دازای*
با چشمای گرد شده به کونیکیدا نگاه میکردم از شدت شوک نمیتونستم حرفی بزنم
چویاهم دست کمی از من نداشت سوالی که من داشتمو اون پرسید
چویا:یعنی چی که حتی دکتر اژانسم نمیتونه درمانش کنه
کونیکیدا نفس عمیقی کشید
کونیکیدا:نمیدونم اون شب پیش با یه نفر درگیر شده و این اتفاق براش افتاده_چطور این اتفاق افتاده؟
کونیکیدا:مثل اینکه موقع برگشتن از کیوکا جدا میشه و برای قدم زدن میره که یه نفر ناشناس بهش حمله میکنه و زهری رو وارد بدنش میکنه اون شخص میخواست بکشتش اما یکی از افراد مافیا اکوتاگاوا نجاتش میده
چویا:چی اکوتاگاوا اونجا چیکار میکرده
کونیکیدا:به گفته خودش داشته از اونجا رد میشده که درگیری رو دیده و به کمک اتسوشی رفتهیوسانو سان کلافه کنار کونیکیدا نشست و پوزخندی زد
یوسی:احمقانست الان موهبتم به هیچ دردی نمیخوره حتی نمیتونگ اتسوشی رو درمان کنم
_اون سمس که تو بدنشه چجور سمیه؟
یوسی:نمیدونم اما اکوتاگاوا از اون شخص که به اتسوشی حمله کرده شنیده که تا یه هفته میتونه دووم بیارهسرمو پایین انداختم فکرشم نمیکردم به خاطر صدمه دیدنش انقدر داغون بشم اما خودمو میشناسم من از از دست دادنم اطرافیانم میترسم و اتسوشی هم یکی از عزیزانم بود با صدای ارومی گفتم
_الان کجاست؟
یوسی:درمانگاه
سری تکون دادم و از جام بلند شدم اما تا خواستم قدمی بردارم یهو چشمام سیاهی رفت و تعادلم رو ازت دست دادمچویا*
دازای بلند شد که بره درمانگاه اما یهو تعادلش رو از دست داد نزدیک بود بیوفته که سریع گرفتمش
_هوی چت شد خوبی؟
اوک یاور کونیکیدا و دکتر اژانس هم با نگرانی از جاشون بلند شدن
کونیکیدا:دازای خوبی؟
دازای سرشو تکون داد و بازوشو از دستم بیرون کشید
دازای:من خوبم نگران نباشیدنگران گفتم
_تو مطمئنی که حالت خوبه؟
لبخندی بهم زد
دازای:باور کن خوبم چویا
چیزی نگفتم و نگاهمو به طرف دیگه ای دادم راه افتاد که بره درمانگاه که منم دنبالش رفتم سوالی بهم نگاه کرد
_چیه؟ فقط اومدم مراقبت باشم که دوباره غش نکنیانتطار داشتم بخنده یا رو مخم راه بره اما جوابی بهم نداد
به یه در رسید و درو باز کرد با دیدن اکوتاگاوا تعجب کردم مگه برنگشته مافیا؟
با باز شدن ناگهانی در از اتسوشی فاصله گرفت و به عقب پرید بهمون نگاه کرد
دازای مشکوک نگاهش کرد
دزای:اینجا چیکار داشتی؟نفس عمیقی کشید و دوباره حالت چهره اش خنثی شد
اکو:فقط اومده بودم تا ببینم حال جینکو خوبه
ابرویی بالا انداختم
_چیشده که حال دشمن خونیت برات مهم شده؟
چیزی نگفت و فقط سرفه کرد دازای از کنارش رد
دازای:باشه مشکلی نیست حالا میتونی بری
مثل همیشه با اکوتاگاوا خشک رفتار کرد هیچ وقت دلیل این رفتارش رو با اکوتاگاوا نفهمیدماکوتاگاوا از کنارم رد اما قبل از رفتنش با صدای دازای سرجاش ایستاد
دازای:ممنون که نجاتش دادی
اکوتاگاوا چند دقیقه ای همونجا ایستاد و بعد بدون گفتن چیزی رفت به سمت دازای که روی صندلی کنار تخت اتسوشی نشسته بود رفتم و به اتسوشی نگاه کرد صورتش رنگ پریده بود و مشخص بود حالش اصلا خوب نیستبه دازای که نا امید به اتسوشی خیره بود نگاهی کردم و دستمو روی شونش گذاشتم
_هی حتما یه راهی برای نجاتش هست نا امید نشو
از حالت چهره دازای میتونستم بفهمم که خیلی کلافه و اشفته اس
دزاای:نمیفهمم چرا باید به اون حمله کنن چرا باید بخوان بکشنش
_اگه میخوای جواب سوالات بدونی باید دنبال جوابشون بری به جای زانوی غم بغل کردن باید امید داشته باشی و راهی برای نجاتش پیدا کنیسرشو برگردند و بهم نگاه کرد از تو چشماش میتونستم بخونم که تعجب کرده
آه اون هنوز به این رفتارای من عادت نکرده
_به جای نگاه کردن به من بلند شو بریم تا دیر نشده و از دستش ندادیم
با تعجب پرسید
دازای:توام بهم کمک میکنی؟
پوکر نگاش کردم
_معلومه که کمک میکنم چی درباره من فکر کردی احمق؟
لبخندی بهم زد
دازای:حق با توئه ممنونم چویا
لبخندی زدم داره کم کم جواب میدهادامه دارد...

YOU ARE READING
I will not leave you anymore
Romance*درحال ویرایش* چویا مجبور میشه ماموریتی رو قبول کنه که باید توجه دازای همکار قدیمش رو به خودش جلب میکرده و بهش نزدیک میشده و دازای مثل اوداساکو دوست قدیمیش بهش وابسته بشه اما چی میشه اگه دازای عاشقش بشه و بعد حقیقت رو بفهمه:)؟