*تا جایی که ما تحقیق کردیم دازای برای اون خیلی مهمه مطمئنی حاضر میشه این کارو کنه؟
_مجبوره اگه قبول نکنه میتونه مرگ اون احمق رو تماشا کنه یه راه دیگه ای برای نابود کردن دازای پیدا میشه
خندید
_فکرشو بکن هم یکی رو از دست میده و هم یکی از نزدیک ترین فرد زندگیش بهش خیانت میکنه
نگاه طولانی مدتی بهش کرد
*از کاری که میکنی مطمئنی؟
به هر حال اون...
قبل اینکه بتونه حرفشو تموم کنه حرفشو قطع کرد
_فقط کاری که من میخوامو بکن بقیه اش به تو ربطی نداره حالا برو
بدون هیچ حرفی بیرون رفت نفرت و کینه چشمای معشوقه اش رو کور کرده بودچویا*
با احساس خفگی و سنگینی یه چیزی روی سینم آروم چشامو باز کردم
خمیازه ای کشیدم و کلافه به دازای که منو مثل بالشت بغل کرده بود و سرشو روی سینم گذاشته بود نگاه کردم
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بدون اینکه بیدارش کنم بلند شم ولی فایده نداشت و دستاش دورم محکم تر شد
لعنت بهت چویا مجبور بودی شب رو بیای خونه این احمق؟
کنترلمو از دست دادم و عصبی محکم یه مشت زدم تو سرش که سریع بیدار شد و شوکه نشست
نگاهی بهم که داشتم غر میزدم کرد و اخم کرد
*نمیتونی مثل ادم بیدارم کنی؟با حرص نگاش کردم و با بالشت محکم کوبیدم تو سرش
_شرمنده که ازت خواستم منو با بالشتت اشتباه بگیری و بغلم کنی و مثل کنه بچسبی بهم
سرشو مالید و پوکر نگام کرد
*چیبی چرا داری چرت و پرت میگی؟
بی توجه بهش بلند شدم اگه فقط یه دقیقه دیگه اونجا میموندم مطمئنم میکشتمشدازای*
ناراحت به گوشه ای خیره شده بودم
چویا داشت آماده میشد تا بره مافیا نمیخواستم بره یهو گفتم
_نمیشه نری چیبی؟
عصبی نگاهی بهم انداخت
*باز قارچی چیزی کوفت کردی؟
از وقتی که بیدار شدی یه بند داری چرت و پرت میگی
این جواب سوال من نبود....
با صدای ارومی گفتم
_یعنی تحمل کردن من انقدر برات سخته؟
نشنید که چی گفتم به سمت در رفت
*به اکوتاگاوا زنگ بزن اون قراره بهت کمک کنه
نگاهی به ساعتش انداخت*خوب دیگه من میرم
قبل اینکه بره بلند شدم و کتمو برداشتم
_صبر کن منم بیام باید برم آژانس
با همدیگه بیرون رفتیم و چویا بعد از یه خداحافظی سریع رفت
انگار یه مشکلی پیش اومده بود که عجله داشت
شونه ای بالا انداختم و به سمت آژانس راه افتادم باید قبل اینکه خیلی دیر بشه یه راهی برای نجات دادن اتسوشی پیدا کنم
اوه چویا گفته بود به اکوتاگاوا هم زنگ بزنم***
خسته مسیر نامشخصی رو میرفت نمیدونست دیگه کجا باید بره تا پیداشون کنه
چشماشو بست براش مهم نبود حتی اگه شده کل یوکوهاما رو زیر و رو میکرد تا اون عوضی هارو پیدا کنه
نمیتونست هیچ کاری نکنه درحالی که اتسوشی داره ذره ذره از بین میره
با شنیدن صدای زنگ گوشیش ایستاد اما قبل اینکه بتونه جواب بده چیزی به سمتش پرتاب شد که البته توسط راشومون بلعیده شد
نیشخندی زد
_انقدر برای مرگ مشتاقید که پیداتون شده؟
برگشت و با نفرت و خشم به دختر و مردی که جلوش بودن خیره شد و آماده حمله شداون دختر همون حرومزاده ای بود که اتسوشی رو به اون روز انداخته بود
بالاخره دختر به حرف اومد
*میدونم به خاطرش چقدر اعصبانی هستی ولی اگه مارو بکشی هیچ وقت نمیتونی نجاتش بدی
نفس عمیقی کشید و از حمله کردن بهشون صرف نظر کرد اما همچنان گاردشو حفظ کرد
دختر ادامه داد
*شنیدم که گرفتن جون آدما برات خیلی راحته پس میخوام باهات یه معامله کنم
منتظر بهش خیره بود و اون ادامه داد
*ازت میخوام یه نفرو برام بکشی و منم در عوض پادزهر اون سم رو بهت میدمهیچ حرفی نزد کشتن یه نفر برای نجات دادن اون ارزشش رو داشت
یاد قولی که به اتسوشی داده بود افتاد قول داده بود تا روزی که توی مبارزه بتونه اتسوشی رو بکشه کسی رو نکشه اما....
اما الان جون اون مهم تر بود
خواست چیزی بگه که دختر نزاشت و سریع گفت
*اه راستی قبل اینکه بخوای قبول کنی باید بدونی کی رو میخوای بکشی
از مرد کنارش عکسی رو گرفت و به سمتش پرت کرد که گرفتتش
با دیدن شخص تو عکس شوکه شد و چشماش گرد شدن
دختر لبخندی بهش زد
*خوب حالا انتخاب کن گرفتن جون این شخص و نجات دادن معشوقه ات یا تماشای جون دادن معشوقه ات؟ادامه دارد

YOU ARE READING
I will not leave you anymore
Romance*درحال ویرایش* چویا مجبور میشه ماموریتی رو قبول کنه که باید توجه دازای همکار قدیمش رو به خودش جلب میکرده و بهش نزدیک میشده و دازای مثل اوداساکو دوست قدیمیش بهش وابسته بشه اما چی میشه اگه دازای عاشقش بشه و بعد حقیقت رو بفهمه:)؟