دوتا بیشتر اوقات رو باهم بودید از هم به شدت متنفرید
بر عکس رفتاری که با چویا داشتی با اون مامور پایین رتبه رفتار خیلی خوب و دوستانه ای داشتی
اه اگه میدونستم با مرگ اون از مافیا میری بیشتر مراقب میبودمدستام رو مشت کردم و با خشم به سمت در قدم برداشتم
از یاد آوری خاطرات گذشته متنفر بودم
درو باز کردم و برگشتم به موری سان نگاهی کردم
_متاسفم موری سان نمیتونم وقت با ارزشم رو صرف گوش دادن به صحبت های شما کنم فعلا
بدون اینکه بهش نگاه کنم بیرون رفتم
"با اینکه شما دوتا بیشتر اوقات رو باهم بودید از هم به شدت متنفرید"
هه متنفر؟هیچوقت از چویا متنفر نبودم
اما جوری رفتار میکردم که اینطور به نظر بیاد که من ازش متنفرم تا نقطه ضعف دست کسی ندم
با چشمام دنبال یه هویج کوچولو میگشتم
اه معلوم نیست کجا رفته
بالاخره بعد از کلی گشتن پیداش کردم
توی راهرو به دیوار پشت سرش تکیه داده بود
به دور و ورم نگاه کردمخوب خوبه کسی اینجا نیست پس میتونم یکم سر به سر چیبی چان بزارم
درحالی که یه لبخند مسخره زده بود بلند گفتم
_اه چویا چان از این که دوباره با همکار جذاب قدیمیت داری همکاری میکنی خوشحال نیستی؟
اخم کرد و عصبی بهم نگاه کرد
پوزخندی زد
چویا:هه همکار جذاب قدیمی؟
تو این سال ها که نبودی خیلی راحت بودم اما دوباره پیدات شده و مجبورم وجود نحست رو تحمل کنماین رو گفت و درحالی که داشت میرفت دستشو تکون داد
چویا:بعد اینکه از اکوتاگاوا اطلاعات گرفتی و چیزی به اون مغز نخودیت رسید باهام تماس بگیر
اههه امیدوارم این ماموریت سریع تموم بشه تا دیگه نبینمت!
از اینکه بهم توجهی نمیکرد عصبی شدم
ای کوتوله بی احساسبا لب و لوچه ایزون منتظر اکوتاگاوا بودم
بالاخره اومد و بعد از احترام و احوال پرسی کوتاهی مدارک رو بهم داد
خوب خوب یکی از موهبت دار های مافیا که به نام میزو هارادا که موهبتش هم کنترل ذهن بوده واو چه موهبتی
تو یکی از ماموریت ها دزدیده شده اما چطور تونستن بدزدنش وقتی همچین موهبتی داشته؟
اکوتاگاوا بهم نگاه کرد و گفتاکوتاگاوا:خوبید دازای سان؟
از فکر بیرون اومدم و سرمو به نشونه خوبم تکون دادم
_هیچ سرنخی پیدا نکردین؟
حتی نفهمیدین کیا دزدیدنش؟
اکوتاگاوا:نه متاسفانه
اهی کشیدم و بهش گفتم که میتونه بره و خودم هم به سمت خونه راه افتادم
خودم باید محل ماموریتش رو یه بار دیگه بررسی کنم
باید تمام تلاشم رو بکنم تا به چویا هم نزدیک تر بشم
شاید بتونم دل هویج کوچولوم رو به دست بیارمادامه دارد...

YOU ARE READING
I will not leave you anymore
Romance*درحال ویرایش* چویا مجبور میشه ماموریتی رو قبول کنه که باید توجه دازای همکار قدیمش رو به خودش جلب میکرده و بهش نزدیک میشده و دازای مثل اوداساکو دوست قدیمیش بهش وابسته بشه اما چی میشه اگه دازای عاشقش بشه و بعد حقیقت رو بفهمه:)؟